ياهو

درد... درد...

     تا صبح كه زمزمه‌كرده ‌باشد برايش... هرآنچه را كه می‌داند او بهتر از هركسی می‌داند... كه نه خوابش می‌برد و نه هرگز فراموش می‌كند... واگويه‌ی دردهايش را دوست دارد برای او، وقتی از آن بالای بالاترين می‌آيد، كنارش می‌نشيند به شنيدن، و می‌داند... می‌داند كه دوست می‌دارد اين را او هم... كه خواسته است اين را... خواسته...<?xml:namespace prefix = o ns = "urn:schemas-microsoft-com:office:office" />

        همی‌بينيم ساقی را كه گرد جام می‌گردد         ز زر پخته بويی بر، كه سيم‌اندام مي‌گردد

       دگر دل‌دل نمی‌باشد، دگر جان می‌نيارامد          كه آن ماه دل و جان‌ها به گرد بام می‌گردد

       چو خرمن كرد ماه ما، بر آن شد تا بسوزاند        چو پخته كرد جان‌ها را به گرد خام می‌گردد

     و تا آنجا كه توانسته ــ به چه ناتوانی امّاــ شمرده... و به يادآورده... كه او هرگز حرمت اشك‌هايش را ناديده نگرفته كه حالا بگويد: كدام بار صدايت زدم كه جواب ندادی؟...

       دل بيچاره مفتون شد، خرد افتاد و مجنون شد     بدست اوست آن دانه، چه گرد دام می‌گردد

       ز گردش فارغ است آن مه، چه منزل پيش او چه ره

       برای حاجت ما دان، كه چوُن ايام می‌گـــــــردد!

       شهی كه كان و درياها زكات از وی همی‌خواهند    به گرد كوی هر مفلس، برای وام می‌گردد!

       از اين جمله گذر كردم، بده ساقی يكی جامی      ز انعامت كه اين عالم بر آن انعام می‌گردد

   بعد... سرش را روی خاك كه گذاشته و نجوا كرده: نمی‌خواهی دست روی موهايم بكشی؟ نمی‌بينی چقدر محتاجم به تو كه رهايم نكنی... در اين‌همه تاريكی كه امانم را بريده‌است؟...

      شبی گفتی به دلداری شبت را روز گردانم    چو سنگ آسيا، جانم برآن پيغام می‌گردد

      به لطف خويش مستش كن! خوش جام الستش كن!

      خراب و می‌پرستــــــش كن! كه بی‌آرام می‌گردد

      گشا خنب حقايق را٬ بده بی‌صرفه عاشق را          می‌آشامش كن ايرا دل، خيال‌آشام می‌گردد

      اگر گبـــــرم اگر شاكر، تويی اول تويی آخــر       چو تو پنهان شوی، شادی غم و سرسام می‌گردد

    و سكوت مطلق بوده كه دستش را بر سينه ‌گذاشته و خواسته: بگو!... حرفی‌بزن! آرام‌م كن!... تو می‌توانی، تنها تو می‌توانی... قلم در دست توست؛ و گفته... گفته:

...عَسي اَن يَنفعنا اَو نَتخّذهُ ولدآ و كذلك مَكَّنا ليوسفَ في‌الارض ِ وَلنُعلّمُهُ مِن تأويل ِالاحاديثِ و اللهُ غالبٌ علي اَمره وَ لكّنَ اَكثرَالناس ِ لايعلَــمون. يوسف/ 21

    حجت تمام است و تفسير كلام او را که خواسته٬ همين غزل بس

      دلم پُرست و آن اولی كه هم تو گويی ای مولا     حديث خفته‌ايی چه بود، كه بر احلام می‌گردد!*

    و آنقدر آرام گرفته كه... همان‌جا خوابش برده است.

***

   و فردا صبح وقتی متّه‌ی دندانپزشكی روی اعصابش راه‌می‌رفته و آقای دكتر در كمال ملايمت و ملاطفت! چهاردست و پا رفته‌بوده توی دهانش طوری ‌كه گوشه‌ی لبش پاره‌شده ‌بوده، لابد به يادش ‌می‌آمده است همه‌ی اينها را٬ كه قطره‌ی اشكی از گوشه‌ی چشمش ليز خورده روی گونه‌اش؛ و دكتر شتابزده كارش را قطع كرده كه: درد داريد مگه؟ و او با چشم اشاره‌‌كرده كه: نه ندارم... درد ندارم كه... نبايد داشته‌باشم...د...ر...د...ن...دا...رم...ن...ب...ا...يد... د...ر...د...

***

   دندونم  که نه٬ فکّم درد ميکنه خب!...

 ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

*مولانا

/ 5 نظر / 10 بازدید
hamidreza

سوختم از داغ ناپيدای دل

نگاه

دردیست غیر مردن کانرا دوا نباشد .... پس من چگوووونه گویم ..............................................

سامان

خواستم حرفی بزنم اما وقتی نگاهی به مطالبتون انداختم ترجيح دادم سکوت کنم و از اين پس نيز با سکوت بيايم و بروم ... زيباست و حرمت زا