ياهو

پاسبان حرم دل شده‌ام شب همه شب، تا دراين پرده جز انديشه‌ی او نگذارم

ديده‌ی بخت به افسانه‌ی او شد در خواب، كو نسيمی زعنايت كه كند بيدارم؟

     جمعه‌شب

    ...

لابد ميخوای بگی كه گرفتگی صدات هم از گلو درده؟...آره گفته بودم نگرانت‌ام بازم ميگم من نگرانت‌ام... می‌دونم٬ می‌دونم هميشه همينو می‌گی چيزی برای نگرانی نيست... خودت خوب می‌دونی اگه يه نفر توی اين دنيا باشه كه تو رو باور كنه منم... من باورت دارم٬ حرف‌هات رو... روياهات رو... اما بچه جون! من تو رو بزرگت كردم٬ من جنس خرابتو! می‌شناسم [سعی می‌كند بخندد]... می‌دونستم اگه عاشق بشی تا خودت رو نكشی راحت نمی‌شی...چقدر بهت گفتم٬ نگفتم؟...نگفتم نگو! نگفتم بهش نگو تا به اينجا نرسی...اما تو گوش نكردی...گوش نكردی... چقدر گفتم اون هم... قبول نكردی٬ گفتیاون فرق می‌كنه اصرار كردی كه اون مثل هيچ كس نيست٬ خيلی فرق‌ داره... حالا ببين! فرق داشت؟... تونست اون چيزی رو كه می‌خواستی٬ تو رو اونجوری كه می‌خواستی ببينه؟ بفهمه؟...آخ كه چقدر دلم ميخواد بگی آره...بگی آره... گفتی من سهمی ازش نميخوام گفتم بايد بخوای! تو داری روی زندگيت قمار می‌كنی٬ داری همه‌ی زندگيتو براش ميدی٬ چرا نميخوای؟... آره٬ عين پروانه... تا نسوزی آروم نميگيری ولی اين شمع هم بايد آخه... هميشه تا اومدم حرف بزنم گفتی اينجوری نيست خب پس چه‌جوريه؟ چرا حرف نميزنی؟...[بغض كرده٬ صدای مخملی‌اش ميلرزد] يادته اون اوايل هی ازت در موردش می‌پرسيدم؟ می‌خواستم بدونم اون كيه كه اينجوری تونسته وارد حريم تو بشه؟ باورم نمی‌شد... اين همه عريان شده بودی؟...برای چی؟ برای كی؟... گفتم تو رو واقعآ می‌شناسه؟ گفتی هيچكی به‌اندازه‌ی اون منو نمی‌شناسه گفتم كسی پيدا شده كه زبون اجق‌وجق تو رو بفهمه؟!گفتی آره٬ زبونش عين خودمه٬ عين خودم... خب پس چی‌شد؟ اين بود؟... [دست‌هايم می‌لرزد٬ تلفن را روی آيفون می‌گذارم؛ سرم را بين دست‌هايم گرفته‌ام و گوشه‌ی صندلی مچاله شده‌ام و ...] نوشته‌هاتو كه می‌خونم بيشتر وقت‌ها گريه‌می‌كنم...آره اونا فقط نوشته‌اند و نبايد جدی‌شون بگيرم!... چقدر گفتم بگذر از اينجور عاشقی؟! گوش نكردی...گوش نكردی...گفتم يه روز كه گذاشت و رفت... آخرش گفتی نمی‌تونم٬ قول دادم من كه می‌دونم تو... اما اون چی؟ اون هم قول داده؟ قول به كی؟... آره ديگه هميشه همينو می‌گی... دلم می‌خواست اونجا بودم اول می‌زدم زير گوش‌ت٬ بعد بغلت می‌كردم...به خاطر همه‌ی اونايی كه دوستت دارن٬ خيلی هم دوستت دارن. ....جان! عزيزم...عزيزم...گفتم كه من به تو ايمان دارم... اما نگران‌ام٬ دائم خوابت رو می‌بينم...اگه بدونی چقدر دلم می‌خواد دوباره يه روز بخندی و بگی ديدی اشتباه می‌كردی ...آره٬ باور كن خيلی دلم می‌خواد اشتباه كرده باشم...می‌شنوی صدامو؟...الو؟...حالت خوبه؟...اين‌دفعه كه بيام تو رو هم با خودم می‌برم...نه نداره! اونجا بمونی می‌ميری...

