ياهو

...!

عيناك غابتا نخيل ساعة‌السّحَر/ أو شرفتان راح ينأي عنهما القمر/عيناك حين تبسمان تورق الكروم/ و ترقص الاضواء ... كالأقمار في نهر/...

بدم مياد... از اين آسمونی‌ كه اين‌همه گرفته است و نمی‌‌باره بدم مياد... از استامينوفن و ديكلوفناك و كوفت و زهرمار بدم مياد... از اينكه وقتی‌ وارد اتاق می‌‌شم زير چشمی‌ به دست چپم نگاه می‌‌كنن بدم مياد... از اينكه مامور حراست تمام مدت مصاحبه زل زده‌بود به صورتم بدم مياد*... از ميدون ونك و كوچه‌هاش كه تنهايی‌ من و نبودن شما رو به رخم می‌‌كشن بدم مياد... از اين خيابونای‌ شلوغ كه توش كفتارهای‌ خوش‌قيافه می‌خوان با چشماشون تيكه‌تيكه‌ام كنن بدم مياد... از اين شهر بی‌بارون و بی‌‌دريا بدم ميومد... اگه... شما توش نفس نمی‌كشيدی‌...

<?xml:namespace prefix = o ns = "urn:schemas-microsoft-com:office:office" />

 

نه... يادم نرفته كه چشمام حريم دارن... اين نگاه‌ها حرمت دارن... يادم نميره كه اين چشم‌ها تا قيام قيامت به همه حرام شده‌اند آقا!... حرام... حرام...

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

* همه كه چمران نمی‌‌شن كه با چشماشون صيغه‌ی‌ برادری‌ بخونن، هرچقدر هم كه ظاهرالصّلاح باشند!

/ 12 نظر / 6 بازدید
نمایش نظرات قبلی
فاطمه

انار ... عکاس آدم را یاد ِ رفیق گرمابه و گلستانش می اندازد ... سلام ... به همه ان صحنه ها میشود سکانس هایی از آژانس هم اضافه کرد ... اصلا این حاتمی کیا جبران نشدنی ست . نماز و روزه تان قبول من دارم عقب عقب میروم تا جلو جلو .... این بیزاری از قرص را کاملا موافقم ... همه شان از یک دسته اند اسم و رسمشان تفاوت میکند , از بس که علاج نمیکنند , یکی دیگر میسازند و مثل ما ریاضی ها که نمیشود از پریم استفاده کنند . اگر شما توش نفس نمیکشیدی ... تمام .

مهدی

خودت خوب می دونی نگاه می کنن ... به تو ...

يه نفر

...

مينا

چشمها ت که حريم داشته باشن ....

مرد مرده

بيا ... از اين خيابان های مملو از جان های ارزان بگريزيم ... بيا اين لقمه های کوچک مرگ را به روزگار و مرگ بسپاريم ... بیا که من نيز چون چمران دچار همان يأس فلسفی گشته ام که عشق حقیقی را با عشق بانو یکی می کرد ... بیا ... بیا که بی تو تن من نيز چون درختان چنار اين خيابان ها تن به پاييز خواهد سپرد ... بیا که از اين دين فروشان نخ نما بيزارم ... بيا ... که خواهشم بی فرجام است ... چون تو هستی ... من نمی بينمت! ... ( از چشمان محتسب دورش کنید!)

راه

ای دهستانهای زيبای خيال.......ای تمام سايه های سبزو کال ...........من دلم خواب تجرد ديده است ........ باز در چشمم عدم روييده است ...... میدانی بانو که هميشه پاکی و ناپاکی وجود دارد اصلا تضاد با آدمی ست .........و می دانم که هميشه حواست با دلهای ناپاک هست.

محمدرضا

تازه دارم یاد می گیرم چه طور باهاش بزرگ بشم.. راستی انار چه رنگی بود ؟

مرد مرده

خدا بود و ديگر هيچ نبود ... شايد کتابشون رو خوانده باشيد. چمران همانجا اعتراف می کنه که: من می خواستم عشق زن را با پرستش خدای یگانه مخلوط کنم. می خواستم پروانه را بپرستم و این پرستش را در فلسفه ی وحدت جزئی از پرستش خدا بشمارم ....می خواستم خدا را لمس کنم می خواستم جسم و روح را به هم در آمیزم ... ولی او چنین ظرفیتی نداشت و شاید دیگر کسی پیدا نشود که چنین ظرفیتی داشته باشد ... درک این واقعیت یک یأس فلسفی در من ایجاد کرده احساس تنهایی شدیدی می کنم ... ... آنچه منظور من بود در کلام شهيد روشن بيان شده و عشق غاده همسر لبنانی چمران موضوع ديگريست ... با اين حال گر چه من اين يأس فلسفی را ناگزير می بينم اما همچون چمران این امر رو متوجه طرف مقابل نمی دونم ... فکر می کنم چمران نتوانسته اينجا روشن بيان کنه که خودش هم ظرفيت قبول اين آميزش رو نداشته ... که اين موضوع خودش به حقيقت ذات انسان بر می گرده ... چمران در ادامه بيان می کنه که: گاهی فکر می کنم که خدا نيز تنها بوده که انسان را آفريده تا از تنهايی به در آيد ... به نظر من اين يه حقيقت و اين موضوع با توجه به اينکه انسان کامل آينه ی اوص

مرد مرده

تا اندازه ای نظر چمران رو تاييد می کنه ... اما فکر می کنم برای قبول حقيقت ذات اقدس الهی وجود عشق مجازی باز ناگزيره ... نمی خوام خيلی حرف بزنم ... شايد به بهانه ای ديگه ... شايد در فرصتی ديگه ... ممنونم که سر می زنيد. (مميزی فراموش نشه)

.....

]چقدر تو و فاطمه معلوم الحال عینهو هم می نویسین . یکی نشناسدتون باورش می شه ... ببینم تو هم مثل اون ید طولا توی ایمیل زدن به پسرای مردم داری یا نه ؟