ياهو

تا دل دريا...

راننده می‌گويد: نمی‌خواد خانوم! مسئله‌ايی نيست. همانطور كه با كمربند كلنجار می‌روم می‌گويم: مگه برای شما می‌بندم؟! می‌گويد: نه خب! و ضبطش را روشن می‌كند. باران نم‌نم به شيشه می‌خورد و من سرم را به صندلی تكيه می‌دهم و چشم‌هايم را می‌بندم كه می‌خواند:

كجای اين جنگل شب پنهون می‌شی خورشيدكم!؟...

بی‌اختيار پلك‌هايم را باز می‌كنم انگار صدای آشنايی شنيده باشم.

چرا به من شك می‌كنی؟ من كه من‌ام برای تو

لبريزم از عشق تو و سرشارم از هوای تو

ياد آن شب می‌افتم... اشك‌هايم... و  تو...  صدای تو که می‌پیچد انگار...

سفر نكن خورشيدكم! ترك نكن منو... نرو

نبودن‌ت مرگ منه، راهی اين سفر نشو...

ياد يك جفت عقيق... يك شب سرد... می‌خواند... می‌خواند...

صدای ترمز... به جلو پرت می‌شوم كه چشم‌هايم را باز می‌كنم. زل می‌زنم به شيشه كه خيس خيس است و هنوز می‌خواند

گريه نمی‌كنم،نرو... آه نمی‌كشم،بشين

حرف نمی‌زنم، بمون... بغض نمی‌كنم،ببين... 

راننده كه برمی‌گردد با دستپاچگی می‌گويد:خانوم خوب شد شما كمربندتون رو بسته‌بوديد!. همانطور كه خم‌ شده‌ام تا وسايلم را از زير صندلی جمع‌ كنم می‌گويم: بعله! لابد خوب شد.

البته خوب شد. هيچ دوست ندارم در تصادف بميرم؛ آدم ديگر به هيچ دردی نمی‌خورد! ياد آن روزی می‌افتم كه رفته‌بودم فرم اهداء عضو بعد از مرگ مغزی را پر كنم. به خانومی كه متصدی بود گفتم: چه اعضايی رو می‌پذيريد؟ كاغذی داد دستم و گفت: اينجا نوشته، علامت بزنيد... قلب،كليه،ريه، قرنيه،كبد. نگاهی كردم و گفتم: همه‌ی اعضاء رو می‌تونم علامت بزنم غير از اولی. بدون اينكه سرش را بلند كند گفت: چطور... مگه مشكل داريد؟ گفتم:نه. اين بار نگاه بی‌حوصله‌ايی به من انداخت و گفت: پس منظورتون چيه؟ گفتم: هيچی ديگه... چيزی رو كه ندارم چطور می‌تونم اهداء كنم؟! يكدفعه انگار متوجه شده‌باشد زد زير خنده و گفت: شما چقدر بانمكی خانوم! ـــ واقعآ؟! ـــ آره... می‌دونی كار ما يه جوريه كه كمتر پيش می‌آد كسی باهامون شوخی كنه و بخنديم! گفتم: ولی من جدی گفتم. باز هم خنديد.

***

اين عكسو يادته؟!...

گفتم : به قول بی‌دل... به زير پای تو افكنده‌ام دلی كه ندارم. گوشه‌ی چشم‌هايت جمع شد... لبخند زدی و گفتی: اما من نمی‌خوام دل تو رو زير پام بذارم...

راست گفتی... تو دل مرا زير پا نگذاشتی، آن را با خودت به دريا بردی... حلالت... هر آن‌چه برده‌ايی حلالت... عزيزکم!

