ياهو

         ما را تلاوت کنيد!

                               که پاره‌آيه‌های خداييم

                                                                  چون دست به دست هم دهيم.*

و در اندوه صدايي جان دادن كه به من مي‌گويد: دست‌هايت را دوست مي‌دارم...

       گفت: کدوما انگشت‌های تو هستند؟!...  و خنديد. خواستم بگويم: وقتی می‌خندی دنيا قشنگ‌تر می‌شه.. روشن‌تر... دوتا خورشيد به رنگ عقيق... بخند!...

***

      دستم را به سويت دراز می‌کنم

                              دستم را می‌گيری

                                                   و به لب می‌بری

                                                            السّابقون السّابقون٬ اولئک المُقـّربون(*)

      می‌دانی؟... گاه فکر می‌کنم کدام‌مان را بيشتر دوست دارد؛ و بعد از اين فکر به خنده می‌افتم... خب معلوم است ديگر... تو را! و اصلآ چه فرقی می‌کند...ها؟

                     بی بود ِ شما يُحبّهـــم من گفتم            هم درّ يُحبـّـــون شما من سفتم

                   چون من دگری نبُد٬ شنيدم٬ گفتم             من بودم و من شنيدم و من گفتم**

***

     پروانه دستش را گذاشت وسط جناغ سينه‌ام و گفت:«اينجاست... و من می‌بينمش... مثل يه گردونه‌ی آتيش... می‌سوزونه ولی روشن می‌کنه... »... گفتم:« ولی دست‌هام... دست‌هام گرم نميشن...[صدایم به التماس در گوش خودم پيچيد: نميشن... گرم نميشن دست‌هام...] ــ«ميشه٬ صبر کن!... اين دست‌ها بايد برکت آسمون رو روی زمين بياره... خيلی‌ها به اين دست‌ها احتياج دارند...» دستم را آرام از دست‌های گرمش بيرون کشيدم؛ انگار که فهميده باشد٬ لبخندی زد و گفت:نترس! چيزی ازشون کم نميشه!...

    اما من به دست‌های تو احتياج دارم... نمی‌خواهم دست‌هايت برايم خاطره شود... نمی‌خواهم... می‌خواهم دوباره دستم را در جيب پالتوی تو فروکنم... من به دست‌های تو احتياج دارم... به دست‌های تو...

 ***

    گفتم: همه‌مون فراموشکاريم... دچار نسيان... يادمون می‌ره که يه روز بايد جواب پس بديم... الهی لاتودبّنی بعقوبَتک... . حرف می‌زدم٬ حرف می‌زدی... که گفتی: گريه‌ام گرفت... خواستم بگويم: همه‌ی زندگی‌ من برای چشم‌هايی که لرزيدن اشک را در آنها ديده‌ام ... برای تويی که خنده‌هايت را به من می‌بخشی و گريه‌هايت را برای خودت نگه می‌داری...

     من نيز/  چندان «تو»ام /  که خطاب «من»/  توهينی است سترگ /  بدين کلمه

              و من و تو

                           چندان خداييم

                                        که خطاب «ما» توهينی است بزرگ

                                                                        به شمول خداوند!***

  ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

  (*) مومنون:۱۱ـ۱۰

  * و*** علی موسوی گرمارودی/ از شعر بلند «محبوبه‌ی شب» که دوست دارمش.

  ** خواجه عبدالله انصاری /  يُحبهّــم و يُحبّونه: خداوند دوستشان دارد و آنها نيز خدا را دوست دارند/ مائده: ۵۴ 

/ 9 نظر / 8 بازدید
Shahab

خیلی مطلب قشنگی بود و وبلاگ خیلی جالبی داری. همیشه موفق باشی . یه سری هم به من بزن

پردیس

اما من به دست‌های تو احتياج دارم... نمی‌خواهم دست‌هايت برايم خاطره شود... نمی‌خواهم... می‌خواهم دوباره دستم را در جيب پالتوی تو فروکنم... من به دست‌های تو احتياج دارم... به دست‌های تو...

پردیس

می خواهم بیایم... بنشینم کنارت و از تو بیاموزم آداب بی قراری را... آداب بی قراری را...

marde deltang

سلام...دارم ديونه ميشم...من منتظرم...ميلت رو چک کن!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

mina

تسنيم.... تسنیـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــم.... تسنيم .... دلم ....

صحرا

حالا دستام مونده و تنهايی من !!يا همچين چيزی !راستی انگار !محرم نزديکه ....

aashenaa

سلام:...

فاطمه

برايم کوچکی مرهم ازين شب‌های پر آريد برايم لحظه‌ای تقدير از ميان لحظه‌های پر اميد آريد دست من اينجا کوتاه مرا امشب به خود آريد . . .