ياهو

تا من بديدم روی تو، ای ماه و شمع روشن‌م!...

   ” هيچوقت نمی‌دانی از کجا شروع می‌شود. هيچوقت نمی‌دانی چرا يا چگونه شروع می‌شود. وقتی سرگشتگی‌ها شروع می‌شوند می‌ايستی و برمی‌گردی و به عقب نگاه می‌کنی و از خودت می‌پرسی: «چی شد؟» و می‌گردی دنبال دليل... که پيدايش هم نمی‌کنی. کدام باد دانه‌ی اين حس کشنده را که تو را با خودش به انتهای خودت می‌کشاند با خودش آورده است؟ نخواهی دانست. چرا اين چهره... چرا اين تن... چرا اين لبخند؟ نخواهی‌دانست. می‌بردت. هيچ‌وقت نمی‌دانی که همه چيز کی از اختيارت خارج شده‌است. اما همين است که دوست می‌داری نه؟ همين بی‌اختياری را.

     می‌دانی... من هميشه فکرکردم که نبايد به آخر خط نگاه کرد. نبايد دربند نتيجه بود. نبايد چيزها را عوض کرد. بايد خواست، دل داد و پذيرفت. به من گفت:«من يک‌ روزی می‌روم. تو خواهي ماند». شانه بالا انداختم:« مگر در اين دنيا چيزی می‌آيد که بماند؟ مگر من ماندنی هستم که تو نخواهی بود؟» با هم مانديم تا آن روزی بيايد که بتوانيم با هم نمانيم... اما اين انتخاب ماست که بمانيم يا برويم.
    می‌دانم که نمی‌دانی از کجا شروع می‌شود يا چرا شروع می‌شود ... تنها می‌دانی که می‌خواهی. که رنج می‌بری. هيچ فکر کرده‌ای که اين انتخاب تو به تنهايي نيست؟ که اين تو نيستی که چيزی را می‌خواهی که رنجت می‌دهد چون ماندنی نيست و ماندنی نيست چون رنجت می‌دهد ...که ديگری هم هست که رنج می‌کشد از ماندن٬ و رنج می‌کشد از رفتن و رنجت می‌دهد و رنجش می‌دهی؟ که هر دو از رنج خود و از رنج ديگری رنج می‌بريد و حواس‌تان از آن تغذيه مي کند و غنی می‌شود؟

    هيچ‌وقت نمی‌دانی چرا يک‌جايی نمی‌ايستی و نمی‌گويی:‌« نه!» چرا نمی‌گويی:‌«من ديگر می‌روم»٬ يا توان آن‌را نداری که بگويی:« بمان!». هيچ‌وقت نمی‌دانی چرا بايد بروی. ديگران برايت مهملات به هم می‌بافند و از دادن و گرفتن و توازن و تعادل حرف می‌زنند اما تو کجا و تعادل کجا ... شانه بالا می‌اندازی: «با اين تنگ‌بينی هايتان!» اما خودت هم می‌دانی که جايی جلوتر، سر اين پيچ يا آن پيچ چيزها از حرکت خواهند ايستاد و درهم خواهد ريخت و رفتنی خواهد رفت و ماندنی خواهد ماند... هيچوقت نمی‌دانی بايدها از کجا می‌آيند.

    سختگير نبايد بود. تا هست می‌مانی ... آنگاه که رفت می‌روی. اين هم سهم توست. فقط اگر بتوانی  بپذيری ... فقط اگر بتوانی.“

     ليلای ليلی 

    من هم فکر می‌کنم برای نوشتن اين حرف‌ها حتمآ بايد از جايی کمک گرفت؛ و فکر می‌کنم امشب... همين امشب که من به زور روی اين صندلی نشسته‌ام از خستگی٬ اما باز پلک‌هايم روی هم نمی‌آيد٬ بايد اين‌ها را می‌خواندم و فکر می‌کنم... ای کاش می‌توانستم ديگر فکر نکنم!

***

    و عجيب نيست شايد٬ که باز همين امشب بود که داشتم می‌نوشتم:

 ... و شما آقا! که با همه‌ی مهربانی‌٬ گاه با تازيانه‌ی کلمات‌تان دل کوچک و بی‌نوای‌ مرا می‌نوازيد و نمی‌بينيد از درد به خود پيچيدنش را٬ می‌دانيد که اين دل را چطور خراش دادم تا مبادا اين رنج‌دادن‌ها را به پای دوست داشتن از جانب شما٬ بنويسد؟ که چه بی‌رحمانه اين باور را از او گرفته‌‌ام؟... می‌دانيد که هيچ‌وقت پشيمان‌نشدم از اينکه آمدم... تا اينجا آمدم؟ می‌دانيد که نگفتم؟ که هرگز نگفتم:« ای ‌کاش نيامده‌بودی٬ ای‌کاش نديده بودمت٬ ای‌کاش نگفته بودی بيا٬ ای کاش نخواسته بودی٬ ای‌کاش نخواسته‌بودم٬ ای‌کاش نداشتم... عشق‌ت را نداشتم٬ ای‌کاش نمانده‌بودم...» نه... هرگز نگفتم و پشيمان نشدم. و راضی بودم... هستم٬ به سهم‌م؛ همان سهمی که گفتيد: اين برای تو کم است٬ چقدر قانعی! بيشتر بخواه! بخواه!... و من در جواب تنها به لبخندی کفايت کردم که می‌دانستم...

