ياهو

السلام عليك يا ابامحمد...

السلام عليك يا مولاي يا ابا محمد الحسن بن علي الهادي المهتدي و رحمة‌الله وبركاتة...*<?xml:namespace prefix = o ns = "urn:schemas-microsoft-com:office:office" />

... فما احلي اسمائكم و اكرم انفسكم و اعظم شانكم واجلّ خطركم و اوفي عهدكم و اصدق وعدكم، كلامكم نور و امركم رشد و وصيتكم التّقوي و فعلكم الخير و عادتكم الاحسان و سجيّتكم الكرم و شانكم الحق و الصدق والرّفق و...**

                    هر سحری‌ مستمر منتظرم منتظر    زانكه مرا بيشتر وقت سحر می‌كشی‌***

 

***

...« انّ الذي فرض عليك القران ان لرادّك الي معاد قل ربّي اعلم من جاء‌بالهدي و من هو في ضلال مبين»... همين كه پايش را گذاشت بيرون، با خودم گفتم من آيه را خواندم كه سالم برگردد، خب برگشت. حالا بايد دوباره می‌خواندم؛ چرا نخواندم؟ و دويدم دنبالش، اما ديگر رفته بود و كی‌ می‌‌داند من چه حالی‌ داشتم. چقدر سختم بود. هر قدمی‌ كه او به سمت در برمی‌‌داشت، من احساس می‌‌كردم دارم می‌‌ميرم. سينه‌ام تنگ شده‌بود. با كف دست می‌‌زدم به گونه‌هايم و عرض اتاق را می‌‌رفتم و می‌آمدم، آرام و قرار نداشتم. بعد ياد حرف خودش افتادم كه می‌‌گفت:« اين‌طور موقع‌ها قرآن بخوان؛ بی‌تابی‌ نكن!» من نشستم؛ بی‌‌هوا قرآن را باز كردم و خواندم.آنقدر خواندم تا آرام شدم.****

 

... ـــ من نگران‌ام، دلم شور می‌زنه. لبخند می‌زنی‌: منم دلم ماهور می‌‌زنه!... ـــ دلم نمی‌خواد نگران من هم باشی‌... ـــ ولی‌ هستم... نگرانت هستم...

... از همان وقتِ غروب كه گفتم: خدا كنه بيرون نبوده باشی‌... كه باران می‌‌باريد و من خيس شده‌بودم و دل‌نگران...نگران... خوانده‌بودم اين‌ها را، به روايتی‌ ديگر و شنيده‌بودم؛ اما كتاب را كه باز كردم و خط به خط... سرم را به شيشه‌ی ماشين تكيه داده‌بودم... باران می‌‌باريد يكريز... سردم بود... و گونه‌هايم می‌‌سوخت... ديگر اهميتی‌ نداشت آن‌همه چشم نامحرم كه نگاهم می‌كردند... می‌خواندم و باران می‌‌باريد... می‌خواندم و... باران می‌‌باريد...

سردم بود... لرز كرده‌بودم انگار... كسی‌ نمی‌‌دانست كه می‌‌پرسيدند هی‌... كسی‌ نمی‌داند... نمی‌داند... حالا می‌‌خواهم بگويم چرا امشب؟... چرا امشب؟... حرف نزده‌ام با كسی‌ و تنها يكريز... نگاه كن! صدای‌ اذان صبح پيچيده در گوش آسمان... ديگر نمی‌‌بارد... چرا من ولی‌ هنوز...؟ تو می‌دانی‌، تو خوب می‌دانی‌... تو درد مرا می‌‌شناسی‌... كه امشب دلم هوايی‌ چشم‌هايت شده باشد باز... كه می‌دانی‌ چه غريب‌ مانده‌ام بی‌ شانه‌های‌ تو... و اشك‌هايم چه بی‌پناه‌اند بی‌ سفيدی‌ پيراهنت... تو خوب می‌دانی‌ كه حالا بپرسم چرا امشب؟... امشب چرا؟... چرا اين باران بند نمی‌‌آيد آخر؟... كتاب را نبسته‌ام هنوز... تو درد مرا می‌‌شناسی‌... مرا می‌‌شناسی‌... كه غريب مانده‌ام... بی‌ شانه‌های‌ تو... دلم هوايی‌ چشم‌هايت... اين اشك‌ها را مگر باد به دست‌های‌ تو برساند... مگر باد...

 

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

*زيارت امام حسن عسگری‌**زيارت جامعه ***مولانا**** نيمه‌ی‌ پنهان ماه3، حميد باكری‌ به روايت همسر شهيد

/ 0 نظر / 3 بازدید