ياهو

دست کدوم غزل بدم نبض دل عاشقمو؟...

                                       نه سيب٬ نه گندم٬ آدم فريب نام تو را خورد.

                                                                             قيصر امين‌پور

 حريم شرقی نامت و محــــــــــراب نگاهت را

 ــ من از آيينه پرسيدم ــ دعای صبحگاهت را

مسير کهکشان‌ها را به شوقت تا سحر هر شب

دلم تا نصفه‌ می‌آمد... و گـــــم می‌کرد ماه‌ت را

يکی آمد ميان خواب و بيداری...تو بودی؟ها؟!

که روی شيشه‌ی قلبم کشيدی طرح آهت را

دلی می‌سوزد اينجا در کف دستم٬ تماشا کن!

نمی‌خواهی چراغانی کنی يک شامگاهت را؟

رها بودی چو آهـــويی که جنگل کرد افسونت

ــ به خود گفتم ــ ولی يک شب به طوفان بست راهت را

ضريح شانه‌هايت را دخيل از اشک می‌بندم

وضو با ماه می‌گيــــرم٬ نگاه بوسه‌خواهت را

اگر سيبم اگر گندم٬ نشانی از بهشت‌ام من

تو هم بر شانه‌ام بگــــذار باری از گناهت را!

   گفتی: يه بيتش کمه... يادته؟ اضافه‌ش کردم٬ اگه گفتی کدوم بود؟

***

 ليلی.../با من بيا که خوبترین‌ام

با من که آبروی عشق‌ام

با من که شعرم...٬شعرم...٬شعرم!

نصرت رحمانی

     گفتی که:”من آبروی عشق‌ام٬ با من تو بمان! که بهترين‌ام“

     هستم من و تو... اگر که هستی٬ بگذار نشـــانه‌ای ببينم

من دختـــــــــــر آفتاب و نورم٬ آلاله‌ی دشت‌های دورم

چشمم نسب از ستاره دارد٬ هرچند که ريشه در زمين‌ام

     در دايــــــــــــره‌ی شب خيالت٬ فانوس به دست می‌خرامم

     سرگشته و بی‌دل و پريشان ــ چشمان تو خواست اينچنينم ــ

پيراهنی از حرير شعـــــــله٬ پوشيده‌ام از تب نگاهت

رقصيده ميان آب و آتش٬ جانِ به تف و عطش‌عجينم

     گنجشکِ قفس چشيده؟شايد٬ آهــــوی نفس بريده؟شايد

     ديگر به چه ساز تو برقصم؟! حيران شده‌ام٬ نه آن٬ نه اين‌ام

***

گفتی که: غريبه‌ام مگر من؟گفتم:« نه...تو آشناترينی!»

 ــ پس پرده مگير٬ رو مپوشان!...من خواسته‌ام تو را ببينم

    من آمدم و نشستم آنجا٬ گفتم که:« ببين و باورم کن!

    من آن شبح‌ام که پشت شيشه...» يادت که نرفته نازنينم؟!

می‌گفتم و از ستاره می‌سوخت٬چشمان من و حرير دستت

دل توبه شکستـــــه بود٬ آری! ــ آن صوفی خانقه‌نشينم ــ

    اين سيب به شاخه بود و يک شب٬ دست تو کشيده شد به سويش

    فالی بزن! استخاره‌ای کن! من منتظر توأم... بچينــــــــــم!

                                                                                اول دی‌ماه...

***

   کجای اين جنگل شب٬ پنهون ميشی خورشيدکم!