***

     لب‌هايم بسته است و چشم‌هايم؛ حس می‌كنم بندبند وجودم دارد از هم بازمی‌شود؛ يك نفر در دلم فرياد می‌كشد: شما...شما با همه‌ی مهربونی دل‌تون...با همه‌ی محبت بی‌ريا و خالصانه‌تون...با همه‌ی مهربی‌دريغ‌تون...شماها چی می‌دونيد؟ چی می‌دونيد آخه؟ به خدا نمی‌دونيد...هيچی نمی‌دونيد...هيچ‌كس نمی‌دونه... خدا! اين درد رو كجا ببرم؟ به كی بگم؟ چرا چيزی نمی‌گی؟ چرا اينجوری نگام می‌كنی؟ تو كه كشتی منو با چشمات! من كه پيش چشم آينه‌ات سوختم و پرپر زدم و...چرا هيچی نمی‌گی؟ بگو ديگه برای چی؟ برای چی هستم؟ برای چی موندم آخه؟ ديگه چی می‌خوای؟ ديگه چی كار بايد بكنم؟چرا خلاصم نمی‌كنی‌؟يه چيزی بگو آخه

!..

***

    يكشنبه شب

   ـــ هی كوچولو! من شادی لحظه‌های خوب ِ با هم پفك‌خوردن! رو از خودت و خودم می‌گيرم چون اينجوری برای هردومون بهتره؛ چون نمی‌خوام به من وابسته‌تر بشی!!!

   ميدونی... وقتی كسی به تو٬ با اين سنّ و اين قدّوقواره...بعد از اين همه وقت و با همه‌ی چيزهايی كه می‌دونه... همچين حرفی بزنه٬ خنده داره خب!...اما نمی‌دونم چرا من گريه‌كردم...تو می‌دونی چرا؟

!!!

***

    چهارشنبه شب

    كی اشكاتو پاك می‌كنه؟ شبا كه غصه داری/ دست روُ موهات كی می‌كشه؟ وقتی منو نداری/ شونه‌ی كی مرهم هق‌هق‌ت ميشه دوباره؟/ از كی بهونه می‌گيری؟ شبای بی‌ستاره/ برگ‌ريزونای پاييز كی چشم‌به‌رات نشسته؟/ ازجلوپات جمع می‌كنه برگای زرد و خسته/ كی منتظر می‌مونه؟ حتی شبای يلــــــــــدا؟/ تا خنده روُ لبات بياد شب برسه به فردا... كی از سرود بارون قصه برات می‌سازه؟...

   كاش يادت نمی‌رفت حرف‌های من...حرف‌های خودت...كاش يادت نمی‌رفت كه چقدر دوستت دارم...دوستت دارم...همين

!

***

   باز هم چهارشنبه شب

    بدون ماه... تاريكِ تاريك...

يلدای سوت و كور من٬ مثل يلدای سال قبل... مثل يلداهای هميشه‌ی اين سال‌ها را مگر نوای ”دلشدگان“ كم بود كه: گلچهره مپرس آن نغمه‌سرا از تو چرا جدا شد؟ گلچهره مپرس پروانه‌ی تو٬ بی تو كجا رها شد؟...مپرس...مپرس... و صدای استاد بر لب‌های آغشته به خون طاهرخان بحرنور بنشيند كه:

            اگرچه مرغ زيرك بود حافظ در هواداری               به تير غمزه صيدش كرد چشم آن كمان‌ابرو

  و باز مرا به گريه بيندازد

.

