ياهو

پاييز... پنجره... پاييز... پنـ..

  دست‌هايت / بر دريچه‌ای تاريکپنجره بازه به بارون  من ولي...

  گلدانی بودم/ به هنگامی که هر پگاه و پسين

  رويای برگهای سوخته‌ام

  نوازش انگشتهای تو بود.

  بر دريچه آمدی / ــ پاييز بود ــ

  من از دستهايت سبز شدم

  تمام پنجره در تسخير برگهای من بود

  باران شبانه باريد و

  صبح وقتی خورشيد برآمد

  دست‌های سوخته‌ات را بوسيدم.

                                           (عزيز تُرسه)

***

   همه‌چيز از همان پنجره شروع شد... كه آن شب...

   "...می‌گفتی و هيچوقت ندونستی که ... و آخرسر وقتی گفتی:...اما من می‌خواستم ببينمت... ندونستی٬ندونستی که چطور با گريه٬ دستم رو به طرف اون پنجره دراز کرده بودم... که همه‌ی وجودم اشتياق بود برای ديدنت و تو...رفته بودی..."

... گفتم:” اين شيشه رو بشكن! “ گفتی: من يه بار سعی كردم ولی خرده‌هاش دستم رو بريد... اين بار اگه ميخوای... نوبت توئه. [ و نديدی اشكهايم را از تصور زخم دست‌هايت... دست‌هايت...] ـــ ” باشه... ولی يادت نره دست‌های من ظريف‌تره! مبادا...“ گفتی: اين قصه رو تو بنويس!... هرطور كه ميخوای بنويس...جوری كه دست‌هات نبـُـره... و من نوشتم.

     گفته بودم: تو بگو! من می‌نويسم... و گفتی؛ و قصه...قصه‌ی ماه شد و شبهای تاری كه سحر نمی‌شد؛ قصه‌ی ليلی كه ماند و سوخت تا حكايت٬ هميشه حكايت عشق مجنون باشد؛ قصه‌ی گيسوان من و حسرت بوسه‌های تو؛ قصه‌ی قنوت‌هايی كه سال‌ها خوانده شده بود ــ بااميد ــ: يا ربّ! آن آهوی مشكين به ختن باز رسان...ماه و خورشيد...يار مه‌روی مرا نيز... و می‌رسيد ــ با اشك ــ به: ربنّا لاتحمّلنا مالا طاقة لنا به ؛ قصه‌ی دختركی كه اين همه راه را آمده بود تا دلش سهم مردی باشد كه نصفه و ناتمام را دوست نداشت...و تمام می‌خواست...تمام؛ دختركی كه با همه‌ی خيسی هميشگی گوشه‌ی چشم‌هايش٬ دلش می‌خواست فرياد بزند در گوش همه‌ی عالم كه: عشق شادی است...اما برای آينه زمزمه كرد:

            پس جاری شويد ای تمامی رنج‌ها! كه من/ عشق را آوازی ديگرگون شنيده‌ام...(س.ع.صالحی)

    ...می‌نوشتم و نوشتن آرامم می‌كرد؛ مثل هميشه‌ی آن سال‌های بی‌مخاطب... مخاطبی كه نبود... تا بيايد٬ بخواند و من...با دوباره خواندن نوشته‌هايم٬ چشم‌هايش...نگاه‌هايش را بنوشم. حالا بايد فكری برای آن غزل‌های ناتمام بكنم؛ ولی آن مثنوی... نه! تمام نمی‌شود. همان كه يك شب٬ خواب تو را ديده بودم...چشم‌هايت را٬ از پشت يك پنجره...شب...سراسيمه بيرون دويده بودم در پی‌ات و... باران می‌آمد و...تو رفته بودی؛ و من پريشان و آشفته... از خواب‌پريده... به هوای ديدن آسمان به كنار پنجره آمده‌بودم و ماه كامل بود آن شب...خوب يادم هست٬ پاييز بود (خدای من!...) و آن‌ وقت٬ همانطور كه پيشانی‌ سوزانم را به خنكای شيشه تكيه داده‌بودم...صورتم خيس اشك بود...صدايت زدم آرام:

     چه كردی تو ای عشق ناديده! با روح من؟

     كه می‌جوشد آتش ز چشمان مجروح من

     چه كرد آن سكوت غريبانه‌ات با دلم؟

     چه رفت از نگاه تب‌آلوده‌ات تا دلم؟... نه! اين مثنوی تمام نمی‌شود بدون تو... قرار بود تو تمام‌اش كنی...تو...

