ياهو

قرار

من مي‌خوام تا آخر دنيا تماشات بكنم/ اگه زندگي برام چشم تماشا بذاره...

چشم‌هايم را پس آوردند فرشته‌ها<?xml:namespace prefix = o ns = "urn:schemas-microsoft-com:office:office" />

 فقط قرار گذاشته‌اند

 هر شب دو ركعت غزل بخوانم... قربة الی‌ السمّاء

 كه باران بگيرد.

كه گفته‌اند دلشان برايتان تنگ می‌‌شود

نه اينكه خدای‌ نكرده مسير آسمان شما را بلد نباشند... نه آقا!

اما انگار بعضی‌‌هايشان تماشای‌ ماه را در چشمه دوست‌تر دارند.

 

حالا چشم‌هايم را پس آورده‌اند

كه هنوز خوب يادشان هست اين‌ها را جايی‌ ديده‌اند

آن وقت كه نذر شما می‌‌شد.

 

شب از نيمه گذشته...

دو ركعت غزل واجب است بر چشم‌هايم

اما...

 

يكشنبه 19/6/85

***

 

می‌‌گويی‌: مگر قرار آدم‌ها دست خودشان است؟!...

حق با شماست... قرار گذاشته‌بودند كه اين غروب شهريور باشی‌ و باشم ... مثل همين غروب‌های‌ آن شهريور...

قرار گذاشته‌اند كه قرار نداشته‌باشی‌ در هيچ كجای‌ اين زمين... و قرار بی‌‌قراری‌های‌ من باشی‌... كه جز كنار چشم‌های‌ شما قرار نگيرم. عجيب نيست آقا!؟ كه

قرار ما از همان ابتدای‌ علاقه پيدا بود

قرار ما به سينه‌سپردن دريا و ترانه‌ی‌ تشنگی‌ نبود

پس بی‌‌جهت بهانه مياور

كه راه دور و

خانه‌ی‌ ما يكی‌ مانده به آخر دنياست!*

 

سه‌شنبه 21/6/85

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

*سيد علی صالحی

/ 11 نظر / 9 بازدید
نمایش نظرات قبلی
پرديس

انگار نه که توی یکی از همین روزهای بی آسمان و بی خاطره جایی نوشتم : تا آخر دنیا می توانم برایت خاطره های قاب شده را بشمارم... یک به یک... و ترجیع بند هر تصویر نبودن توست... یا رفتنت... کدام بیشتر می کشندم هنوز ندانسته ام... نبودنت یا رفتنت... می خواهم دیگر این تاریکخانهء بی روزن را آوار آن همه نه کنم... آوار نبودنت... نخواستنت... ندانستنت... نیامدنت...

یه نفر

به ما هم که گفتی نذاشتی بيايم بيينيمت که خواهرم! برو يه کم رسم و رسومات رو ياد بگير خواهرم

ع

خاتون ... سينه ی بدون درد ... انسان بدون اندوه ... کالبدی بی جان است ... چه کسی می خواهد گور باشد؟ ... صدای گريه ای که ميشنوم ... نويد تولد يک پاک ديگر را فرياد می کشد. از پیش مبارک است! انشاا...

فرزانه

سلام بانوی شعر و قصه نميدانم که هستی يا کجا فقط همين را ميدانم که هرروز بيصبرانه به سوی تو می آيم شايد که شعری نو سروده باشی. مدتهاست که وبلاگت را ميخوانم اما بی نظر.اما امروز از پس وسوسه کامنت گذاشتن برنيامدم. پيروز باشی و عاشق

سوبان

سلام!

مينا

سلام. فقط يه چيز! يادت هست که گفتی دوست دارم گريه کنم؟ گفتم اجازه نداری؟ گفتی راست می گی. اين چشمها مال خودم نيست که اجازه داشته باشم؟ اشک منو که درآوردی خب آخه! راستشو بگو هنوز سر قولت هستی؟

فاطمه

سلام ... نمیداد ... میگفت راضی نیست میگفت اصلا نمیدانم چرا به حرف شما گوش کردم میگفت خدا منو ببخشه .... و من فقط سکوت کردم ... اونقدر که قانع شد باید بده ... داد ... حالا دو روز است که نشسته ام به تماشای تصویر ... دو روز است دل نمیکنم از یک عکس ... چهار فصل بود دلم انتظار دیدنش را میکشید ... من میخوام تا آخر دنیا .............

مهدی

خوش به حال قبله اين دو رکعت غزل

مديون. م

بابا چی شده که نوشته های تو در هر کامپيوتری که ميرم مخدوشه.يه ماهه اينجوری يه.چيکار بايد کرد؟راهنمايی کن.از نتيجه کنکور جوون چيزی نگفتی .اينقدر ما بی معرفتی کرديم با شما؟؟؟؟

راه

می بينم که از اشکهای دردت شعر می تراشی.........و خدا ترا گويد که تا آخر عمر عاشقش خواهی بود........وتو همين را ميخواهی؟