   ... نه٬ زمين و مردمان‌ش که هيچ٬ رو به آسمان هم حتی فرياد نزدم که:« به من چه دادی؟ سهم من... سهم دل صبورم... سهم دست‌های ساده‌ی من... سهم باکرگی لب‌های تشنه‌ی من اين بود؟...» نه... من با آسمان برسر آنچه که بر ميزان و چگونگی‌اش آگاه نيستم جدال نکردم... من تنها سپرده بودم... سپرده‌ام هنوز هم.

   ... و نپرسيدم چرا؟ که  می‌دانم... زمانی پرسيدم چرا من؟ سوختم... سوختم؛ بار ديگر پرسيدم چرا تو؟ خاکستر شدم... خاکستر؛ اين‌بار اگر بپرسم چرا؟ بر باد خواهم رفت... نه٬ بعد از هزار سال٬ ديگر من اين دست و اين جام را می‌شناسم... اين شرنگ شيرين را می‌شناسم... می‌شناسم... 

         درها اگر بسته شود زين خانقاه شش‌دری           آن ماه‌رو از لامکان سر درکند در روزن‌م*

***

   و نوشته‌ام... می‌نويسم... می‌نويسم و خط می‌زنم... و چه دردی دارد اين نوشتن... اين‌طور نوشتن... نوشته‌هايی که شايد آخرين نوشته‌های اينجا باشد...

***

  نه٬ تو هم نگران نباش خواهرم و به آشناهای ديگر هم بگو. انتخاب خودم بوده اين سوختن( لابد!) و نه خواسته‌ی او و پيشانی‌نوشتم٬ و نه تعبير خواب‌های هزار ساله و جان‌گرفتن کلماتی که به نجوا خوانده‌اند و نه... خودم خواسته‌ام( مگر اينطور نگفتند؟!)... و حق‌ّم است لابد!

             ای دل نگفتمت مرو از راه عاشقی؟           رفتی؟ بسوز! که‌اين همه آتش سزای توست**

  ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

 * مولانا / ** (؟)

/ 18 نظر / 6 بازدید
نمایش نظرات قبلی
marde deltang

دعا می کنم اونجوری بشه که به صلاحته...

marde deltang

هميشه در اتفاقات..بدنبال آن نباش که تو دوست داشتی چه بشود و چه شد...به آن فکر کن که خدا چه می خواهد...که هميشه در آن خير هست...هميشه...هميشه...هميشه...

marde deltang

آهای ! حواست باشه...تا گل نرگس هست...زندگی بايد کرد!...

mina

راست می گی. من هم قناعت کردم. به يه لبخند و به يه .... و حالا لابد من هم حقم است. .... اين نوشته و نوشته ی ليلای ليلی .... چقدر دلتنگم تسنيمجان. چقدر ..... و ممنون برای تبريک. خيلی خيلی ممنون. باور داری که آرزو ها برآورده می شن؟ ... من دلم تنگ است ...

پردیس

تو می نويسی... باز هم می نويسی... گيريم هزار سال طول بکشد بازگشتت... چطور می توانی ننويسی از اويی که در توست... چه با تو باشد و چه نباشد... تسنيم عزيزم تو باز هم می نويسی... مگر نه اينکه او نوشتنی است و بی گمان خواندنی؟

سوبان

سلام و عرض ادب و ممنون.

marde deltang

سلام...خوشحالم که خوشت اومد...باورت ميشه تمام ديروز داشتم فکر می کردم چه مطلبی واست بذارم؟...بعد که گذاشتم اومدم ديدم که تو وبلاگ اين مطلب رو گذاشتی...دعا می کنم همه چيز درست بشه...صبور باش!

ard

سلام دوست عزيز / سريع آپ می شوی و من هم که گوی کش درد زمانه با اين تن خسته و مانده نمی توانم از مطالب شما استفاده کنم و امتحانات پايان ترم نيز جای خود/ دردی غريب نيست آشناست اما گفتن ندارد دوا می خواهد و همت / موفق باشی

م...

پيش از اين سرگشتگی‌ها شايد مي بايستي تامل مي كرديم. فكر مي كردم عشق بس است.اما مي دانم چه شد. من رها شدم با تجربه اي كه بسيار به من آموخت.