ياهو

گزيدم از ميان مرگ‌ها اين‌گونه مردن را...

دير آمدي كه دست ز دامن ندارم‌ت،جان مژده داده‌ام كه چو جان دربرآرم‌ت/عمري دلم به سينه فشردي در انتظار...

گاهی‌ گر از ملال محبت برانم‌ت<?xml:namespace prefix = o ns = "urn:schemas-microsoft-com:office:office" />

دوری‌ چنان مكن كه به شيون بخوانم‌ت

چون آه من به راه كدورت مرو كه اشك             

پيك شفاعتی‌ است كه از پی‌ دوانم‌ت

سرو بلند من! كه به دادم نمی‌‌رسی‌

دستم اگر رسد به خدا می‌‌رسانم‌ت

پيوند جان جدا شدنی‌ نيست ماه من!

تن نيستی‌ كه جان دهم و وارهانم‌ت...

لبخند كن معاوضه با جان شهريار

تا من به شوق اين دهم و آن ستانم‌ت

***

ميان اين‌همه شعر... ترانه... غزل... غزل... غزل... تنها تو را زمزمه می‌كنم...در شبی‌ كه خواب، سبك‌تر از شاپركی‌، به طنين صدايت، به يك پلك برهم‌زدن تو به لبخند، بر باد رفته‌است. آغوشت اندك جايی‌ برای‌ زيستن، اندك جايی‌ برای‌ مردن* نبود... كه وسيع‌ترين دشت آرامش، عميق‌ترين دريا برای‌ پركشيدن و رفتن...رفتن... بوده‌باشد، برای‌ من كه ايمان نياوردم هرگز، به همه‌ی‌ آن فصل‌های‌ سرد... آغاز شده و نشده. فردا اول دی‌‌ماه است و دست‌هايم... سيمانی‌ نبوده، از هميشه‌ی‌ آن سال‌های‌ دور حتی‌؛ جوجه كبوترانی‌ كه در سخاوت بی‌‌ريای‌ دست‌های‌ تو مشق پرواز می‌‌كردند...

حالا... دلتنگ يلدای‌ چشم‌های‌ تو كه سياه نيست، دست‌هايم بر شيشه‌ می‌‌نويسد طولانی‌ترين غزل‌ها را... كه از نگاه تو آغاز می‌‌شود...

 

 كي اشكاتو پاك مي‌كنه شبا كه غصه داري؟دست رو موهات كي مي‌كشه وقتي منو نداري؟شونه‌ي كي مرهم هق‌هقت مي‌شه دوباره؟از كي بهونه مي‌گيري شباي بي‌ستاره؟...كي منتظر مي‌مونه حتي شباي يلدا؟تا خنده رو لبات بياد شب برسه به فردا...يلداي هشتادوپنج

هنوز خواب نمی‌‌رود چشم‌هايم... مه پايين آمده كه نجوا ‌كنم... برای‌ پنجره... كی‌ اشكاتو پاك می‌‌كنه؟...

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

*گزيدم از ميان مرگ‌ها اينگونه مردن را، تو را چون جان فشردن در بر آنگه جان سپردن را/ منزوی‌

**قرار است نقاش و اصل تابلو همين روزها برسند. اورژينال عكس هم نزد اينجانب محفوظ مي‌باشد كه!

***شاملو

/ 11 نظر / 12 بازدید
نمایش نظرات قبلی
آشناي غريب؛ آشناي غربت

يلدای‌ چشم‌های‌ تو سياه نيست، آبي است، بي‌كران است، در آن گم مي‌شوم...خودم و غزل‌ها، همه... هرگزم نقش تو از لوح دل و جان نرود؛ هرگز از یاد من آن سرو خرامان نرود عشق از نگاه تو آغاز ‌شده‌ است... سال‌هاست... ادركنا...

مينا

سلام! می رسن انشالله اگه اين مه هه بذاره. بعد هم چه شب يلدای ناززززززززی

...

عمري دلم به سينه فشردي در انتظار تا دركشم به سينه و دربر فشارمت...

پرديس

دخترو قبلن ها يه خبری چيزی ميدادی به منی که منتظر اين کلمه ها بودم... قبلن هم بهت گفتم... يادته... گفتم توی مترو به آدما نگاه می کنم و فکر می کنم که کدومشون ممکنه تو باشی... حالا يه چيزه ديگه بگم که بخندی... ديشب خوابت رو ديدم!!! به جونه خودم!!! بعدن برات تعريف می کنم چی بود خوابم... راستی دختره... شايد فقط تو بفهمی که چرا گريه کردم وقتی خوندم اين پستت رو... انگار حناق گرفتم... نفسم تنگ شده... درمان هم که ندارد هر چه باشد دست های خودم است که گلويم را می فشارد... تو که می دانی...

يك نفر

اين عكس پاييني كجاست؟

مرد مرده

همين و ديگر هيچ.

نيمولی

وای چه پست قشنگی بود خانوم تسنيمم! نقاش رو بگو چقد دلم براش تنگ شده بود... دلت بسوزه که ديدم نقاش رو

فاطمه

سلام . دلتنگ شدم . اعتراف ميکنم بانو به نبودنتان عادتم ندهيد .

نيمولی

تسنيم خانوم حالا تو ذوق من نميزدی نمی شد؟؟ خدا رو خوش نمياد. باور کن... پی نوشت: ببين بدشانسيت اين بود که الان که کامنتت رو خوندم حالم يه کم بد بود!!

م.چ

سلام