ياهو

ساکت و نجيب مثل لحظه‌های دعا

   ...الّا تحزنی ... و هُزی اليک بجذع ِ النخلة تُساقط عَليک رُطبآ جنيّـآ مريم/ ۲۵ - ۲۴  

   ...ای مريم غمگين مباش... شاخ درخت را حرکت ده تا از آن برای تو خرمای تازه فروريزد تا روزی ِ خود را تناول کنی.

   مريم! با آنکه دختر عمران‌ی٬ با آنکه از مائده‌های آسمانی چشيده‌ايی٬ با آنکه کلمه‌ی خدا را در بطن خود داری... با همه‌ی اينها درخت را تکان بده!... خرما در دهانت نخواهد افتاد... ای مريم! اين شاخه‌های خشک را تکان بده... حرکت کن!...

   ...و تو نمی‌دانی که سه‌شب و سه روز است اين کلمات بی‌چاره‌ام کرده‌اند... مثل همان وقت که گفت: بگو! (طه/۱۳) و من... گفتم... و سوختم... سوختم... سوختم... چه کنم؟ خدايا! من چه کنم؟... چه کنم؟

***سحرا وقت دعا، من به پرباري ابرم، به سبك‌باري باد ... هستم؟! 

  ...و تو می‌دانی٬ خوب می‌دانی که اين دست‌ها را ديگر نمی‌خواستم و اين چشم‌ها را٬ اگر که جز برای دل تو به عرش بلند نمی‌شد و به اشک نمی‌نشست... تو اين را خوب می‌دانی... که با من آمده‌ايی.

   حالا خواسته‌ام که همه‌ی اين‌ها که اينجا شاهدند٬ برايت وان‌يکاد بخوانند و نفحه‌ی آسمانی‌شان را به سويت روانه کنند... آرام باشی عزيزکم! آرام همه‌کسم... آرام!... امشب... امشب که دخيل بسته‌ام باز چشم‌هايم را به...

   اللهّم يا شاهد کلّ نجوی و موضِع کلّ شکوی  و عالِم کلّ خفيّه و منتـَهی کلّ حاجة ...*

***

   و هنوز... و هميشه...

   خدايا! مرا چنان نسبت به خودت فروتن قرار ده گويا تو را می‌بينم٬ و سعادتمندم کن به تقوای‌ات و سياه‌بختم مکن به نافرمانی‌ات٬ و خير برايم قرار ده در قضايت و برکت در قـَدَرت٬ تا که تعجيل را دوست نداشته‌باشم  در امری که تو به تأخير انداخته‌ايی و تأخير را در هرآنچه که تو به پيش‌انداخته‌ايی...**

***

   « وقتی کسی از خاکستری‌شدن خودش دلش تنگ است و له‌له می‌زند برای بوسه‌های طهورا ...وقتی تمام نفس‌های کسی را می‌شود با دست شمرد داغ داغ .... انگار التهاب ماه را روی پيشانی‌اش به سجده رفته ... ديگر شعرهای مرا برای تغزل مجالی نيست. سکوت آب و ماه و آغوش شب همه چيز است همه چيز ...و اسم شب رنگ چشم‌های تو‌ست... راستی چشم‌هايت چه رنگی است؟ می‌خواهم به تماشای ماه بروم در آغوش آب ... شب... وقتی به چشمان‌ش نگاه می‌کنم انگار تمام عظمت آسمان را می‌بينم که بر صبوری زمين می‌چکد ...

    این نقطه‌های بن‌بست٬ شاید آشفتگی یک روح طغیانگر باشد، فغانی در خفقان، یا هذیانی در نیمه‌شب، آرامش یک من رام‌نشدنی شاید، خزان‌زدگی یک متولد خرداد، یا بهارانه‌های یک ساکن پاییز. این نقطه‌ها شاید برگی باشد، از دفتر یک من! 

       فقط نگاه‌کن...! به اين بيت‌های باکره٬ مسيح مصلوب در اين مصراع‌ها زنده خواهد‌شد٬ پيشانی بر پيشانی‌ام بگذار و رستاخيز مرا تماشا کن!... »

     يه شب... يکی... شبيه همين‌ها رو برام نوشت... از همينجا شايد... اينش مهم نبود... اصلآ مهم نبود... مهم اين بود که می‌نوشت... حرف می‌زد... بود... همين مهم بود... هست... همين مهم است... همين!

***

  ... می‌دونی مثل چی‌ام؟ مثل يه گنجيشک ِ مونده توی طوفان... آره شايد؛ توی بيابون... زخمی... خسته... طوفان اومده و رفته... تمام بال‌و پرش رو... دلش رو... به‌هم پيچيده... حالا آروم آروم نوکش رو از بين بالهای زخمی‌اش بيرون مياره... به آسمون نگاه ميکنه... يه تکون به پرهاش می‌ده ... خاک‌شون رو می‌ريزه... دوباره به عشق ماه... آره٬ می‌شه بال زد به عشق... می‌شه...

***

   اين چند روز نبودم... رفتم... رفتم اونجايی که هيچ‌کسی نباشه... نه تلفن... نه حرف... نه کسی که هی ازت بپرسه: چته آخه؟... سکوت... سکوت... رفتم جايی که هيچ کسی نبود جز تو... هيچکی جز تو... اونجا تا دلم خواست گريه‌کردم... و بی‌شانه‌ات گريه‌کردن چه سخت است/ نبودی ببينی کجا گريه‌کردم...کجا گريه‌کردم؟... تا همين امروز صبح... دوشنبه ۱۹دی... که سوز سردی خورد توی صورتم... و لرزيدم... و باز دل‌نگرانت شدم... کجايی کبوتر من؟... سرما نخوری؟... وايی داره برف می‌آد... حالت خوبه؟... تو رو خدا سينه‌ات رو گرم نگه‌دار... مراقب خودت باش...

     تا همين امروز صبح... خواب ديده‌بودم باز... که اينجام اما... هنوز هم نيستم... نمی‌دونم تا کی... هنوز هم با توأم... فقط با تو... به شهر و دياری ببر تو مرا٬ که نور خدا باشه و من و تو... يادش بخير!... هنوز هم فقط خدا هست و تو... تو... گفتی: نگاه کن!  وقتی که تو نيستی٬ اين حس خوب با منه... حالا تو... همراه من... خيال تو... ساکت و نجيب... مثل لحظه‌های دعا...

     دلم تنگ شده... دلم خيلی تنگ شده... خيلی...

   ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

   * دعای شب عرفه / ** دعای عرفه اباعبدالله(ع) / و بی شانه‌ات گريه کردن... کيوان کلاه‌گر

/ 9 نظر / 10 بازدید
پرومته

سلام دوست مومن آدمایی که هنوز یه چیز زلال و شفاف دارن ته دلشون رو دوست دارم. من ون یکاد نمی خونم و نماز هم. ولی خدا رو خیلی دوست دارم.

marde deltang

حنانه ايرانه؟سلام بهش برسون ...بگو خيلی با معرفتی...

marde deltang

راستی بهش بگو من هميشه نذر سلامتيش دعا می کنم...

marde deltang

امروز دعا می کنی من رو يادت نره...

ye nafar

يکی يه بار ميگفت : تا مريم را درد زايمان پيدا نشد درخت خرما ميوه نداد... درد..... چه بدونم...

حامد

بسم الله و بالله و فی سبيل الله .....