***

  در خود مسافر بايد بود و عزيمت طلب درست بايد كرد. امام احمد غزالی

   يادت هست؟  گفته بودم 

  ... آمدم چون شنيده بودم اين راه به آسمان ختم می‌شود/ ـ اين را آن شب که ماه کامل بود گفتند ــ /حالا نگاه کن ! که چطور وادی به وادی با تو عبور می‌کنم ./ شايد از اول هم قرار همين بوده / که هنوز کاسه‌ای يقين از نگاه تو ٬ نوشيده و ننوشيده / پای در بيابانی بگذارم ٬ که حالا مرا به مرکب آتش / از آن عبور می‌دهی ./ به من گفته بودند انتهای اين جاده آسمان است / که دستم را به دستت سپردم ... / وگرنه می‌دانستم که هر سالکی مسافر نيست .

   يادم نرفته است آن شب را٬ كه دستم را گرفته بودی و در آن بيابان وسيع به دنبال خودت می‌بردی ؛ كويری كه تا چشم كار می‌كرد خار بود و خار... كه هنوز بركف پاهای برهنه‌ام حس‌شان ميكنم و من ديگر نمی‌ترسيدم كه ايمان و اعتماد دستت را داشتم؛ يادم نرفته است... به خدا! آن شب كه زانو به زانوی تو نماز خواندم دروازه‌های آسمان باز بود ـــ اما چرا يادم نماند كه در قنوت چه می‌خواندی؟ ــ... چه كسی می‌داند كه با من تا كجا آمده‌ای؟ كه با تو تا كجا رفته‌ام؟...حالا چه اهميتی دارد كه كدام‌مان دست ديگری را گرفته بود؟ (يادت هست؟) مهم اين بود كه تا وقتی دستم را در دست‌هايت داشتی گم نمی‌شدم... حالا كسی چه ‌می‌داند آن شب كه سر بر سينه‌ات گذاشتم به گريه...چه‌ها شنيده‌ام؟ كه با تو زبانم به گفتن چه رازهای مگويی بازشد؟ كه حالا بريزم‌شان در دل اين كلمات... كه بخوانی‌شان... كه خودت گفتی: اينجا می‌شود نوشت. ...نه! يادم نرفته است؛ هرگز از يادم نمی‌رود.

  ... تو می‌دانی...حالا ديگر تو خوب می‌دانی كه ديگر تمام می‌شود؛ قرار نيست تو بروی و هيچ كسی بيايد...قرار نيست من بمانم تا قراری باشد٬ قرار نيست... يادت هست؟ همان‌روز كه روبرويم نشسته بودی و می‌گفتی: بگو! و من بغض كرده بودم كه ليوان آب را دستم دادی و گفتم:”... من هم می‌روم...“ و هم نمی‌شد٬ نتوانسته بودم...و هم دلم نيامده بود بگويم كجا؛ كه نگاهم می‌كردی و می‌دانی كه چشم‌هايت را تاب نمی‌آورم آنطور كه نگاه می‌كنی...*

 ***

* ادامه دارد انگار... كه در اين شب‌ها بسيار نوشته‌ام برايت؛ آنقدر تلخ كه هق‌هق‌ام را از لابه‌لای كلمات می‌شنوی بخوانی‌شان اگر... به خدا! قرار بود خنده‌هايم مال تو باشد... ببين چه كار می‌كنی؟!...

    پاييز دارد تمام می‌شود نگاه كن! پاييز...پاييز...مهر...آبان...آذر...می‌خواند:... از آن شب سرد خزان شبها گذشته...داستان باده و مينا گذشته...روزگاری بر من تنها گذشته... و دلم را به هم می‌پيچد... نگذار پاييز تمام شود... رحمی به چشم‌هايم بكن...نگذار!...

/ 17 نظر / 6 بازدید
نمایش نظرات قبلی
marde deltang

من هميشه به فاصله چند روز ميام اينجا و مطالبتو نو می خونم....چون حس عجيب و خوبی بهم ميده....قبلا که بهتون گفته بودم.. اما کامنت ... راستش ... هوای حوصله ابريست...

marde deltang

راستی اون مطلب ليلی مال خانوم نظر آهاری....خيلی خوب بود...و بجا !

marde deltang

موفق باشيد... اومدن به وبلاگتون واسم باعث افتخاره ...

mina

دستم را گرفته بودی و در آن بيابان وسيع به دنبال خودت می بردی..... می بردی؟ یا فقط فکر و خیال من دنبالت می دویدند .... ///چقدرررررررر قشنگ بود

aashenaa

سلام:خيلی عالی بود مثه هميشه...

جلال

اين شب‌ها و روزها نه برای نفس کشيدن مجال دارند، نه برای عاشقی ... و نه هر زهرمار ديگری! نبايد نفس کشيد دختر! تا اطلاع ثانوی... .

مرتضی {مربی}

سلام گرم تمام نوشته های شما را خواندم خوب بود اما...... يک سری به ما بزن اگر دوست داشتی به دوستانت معرفی کن . موفق وسالم وصبور باشيد. متشکرم