ياهو

حجره‌ی خورشيد تويی...

حجره ی خورشید تویی، روضه ی ناهید تویی، روزن امید تویی...راه ده ای یار! مرا

<?xml:namespace prefix = o ns = "urn:schemas-microsoft-com:office:office" />

در حیرت‌ام از آنچه سرانجام هم نداشت

وامانده‌ام در آنچه که انجام هم نداشت

بی‌دل‌ترین غزل ولی از فرط سادگی

در اوج شعر آینه ایهام هم نداشت

در هیئت مثالی‌اش از پشت لحظه‌ها

لغزید بین حادثه‌ها... گام هم نداشت

هان ای سه حرف سرخ جنون! پاسخم دهید

خوابی که ترجمان زلزله شد، نام هم نداشت؟!...

                                                                         دی ماه هشتادو پنج

 

دیگر وقت رفتن است... مدتها بود که می‌خواستم بروم. من پشت این (پنجره )بسیار گریسته و کمتر خندیده‌ام. بعضی از این متن‌ها با وضو نوشته‌شده‌است، برای گفتن بعضی حرفها من تنها یک وسیله بوده‌ام. شکر خدا که اهل ادا و ادعا نبودم؛ به تک‌تک کلماتی که نوشتم ایمان داشتم و کیست که نداند ایمان و صداقت همنشین‌های همیشگی‌اند و خدا را سپاس که صداقت کودکانه‌ام را هرگز از دلم نگرفته‌است.

الحمدلله که پيش روی ع ش ق و خالقش شرمنده نبوده‌ام

 

حالا هم نه روزها و لحظه‌های گذشته را فراموش کرده‌ام...(...)

نه انکارشان می‌کنم... (...)

نه وارونه جلوه داده‌ام‌شان،

و نه حتی دلم می‌اید مخدوش‌شان کنم...(...)

هرچه گفتم جز کلام حقیقت نبود.(...)

 

من ناگزیر بودم از نوشتن، گفتن از خورشیدی که در سینه‌ام می‌سوخت و می‌سوزاند... و جلوه‌گری می‌کرد... کنت کنزالمخفیاً فاحببت ان عرف... نعمتی که هرچه در توان داشتم به این گذشت که اگر از شکرش برنمی‌ایم، کفران نکرده‌باشم‌ش. که گفته‌بودی:یُدخِلُ مَن یَشاء فی رحمتِه...(۱)

من مکلّف بودم به گفتن وقتی که گفتی: فَذکّر... انّما انت مُذکِّر...(۲) ناگزیر بودم از درد و رنج نوشتن وقتی دست بر گلویم می‌گذاشتی که: و اَنا اَختَرتُک فاستَمع لِما یوحی...(۳) من باید چه می‌کردم؟... دیگر باید چه می‌کردم؟... وقتی به اینجا رسید که فَبایّ حَدیثٍ بَعدهُ یؤمنون؟(۴) باید چه می‌کردم؟...

وقتی که نشانم دادی:«بنده‌ی من! در این دنیا آن زمان که لب فروبستی و رها کردی، تا ثابت‌ کنی که آنچه به تو بخشیده‌ام زندان و زنجیر نیست، که بال پرواز است... حکم تنها پریدن‌ت را امضاء کرده‌ای... » آن وقت دلم لرزید... و شکست... ش ک س ت... و فریاد زدم: من از این دنیای تو بیزارم... بیزار...

حالا هر لحظه... هرلحظه... هر لحظه... حسرت و انتظار آن دمی را می‌کشم که صدایم بزنی:... اِرجعی اِلی رَبّک... راضیةً مرضیة.(۵) انشاالله.

 

هرکه شد محرم دل در حرم یار بماند

و آنکه این کار ندانست در انکار بماند

.

.

.

قصه‌ی ماست که بر هر سر بازار بماند...

***

اينجا را دوست داشتم با همه‌ی زيبايی‌اش، با پروانه‌ و ماه‌ های کوچک قشنگش... قصه که تمام شد، این پنجره که بسته‌می‌شود به این (خانه )می‌روم. نوشتن سرنوشت من است همانطور که عشق...

 

لطفآ ديگر اينجا چيزی برايم ننويسيد چون برنمی‌گردم.

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

(۱)الدّهر/۳۱ ــ (۲) الغاشيه/۲۱ــ  (۳) طه/۱۳ــ  (۴)المرسلات/۵۰ــ (۵)الفجر/۲۸

/ 0 نظر / 13 بازدید