                         پشت کدوم سدّ سکوت٬ پر می‌کشی چکاوکم!؟

    چرا به من شکّ می‌کنی؟ من که من‌ام برای تو

                              لبريزم از عشق تو و سرشارم از هوای تو

     دست کدوم غزل بدم نبض دل عاشقمو؟ 

                                 پشت کدوم بهانه باز پنهون کنم هق‌هقمو؟

    سرم رو توی بغلش گرفته و دستهاش رو صليب‌وار پشتم٬ وسط دو کتفم گذاشته بود. فشار و گرمای دستش رو حس ميکردم که قرار بود طپش‌های ديوانه‌وار قلبم رو آروم کنه. آهسته زير گوشم گفت:« اگه می‌تونی گريه کن! گريه کن!» اما نمی‌تونستم... نمی‌تونستم... که ــ نميدونم چرا ــ گفت:« يادته اون هفته می‌گفتی: نميشه به جای دوبار سلام بر خورشيد ده بار سلام بر ماه رو انجام بديم؟!» که بغضم ترکيد ـــ‌ نبودی... نبودی که چقدر دلم می‌خواست چشم‌هام رو توی آغوش تو بازکنم... چشم‌هام رو... که گفتی قشنگ می‌بينه... همون دو تکه ابر بارونی رو که نذر تو کرده بودم... که اونقدر بر دشت فراخ سينه‌ات ببارند که سبز بشه... سبز ِسبز ... ـــ آروم‌تر شده بودم که با محبتی خاص دستم رو توی دستش گرفت٬ نگاهم کرد و گفت:« اينهمه عشق رو برای چی حبس کردی که به اين روز بيفتی؟ رهاش کن! خودت رو ميکشی دختر!...» خواستم بگم:« امانته...امانت رو بايد به صاحبش برگردوند.» اما تنها نگاش می‌کردم در سکوت٬ که گفت:« از چی می‌ترسی؟ از دست دادن٬نه؟...» نگاش کردم...

    گريه نميکنم٬ نرو!... آه نمی‌کشم٬ بشين! 

                           حرف نمی‌زنم٬ بمون!... بغض نمی‌کنم٬ ببين!

     سفر نکن خورشيدکم! ترک نکن منو...نرو! 

                          نبودنت مرگ منه... راهی اين سفـــــر نشو!

      نذار که عشق من و تو اينجا به آخر برسه       بری تو و

                                                                           مرگ من

                                                                                    از رفتن تو

                                                                                                   سر برسه...

  نوازشم کن و ببين٬ عشق می‌ريزه از صدا م 

                              صدا م کن و ببين که باز غنچه ميدن ترانه‌هام

  اگرچه من به چشم تو ٬ کم ام... قديمی‌ام... گم‌ام 

                                        آتشفشان عشق‌ام و دریای پر تلاطم‌ام

                                                       گريه‌نمی‌کنم ...نرو!...

***

   گفته بود: اگه يه کمی بد بودی...اگه فقط يه کمی بد بودی٬ بی‌خيال می‌شدم و می‌رفتم اما... دخترک نشسته بود کنار پنجره‌ی تاريک و همانطور که قطره‌های درشت اشک از روی گونه‌هايش می‌لغزيد و پايين می‌آمد فکر می‌کرد: ... مگه چقدر بد شدم؟!...چقدر؟...

***

  آزردمت٬ می‌دونم... دل مهربونت رو آزردم... نگو: نه٬ اينو از چشمات می‌فهمم... از نگاهی که برمی‌گردونی. ببخش! حلالم کن!... بذار دوباره چشماتو ببينم...

/ 6 نظر / 5 بازدید
aashenaa

سلام:چی بنويسم ؟خودت بهتر ازمن ميدونی...خوبی؟

pardis

سلام... خوبی؟ بوی بغض مياد از اينجا... بوی بارون... بقيهء نوشته هاتو اف لاين می خونم...

صحرا

سلام نازنين!.. بغض که نميکنم ..گريه که اصلا ..حرف که ابدا..آه هم ...نمی کشم !باز هم نمی ماند دارد از دست ميرود .دلم؟..نه !آن را که خيلی وقت پيش ...راستی خوبی؟

ye nafar

دلی می‌سوزد اينجا در کف دستم٬ تماشا کن! نمی‌خواهی چراغانی کنی يک شامگاهت را؟

شکوفه یاس

سلام دوست عزیز ... دل نوشته هایت را خواندم ... بر دلم نشست ... داستان لیلی هم زیبا بود // .... در ره منزل ليلی که خطرهاست در آن ... شرط اول قدم آن است که مجنون باشی // ... ليلی گفت: امانتی‌ت زيادی داغ است.زيادی تند است. خاكستر ليلی هم دارد می‌سوزد. امانتی‌ت را پس می‌گيری؟ خدا گفت:خاكسترت را دوست دارم. خاكسترت را پس می‌گيرم...خدا گفت: پايان قصه‌ت اشك است؛ اشك درياست؛ دريا تشنگی‌است و من تشنگی‌ام٬ تشنگی و آب. پايانی از اين قشنگتر بلدی؟ ليلی گريه كرد.ليلی تشنه‌تر شد. خدا خنديد.....

hack4u2

سلام / گروه نرم افزای hack4u2 با افتخار نرم افزار ضد فيلتر قدرتمند خود را به شما معرفی ميکند . برای دانلود به وبلاگ www.hack4u2.persianblog.ir وارد شويد . در صورت مشکل در دانلود لطفا چند ساعت بعد دوباره اقدام کنيد يا به لينک بعدی در وبلاگ مراجعه کنيد .