***خاتون! كدام پنجره نفرين كرد؟...

   پنج‌شنبه صبح

   نگاه كن! پاييز تمام شد... پاييز تمام شد و تو نيامدی... و چشم‌های من آنقدر منتظر مانده‌اند كه زمستان را باور نداشته باشند...كه هنوز هرشب خواب خش‌خش برگ‌های پاييزی را می‌بينند زير قدم‌های تو ...كه هنوز هرشب خواب دست‌های تو را می‌بينند كه يك بغل آفتاب برای دست‌های سردم آورده‌ايی...هنوز

......

      و اين منم

            زنی تنها

                 درآستانه‌ی فصلی سرد

                    در ابتدای درك هستی آلوده‌ی زمين

                        ويأس ساده و غمناك آسمان

               و ناتوانی اين دست‌های سيمانی...

                      امروز روز اول دی‌ماه است...

                                           من سردم است

...

                                                             ميان پنجره و ديدن هميشه فاصله‌ای‌ست

...(*)

                                                                                      ايمان بياوريم به آغاز فصل سرد

...

  ايمان بياوريم؟... نه! هرگز نخواستم كه

...

 (*)

يادت ميايد؟ نوشته بودم برايت: ”همون شب توی کاغذی که هيچوقت نديديش نوشتم:«هميشه فاصله‌ای هست...بگذار اين فاصله باقی بماند! من می‌ترسم...من خيلی می‌ترسم...» و ترسيده بودم از تو٬ که اينقدر نشونی‌هات درست بود. از اينکه اينقدر نزديک بودی وحشت ميکردم و باز ميومدم...“ و من اين فاصله را...

 ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

 در پست قبلی به علت تألمّات روحی! بعضی نشانی‌ها از قلم افتاده‌بود كه تصحيح شد.

/ 15 نظر / 7 بازدید
نمایش نظرات قبلی
باده فروش

...هر که چون لاله کاسه گردان شد / زین جفا رخ به خون بشوید باز ... با این حال باز هم خدارو شکر کنید که هنوز اشکی دارید و چادری و گوشه ی امامزاده ای ، اگر جای ما بودید که هیچ کدام را نداشتید و در عوض یک تسنیم داشتید که این روزها بدجوری پاییزی می نویسد چه می گفتید. ............. شربتان مدام . یاحق.

پردیس

وای بانو... بانو... اگر بدانی چقدر دلتنگم... اگر بدانی چقدر دلتنگم... اگر بدانی چقدر دلتنگم...اگر بدانی... اگر بدانی چه چنگی به دلم ميزند اين زخمهء تار... اگر بدانی...

سید محمد

هر وقت می‌آیم اینجا، دلم میخواهد چیزی بنویسم. اما مگر جایی می‌گذارید برای حرفی... حرفی نیست که بر زبان آید.

rah

چی بگم از اين شوريدگی جز اينکه در لحظه هايم با او از تو خواهم گفت و رازهای سر به مهرت (ضمه) که هيچ را غير تو راهی به آنها نيست............ ترا به لطافتی می سپارم که همهی زمختی ها را تبديل می کند .............

marde deltang

ياد ترانه فرهاد افتادم..شنبه روز بدی بود...روز بی حوصلگی...روز خوبی که ميشد ....

marde deltang

واست خيلی دعا می کنم... توام يه کم بخند مثل اينکه من مرد دلتنگم و می خوام گريه کنم...توام؟

marde deltang

شاد و پيروز و سلمت باشی و در پناه خدای مهربون...

marde deltang

دوست دارم يه کم واسم حرف بزنی...از خودت بگی...خيلی دوست دارم يه ايميل ازت داشته باشم...يه کم از خودت بگو..از حالی که در آنی!!!...يه جورايی نوشته های اين چند وقت اخيرت نگرانم کرده....نگران!