ياهو

يادداشتهای پراكنده‌ی حوّا (۲)

  ... اما هرچه باشد كبوتر است؛ مگر می‌شود او را با شترمرغ‌ها و كبك‌ها و لاشخورها مقايسه كرد؟ نه٬ كبوتر كبوتر است حتی اگر بالهايش را چيده باشند٬ حتی اگر پاهايش را بسته باشند٬ حتی اگر در قفس٬باز هم كبوتر است. من نمی‌توانم باور كنم كه هيچ كبوتری ديگر در آسمان خاك‌گرفته و سياه اين شهر پر نمی‌زند... خانه‌ی دل اما٬ بايد در خور بال‌های سپيد او باشد؛ مبادا غباری به پرهايش بگيرد... بايد امن و آرام باشد؛ آخر كبوتر من خيلی خسته‌است، كبوتر من بال‌هايش زخمی است...

   قرار دل بی‌قرار من! كبوتر شكسته‌بال من! آخر خودت بگو! چشمی كه برای رنج‌های تو نگريد به چه كارمن می‌آيد؟ و دستی كه مرهم زخم‌هايت نباشد؟...بگذار جانم پذيرای دغدغه‌های تو باشد و ...

                                                                                                   سه‌شنبه ۸/۵/۸۱

***

تو بهار روشن دل مني...

   گفتی: جنگل سوخته نداری؟!... گفتم:اينو دارم...نگاه كن! سوخته نيست...فقط پاييزه؛ زمستون كه بگذره...بهار ميشه...اين همه گنجيشك... اينهمه گل... ـــ اميدی به جوونه زدن اين جنگل سوخته نيست...تو هم برو!...می‌سوزی... من می‌سوزونمت... ـــ اميد توی دلته...همونجا روی گردنت...زير گوش‌ت... ـــ...آتيش بازی رو دوست داری٬ نه؟... ـــ چشمه می‌شم...ـــ چشمه‌ايی... می‌شه از خنكای زلالت نوشيد... ـــ‌ رود می‌شم...زير پاهات جاری ميشم...زير پاهات...تا سبز بشی...ـــ‌ تو سبزی... سبز ِسبز... دست‌هات...دست‌هات... ــــ مال تو... ـــ‌ لازمشون داری...بايد بنويسن ـــ دست‌هام مال تو... ـــ بنويس...بنويس... . نوشتم...نوشتم٬ از همه‌ی چيز‌های خوب... قصه گفتم برايت و...قصه‌شدم برايت! تا شايد نيمه‌های شبی نسيم زمزمه‌ام كند٬ وقتی كه بی‌پروا دست می‌برد به بناگوش‌ت... و لابه‌لای موهايت می‌پيچد...                                                                              .../۹/۸۴

***

  نگاهت می‌كنم كه چه‌طور با انگشت سبابه‌ات٬ آرام مسير اشك را از گوشه‌ی چشم تا كنار لبم دنبال می‌كنی. كنج لبت را به لبخندی جمع می‌كنی و می‌گويی:...حالا من اومده‌ام...اينجا هستم...همينجا روبروت...هستم... چشم‌هايم را می‌بندم و در دلم می‌گويم: بالاخره اومدی؟... بعد از اين‌همه سال... پس بالاخره اومدی. چقدر خوبه كه هستی!...بذار بودنت رو نفس بكشم...                      .../ ۹/...

***

   نوشتم...اما نخواسته‌بودم برنجانم‌ا‌ت كه يادم مانده بود آن‌ روز كه گفتی: چرا به من نگفتی؟...چرا همون موقع به من نگفتی؟؛ و سكوت كرده‌بودم كه تو يادت نمی‌آمد نبودی٬ نبودی آن وقت كه بگويم. مثل خيلی وقت‌های ديگر كه می‌خواهم بگويم و ...نيستی.

   عزيزكم! باز نخواسته بودم غمگين‌ات كنم؛ اما گاه انگار چاره‌ايی نيست جز عريان‌كردن شانه‌هايم كه ببينی ردّ به جای‌مانده از رنج تمام اين سال‌های سرد و ساكت صبوری را...تا سرانگشت‌های مهربانت عميق‌تر نكنند شيارهای روی گونه‌هايم را؛ تا دلم را مچاله‌نكنی كه قرار بود بزرگ باشد و بماند٬ آنقدر كه در حجم زمين و زمان نگنجد...آنقدر كه لايق عشق بماند و سزاوار تو...؛ تا برق شادی در چشم‌هايم نميرد و طنين خنده‌هايم خاموش نشود... كه می‌دانم هرگز اين را نمی‌خواستی.

***

  "... و اكنون در بعداز ظهر جمعه٬ پس از روزهای انديشيدن٬ اين احساس است كه زبان می‌گشايد:

   بيا ای الهه‌ی ناز / و در قلبم آرام بگير٬ عميق و تا ابد جاودان/ می‌خواهم در چشمان رويايی تو دستانم را كه در بازوان لرزانت حلقه‌شده نظاره كنم./ بگذار روحم را از ميان رگبار تازيانه‌ی ترديدها/ با عشق تو تا ابديت٬ در جايگاه مقدس قلبت سكنی دهم./ مرا ببخش كه يكشنبه* آنقدر بی‌قرار بودم٬ ببخش پسركت را!** "

  خب٬ اگر نميدونيد من بهتون ميگم كه پسرك مذكور! كسی نيست جز ”مارتين هايدگر“ فيلسوف مشهور آلمانی؛ كه اين نامه‌ی شاعرانه و عاشقانه و و غيره رو برای ” اِلفريده “ نامزدش نوشته و ...همين ديگه!

  ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

** ترجمه: ايرج جودت / * اين يكشنبه هم هيچ ربطی به يكشنبه‌ی قبل ندارد!

/ 9 نظر / 8 بازدید
hamidreza

نگاه چشم بيمارت چه خسته است/کبوتر جان که بالت را شکسته است/کجا شد بال پرواز قشنگت/سپيد خوشگلم بالت که بسته است

محمدرضا

به ماه اگر نگاه کنم کبوتری روی بام خانه ات می نشیند...

marde deltang

سلام...خدا رو شکر که خوبی...اما من بازم منتظر شنيدن حرفات هستم...کاش يه کم حرف بزنی...در مورد دعا خيالت راحت باشه...هميشه...دعات می کنم...الهی که دعاهای تو هم بر آورده بشه...

صحرا

سلام خانومی!...حرفی ندارم برای نوشتن نه که برای گفتن حرفی نباشد ...راستی خوبی؟

پردیس

مرنجان دلت را... خدا را... رها کن غمت را... رها کن... مخور غم... مخور غم نگارا...

افرا

سلام و عرض خسته نباشيد / وبلاگ خوبی داری بهتون تبريک می گويم . موفق و پايدار باشی . دوست داشتی يه سری هم به بيت من بزن . عزت زياد