ياهو

دوتا خورشيد سياه، دوتا چشم سرمه‌سود!...

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

گاه فكر می‌كنم همه‌چيز می‌توانست چقدر متفاوت باشد اگر فقط در يك سرزمين ديگر به دنیا آمده بودی... در يك خاك ديگر.<?xml:namespace prefix = o ns = "urn:schemas-microsoft-com:office:office" />

***

 

... می‌خندد و می‌گويد: اين دفعه كه رفتی قم، يه پوشيه هم برای خودت بگير! از اونايی كه فقط چشم و ابرو معلومه؛ اونوقت اگه سرمه هم... .

 

گاهی كه چادر سر می‌كنم برايم مهم نيست كه بعضی از تاكسی‌ها برايم نگه نمی‌دارند و بعضی فروشنده‌ها دوست ندارند جوابم را بدهند و بعضی‌ها...

 اغلب ياد آن روزی‌ می‌‌افتم كه با عجله از كنار اتوبوس‌ها رد می‌‌شدم و حس كردم كه چادرم از پشت سر كشيده می‌شود. برگشتم، آقای‌ ميان‌سالی‌ را ديدم با موهای‌ جوگندمی‌ و لباسی‌ بسيار آراسته كه از زانو خم شده‌بود تا چادر مرا از گوشه‌ی سپر اتوبوس جدا كند؛ بلند شد و آن را با احترام داد دستم، بدون آن كه سرش را بلند كند، بدون آن كه لحظه‌ايی‌ صبر كند حتی‌، تا تشكر مرا بشنود.

***

 

آن‌هايی‌ كه ديشب  برنامه‌ی‌ كوله‌پشتی را (با اجرای‌ خوب  فرزاد حسنی‌) ديدند خوش به حالشان. آن‌هايی‌ هم كه مثل من امروز تكرارش را هم كه قند مكرر بود، ديدند بازهم خوش به حالشان كه می‌‌دانند از چی‌ دارم حرف می‌‌زنم!

البته اين برنامه قرار است پنجشنبه شب دوباره تکرار شود بعد از خبر ساعت ۱۰.

/ 17 نظر / 3 بازدید
نمایش نظرات قبلی
مهدی

این تاج بندگی و عزت گوارای وجودت ...

mina

همون يک جفت چشم کافي هستن خانوم. کار خودشونو می کنن ...

فاطمه

تاج بندگی ... چهار سالگی سن تاج گذاری من . و عجيب که عزت از خداست بانو ... سلام و احترام و تا هميشه شاگردی

نرجس

من نديدم.... نمی دونم هم موضوعش چی بود....

اكبر

با سلام وبلاگ جالبی داريد وقت کرديد به ما هم سری بزنيد. يا علی مددی مولا

sahar

سلام من واسه اولین باره که اینجا می آم .راستش ازخوندن نوشته هاتون خیلی لذت بردم .شاید هر کدومشون بهم تلنگری می زدند .همیشه آرزو دارم بتونم آدمهایی با این روحیات پیدا کنم.البته فکر کنم یکی با این خصوصیات پیدا کرده باشم و از طریق وبلاگ او یه روز به طور اتفاقی آدرس ویلاگ شما را پیدا کردم .شما هم خیلی به اون شباهت دارید و من همیشه ناخواسته مجذوب این افراد می شم.فکر کنم دیگه چه بخوام چه نخوام ناخواسته همیشه اینجا بیام البته اگه قابل بدونید. در پناه حق

پرديس

من پناه می برم از صدایی به صدای دیگر تا نپیچد زنگ صدایش در گوشم و باز دلتنگی نفسم را بند نیاورد و تلخی به جنونم نکشد... من پناه می برم از کلمه ای به کلمهء دیگر... تا رنگ کلمات او نشوم و باز جنون... چشم نمی دوزم در چشم هیچ غریب و آشنایی... نه که نگاهه هایشان آلوده کند ته رنگ چشمانش را بر مردمک های تاریکم... نه... که مبادا نسبت دوری بیابم در رنگ های غریبه با آن رنگی که دفنش کرده ام زیر خروارها خروار خاک تلخ عشق و در پی اش نفرت... عشق و در پی اش نفرت... عشق و در پی اش نفرت... جیب هایم را اما همه جا با خود می برم... همه جا... دست های من حرمت دارند... نه به حرمت گرمای دستانش... من خوب می دانم آداب قفس کردن دست را برای دست... و خوب می دانم که هیچ غریبهء چشم آشنایی حرمت گذار رهایی دست هایم نمی شود... قفس کرده ام جیب هایم را برای دست هایم تا آسوده بمانم از دل دل کردن که مبادا... مبادا... مبادا... می بینی... دفن کرده ام همهء یاد هایم را... همهء چیزهایی را که خاطره می نامیم... زنده به گور خوابیده ام و آرامم... آرام... . . .

مهيار

بعضی ابتدا فکر می کنند سپس ايمان می آورند عده ای ابتدا ايمان می اورند سپس فکر نمی کنند تو از کدام دسته ای؟

پرهام

سلام. من را حسابی دعا کنيد