ياهو

دلم تنگه براي گريه كردن

      دلم برايت تنگ شده مادر...دلم خيلی تنگ شده... نه براي آن كه سرم را روی زانويت بگذارم و گريه كنم، كه دخترك مغرورت يادش نمی‌‌آيد آخرين‌بار كی‌ اين‌كار را كرده؛ كه هميشه سرش را بالا می‌گرفته و حتی‌تو هم گريه‌اش را چند بار ديده بودی‌ مگر؟... دلم برای‌ اين تنگ شده كه بپرسی‌:«چيه؟ چی‌ شده؟...» و من نگويم؛ و تو هی‌ دور و برم بچرخی‌ و بيايی‌ به اتاق و خلوت مرا به هم بزنی‌ و بگويی‌ مثلا:«راستی‌ امروز... به نظرت اين... می‌آيی‌ بريم...؟ ...» و من طاقت نياورم در برابر همه‌ی‌ عشق و محبتی‌ كه در رفتار و حرف‌های‌ ساده‌ات موج می‌‌زد و با خودم بگويم: بی‌‌خيال!؛ و با تو همراه شوم.<?xml:namespace prefix = o ns = "urn:schemas-microsoft-com:office:office" />

     دلم برايت تنگ شده اين روزها كه عزيزدُردانه‌ی‌ هنرمندت با اضطرابی‌ خوشايند دارد به بعد از محرّم و صفر فكر می‌‌كند، و همه‌ی‌ همّ و غم‌ش اين شده كه خانه‌تكانی‌ را زودتر تمام كنيم و پرده‌های‌ جديد برای‌ هال بخريم. ته‌تغاری‌ كم حرفت هم كه از الان دارد می‌‌شمارد كه چند روز تا كنكورش مانده است. پدر هم ــ كه فكرمی‌كند دختر بزرگش از عهده‌ی‌ هر كاری‌ كه اراده كند برمی‌‌آيد ــ می‌دانی‌ هميشه برايم تكيه‌گاه محترمی‌ بوده و خيلی‌ خيلی‌ دورتر از آن كه بتوانم حتی‌ بگويمش:دلم گرفته؛ كه بعد از رفتن تو بايد بيشتر مراقبش بوده‌باشم [و خدا می‌داند چه كشيدم وقتی‌ كه چندوقت پيش سايه‌ی‌ از دست دادن او هم، روی‌ خانه افتاده‌بود.] اين روزها كه خانم مدير در نهايت احترام! می‌‌گويد:«شما جوان‌ايد و پرانرژی‌، مسئوليت و دغدغه‌ايی‌ هم كه نداريد فعلا!...» و هی‌ كارهای‌ اضافه از من می‌‌خواهد؛ و دانش‌آموزها هم كه دبير خندان و خوش اخلاقشان را آنقدر دوست دارند كه وقتی‌ امروز صدايم سر كلاس بلند شد، با چشم‌های‌ متعجب نگاهم كردند و: خانوم! مگه شما هم داد می‌‌زنيد؟!...؛ اين روزها... اين روزها... اين روزهای‌ لعنتی‌... روزهايی‌ كه نمی‌‌‌توانم از ياد ببرم‌شان... روزهايی‌ كه دلم چقدر...چقدر...چقدر می‌خواست يك روز صبح از خواب بيدار شوم و فكر كنم كه همه‌اش كابوسی‌ بوده كه تمام شده...

***

     دلم خيلی‌ تنگ شده... نه برای‌ آن كه... برای‌ اين كه با همه‌ی‌ مهربانی‌‌ات بپرسی‌:چيزی‌ شده؟... و من نگويم اما...

     گاه فكر می‌‌كنم اگر آنقدر گوش‌هايم دراز شده‌بود كه همه‌ی‌ اينها را به حساب جام و ليلی‌ و شكستن و اين حرفها بگذارم... آن وقت...

***

    اغلب خوب می‌‌‌‌نويسد و گاه آنقدر خوب كه دوست داری‌ بارها و بارها بخوانی‌‌اش. مثل اين ...

 

***

    دوستی‌ چند بيتی‌ اضافه كردند به غزلی‌ كه در دو پست قبلی‌ نوشته‌بودم كه اگر اسمی‌، آدرسی‌، چيزی‌ داشت بهتر بود، اينجوری‌ آدم هزارجور فكر می‌كند!

چه تاريك است اين شهر شما دلتان نمی‌‌گيرد؟ / از امشب منتظر باشيد! با فانوس می‌‌آيم.

خوش به حالتان!

/ 15 نظر / 6 بازدید
نمایش نظرات قبلی
پردیس

سلام... به قول عزيزی... چه بگويم که دل افسردگيت...

ye nafar

سلام. اول از همه اينکه جواب اندی عزيز رو بده که غفلت موجب پشيمانی است . بعدشم اون دندون پزشک مهربون! چطورن؟؟ خوبی؟

نرجس

فقط می‌تونم بگم همه دلتنگی‌ هات را تجربه کردم.... من هم خيلی دلم تنگه.

هیس!

شما همینجوری فعلاً‌ هزار جور فکر کن ،‌ شعر هم باز بنویس ،‌ چند بیتی - اگر دست بدهد - باز اضافه اش خواهم کرد ... کلاً‌ حال می کنم با نوشته هات و خاصّه با بیت هات! خواب مادرت رو اگر دیدی سلام من رو برسون ،‌بگو خیلی ماهی به خدا. در ضمن : خوش به حال خود ‌ِ مستت من که این طرف ‌،خمارم / آسمون ابریه اما ،‌ من دارم براش میبارم / همه چی خوبه ،‌قشنگه،‌ یه کوچولو ، دله تنگه !‌ / تا حالش خوب بشه ، من اعصاب و حس و حال ندارم / .... / سر سجده های شکر بعد هر نماز مغرب / دعا می کنم "خدا جون !‌ نکنه که کم بیارم / ... / نکنه که کم بیاره،‌بگه که دوسم نداره/ آخه من کم بیارم هم نمی گم "دوست ندارم"! / ...

هیس!

بداهه می گم و آن لاین! تند بخون و به دل نگیر . چیزی نیست که به دردت بخوره. خواستی بگو دیگه ننویسم برات.( براش )

ehsan

سلام. من هم می خوام پيشنهاد تبادل لينک بدم.و البته اگر شد فکر. منتظرم

محمدرضا

گفته بودم چو روی ، روی به دنیا نکنم... عشوه ای کرد که گویا نشنیدیم و برفت.... چرا ازت خبری ندارم ؟! هنوز از من ناراحتی؟

andi

تو خيلی دندون گردی ای رفيق چرا لينک ندادی

مسافران بهشت

نيومده رفتيم-- به دليل بي تاثير بودن مطالب مندرج در وبلاگم چه از لحاظ تاثير در خودم و چه از لحاظ تاثير در ديگران ، نظر به جمع کردن وبلاگم دارم . قبل از اينکه برم نظرت را در اين رابطه بگو. حلالم کنيد يا علي

sogoli

من هم دلم بد جوری هوای مادرم رو کرده ...