/ 12 نظر / 9 بازدید
نمایش نظرات قبلی
یه نفر

از تو ، کلاه افتد. همین! ازمن سرافتد . بر زمین... ارزان هدر کردی مرا ، حیفم نبود؟ ای نازنین... از ریشه برکندی مرا.الخیرُنا فی ما وَقـَع: من خون ِ دل خوردم ولی...هذا طعامُ العاشقین... با "ای ِ ذنبٍ" می‏کُشی...ما را. چه مومن می‏کُشی... با تازیانه‏ت می‏زنی...آواز ِ بی"حبل‏المتین"... ای هِی‏هِی‏ستان ِ غزل! آتش ندارد . دود ِ من؟ دارم نیستان ِ غزل...دزدانه ...بنشین... در کمین...

ناصر

روحم به گل نشسته برايم دعا کنيد/آيينه ای برای دلم دست و پا کنيد.....پيروز باشيد

مرد دلتنگ

فاتحه ای چو امدی بر سر خسته ای بخوان...لب بگشا که می دهد لعل لبت به مرده جان...

مرد دلتنگ

سلام... خوبی؟... نوشته هات رو خوندم... اونايی رو که جا مونده بودم.... اين حرفا چيه....الهی که يه عالمه زندگی کنی...اونم با خوشبختی...آمين... راستی يه وقت سر نزنی...ميل نزنی... ای داد... گر چه ما عادت داريم به بی وفايی...

نيمولی

خانوم تسنيم ما از راه به در بوديم...... رو نمی کرديم راستی عليک سلام!

پرديس

سلام... اصلن هم خنده نداشت... آهنگت رو شنيدم بالاخره... اين يارو هم ديگه چشمک نمی زنه... فک کنم از چشمش افتادم!!!! هی ی ی ی ی... روزگار غدار...

پرديس

توی يکی از همين خونه ها ، همين نزديکی ها ، دل يکی اتيش گرفته. از روی بوم هم که نيگا کنين می بينين که از توی پنجرهء يکی از همين خونه ها آتيش ميريزه بيرون. دل يکی آتيش گرفته. تو اومدی اما کمی دير. از ته يه خيابون دراز. مث يه سايهء نگرانی. کمی دير اومدی اما حسابی تجلی کردی و دل يکی رو حسابی آتيش زدی. به من ميگن چيزی نگو. نبايد هم بگم اما دل يکی داره آتيش می گيره. دل يکی اينجا داره خاکستر ميشه. کمی دير اومدی اما يه راست رفتی سر وقت دل يکی و دست کردی تو سينه اش و دل ش رو آوردی بيرون و انداختی تو آتيش و بعد گذاشتی ش سر جاش. واسه همينه که دل يکی آتيش گرفته و داره خاکستر ميشه. يکی داره تو چشات غرق ميشه.يکی لای شيارای انگشتات داره گم ميشه. يکی داره گر میگيره. دل يکی آتيش گرفته. يه نفر يه چيکه آب بريزه رو دلش شايد خنک شه. ميون اين همه خونه که خفه خون گرفتن يه خونه هست که دل يکی داره توش خاکستر ميشه. يکی هوس کرده بپره تو دستات و خودش رو غرق کنه... *چند روايت معتبر* *مصطفی مستور*

مرد مرده

خاتون ... با فرياد بخوان. (مميزی فراموش نشه...) ... چشام خيس خيس شدند ... دلم پر خون ... به مبارزه با خودم نشستم ... مبارزه ای که دو طرف باخت ... هر روز دارم تحليل می رم ... نمی دونم کجای اين شهر از پا می افتم ... همه ی وجودم رو سر قماری که او با من آغاز کرد باخته ام و حالا ... از من چه انتظار دارد که ... بگو خاتون ... بگو با او ... بگو که اگر خسته هم شوم ... دل خسته نمی شوم ... اما ... اما ... حديث پيامبر ... حديث پيامبر ... وای از اين ناتوانی ها.

مرد مرده

(مميزی) خاتون دست مريزاد ... می فهممت ... می فهمی مرا ... می فهمی او را ... دعايم کن ... بی عابرويم ... عابر وداری می کنم ... دعايت نيز. (مميزی) متن بی نام قبلی هم نمی دانم نوشتم که مخفی بماند يا نه ... بماند.

علي. ALI

خواندم عالی بود.َََََََََََََ..... .