ياهو

... ببر منو به جاودانگی!

      بانوی موسيقی و گل! شاه‌پری رنگين‌کمون!٬ به قامت خيال من ململ مهتاب بپوشون!

      بذار نسيم ِدربه‌در گلبرگو از ياد ببره٬ برداره بوی تنتو هرجا که می‌خواد ببره...

     بعد از چند روز٬ خلوت و سکوت من رو تو بايد می‌شکستی؛ بعد از چند ماه؟ تقريبآ پنج ماه... دقيقآ صدوچهل روز! از دفعه‌ی آخری که ديدمت( از دفعه‌ی آخری که ديدمش!)

       دست روُ تن غروب بکش! که از تو گل‌بارون بشه٬ بذار که از حضور تو لحظه ترانه‌خون بشه

       همخونه‌ی خدا می‌شم مجاور شکفتن‌ت٬ خورشيدو باورمی‌کنم کنار رفتار تن‌ت...

     صدوچهل شب... از اون چهارشنبه‌شب خونه‌ی شما... اون‌شب... اون‌شب... اون‌شب... از اون تسبيح قرمزرنگ سنگی با رگه‌های طلايی که از مشهد برام آورده‌بودی و اون شب تا سحر توی دستم خيس شد... تا اين چهارشنبه‌شب خونه‌ی ما... تا همين تسبيح قرمزرنگ که بايد همين‌شب... تو که خوابت برد٬دم‌دمای سحر... پاره‌می‌شد توی دست‌های من... توی همين اتاق ِ به قول تو عجيب و غريب...

     قطره‌ام از تو من ولی درگير درياشدن‌ام٬ دچار سحر عشق تو درحال زيبا شدن‌ام...

   ذکر قنوت... فلفل قرمز... مصباح يزدی... سوپ مرغ... روزنه‌های شيطان... شيطان... چای سبز... ابن‌عربی... رويا... رويا... رويا... آيت‌الله بهجت... جوانه‌ی ماش... سای‌بابا... اُلگا... شيرينی‌خامه‌ايی... عشق... عشق... عشق... مولانا... نماز...نماز...نماز...

    بانوی موسيقی و گل! اسطوره‌ی عاشق‌شدن! تا من دوباره من بشم٬ دوباره لبخندی بزن!

    لبخنده‌ی تو جانمو مغلوب رويا می‌کنه٬ انگار جهان وامی‌ایسته و ما رو تماشا می‌کنه...

   نه رفيق! جشن‌گرفتن شونزده‌سالگی ِ دوستی‌مون ساده نيست توی اين روزگار وانفساه! می‌گی: «يادته از همون موقع...» می‌خندم و می‌گم: آره از همون موقع خُل بوديم!... ؛ می‌خندی. و تو بايد می‌بودی تا عيد من يه کمی عيد بشه لابد! توی هجوم بی‌رحم اينهمه دلتنگی... و باز فکر کنم که ۲۱ دی‌ماه چه روز خوبيه خصوصآ اگه دوشنبه باشه!... و... دلتنگی‌های آدمی را باد...

    بانوی موسيقی و گل! تنديس شاعرانگی! نوازشم کن و ببر منو به جاودانگی!...*

***

 * اين ترانه رو دوست داره٬ اين ترانه رو دوست دارم خيلی... يادته اون شب مرداد؟ گفتم:« ببخشيد! چند لحظه می‌شه...؟ من این ترانه رو خيلی دوست دارم.» ... فرصت با تو سکوت کردن... با تو گوش کردن... فرصت با تو بودن... با تو بودن... قشنگه!...

                                       ***                                        

  و اين روزها... ببين! دی ماه هم داره تموم می‌شه و تو نيومدی... زمستون برای من انگار هيچ‌وقت نمی‌آد... برای من پاييز فصل بودنه... بودن... توی اين سرما...داره برف می‌آد... من می‌خوام پاييز رو به بهار گره بزنم... حالا هم... به قول سوگلی که قشنگ می‌نويسه و ساده و صميمی:

در چمنزار سينــــــــه‌ام گل كرد ٬ حسرت دست‌های تب‌دارت
فصل چشمان ابر بارانی‌ست , ماه اينجا هميشه آبان است

                               آنقــــــدَر دوست دارمت آقا ! باز... اما... هنوز... حتی من ...

   همين!

/ 12 نظر / 4 بازدید
نمایش نظرات قبلی
ye nafar

اوه! اين سای بابا چی بود اين وسط! :-S

marde deltang

اميدوارم که خوب باشی...راستش مطابت منو گرفت...گير کردم توش ...شايد خنده ت بگيره...

rah

سلام دوستم...... بانوی موسيقی و گل ...... برات دعا می کنم به وسعت بزرگترين آدمها که می شناسيشون و به وسعت حضور فرشته ها از هر جنسشون و...... دعا می کنم هميشه سلامت و پويا در راه حق باشی .آمين

hamidreza

اين دست و که بر گردن او ميبينی/دستی است که بر گردن ياری بوده است.

فانی

منم اين ترانه رو خيلی دوست دارم!...دوستی برام نوشت:عشق مثل آبه می تونی تودستات قايمش کنی.اما يه روز دستاتو باز می کنی مي بينی نيست!قطره قطره چکید بی اينکه تو بفهمی.دستت پر از خاطره ست!...خوش باشی!

فاطمه

پای مرا مبند به زنجیر نگاه خویش من خسته ام ز اسارت می گسلم بند و می رهم ...