ياهو

السّلام عليك ايّها‌الامام الرّئوف

<?xml:namespace prefix = o ns = "urn:schemas-microsoft-com:office:office" />

يا حجة‌الله علي خلقه...

عصر عاشورا بود. كنج حياط صحن كز كرده‌بودم گوشه‌ی‌ ديوار؛ چادرمو دور خودم پيچيده‌بودم از سرما و زل زده‌بودم به گنبد طلا، كه می‌‌گفت:

تازه ديپلمشو گرفته‌بود... هنوز قسمت نشده‌بود بياد مشهد. آقام بليط گرفته‌بود و می‌خواستيم همه با هم بياييم كه دو ساعت مونده به حركت حميد گفت:«من نمی‌‌آم، به جای‌ من خاله رو ببريد.» هرچی‌ گفتيم قبول نكرد و اصرار داشت خاله‌ی‌ پير و مريضم رو ببريم. يكی‌ دوماه بعد... شهيد شد. از اون موقع هربار می‌‌اومدم مشهد خيلی‌ يادش می‌‌كردم؛ تا اينكه يه شب خواب ديدم توی‌ همين حياط، كنار سقاخونه‌ی‌ اسماعيل طلا وايساده... با همون لباس بسيجی‌‌ش. گفتم:«حميد! ما داريم برمی‌گرديم، تو نمی‌‌آيی‌؟» برگشت، نگاهی‌ بهم كرد و گفت:«مگه نمی‌‌بينی‌ دارم به زوّار آقا آب می‌دم؟!»... از اون به بعد ديگه غصه نمی‌خورم كه داداشم مشهد نرفت. لبخند زد و قطره‌ی‌ اشكی‌ گوشه‌ی‌ چشمش... گوشه‌ی‌ چشمم...

***

مولای‌ غريب من!

دلم گرفته... نه، می‌‌دونم... كی‌ ناشكری‌ كردم؟! اصلا الهی‌ كور بشم اگه بگم هربار كه صورتمو به طرف شرق چرخوندم و خواستم، نگام نكرده‌باشيد... الهی‌ لال بشم اگه بگم هربار كه دستمو روی‌ سينه گذاشتم و گفتم: السّلام عليك يا ثامن‌الحجج، يا علي‌بن موسي ايهاالرّضا جوابمو نداده‌باشيد. مولای‌ من! اون همه مهربونی‌ و رأفت شما رو الهی‌ نباشم اگه منكر بشم؛ اما... صدام بزنيد... بيشتر... بلندتر... بلندتر... به خدا ديگه به كفترای‌ حرم‌تون هم غبطه می‌خورم... به خدا دلم برای‌ در و ديوار حرم هم تنگ شده... برای‌ اون‌همه نور... دلم تنگ شده... راضی‌ نشيد به اين‌همه دوری‌... دلم تنگ شده... دلم خيلی‌ تنگ شده...

يازدهم آذر/85

***

تولّد با يه هفته تاخير هم قبوله ديگه؟!

/ 16 نظر / 14 بازدید
نمایش نظرات قبلی

حافظ مکن شکايت گر وصل دوست خواهي؛زين بيشتر ببايد بر هجرت احتمالی....خيلی گريه کردم وقتی اينو ديدم.....جاناسخن از زبان ما...نمی توانم حرفی بزنم...دل تنگی امانم نمی دهد...یه شب تو حرم؛وقتی خیلی دلتنگ بودم یه غریبه تو گوشم خوند:«گدای کوی رضا شو که این امام رئوف؛به سینه احدی دست رد نخواهد زد» شوق است در جدایی و جور است در نظر؛هم جور به که طاقت شوقش نیاوریم

ساجده

حافظ مکن شکايت گر وصل دوست خواهی؛زین بیشتر بباید بر هجرت احتمالی.....دراوج دلتنگی توو حرم آقا یه غریبه توو گوشم خوند«گدای کوی رضا شو که این امام رئوف؛به سینه احدی دست رد نخواهد زد»...آقا منم دلم حرم می خواد.....

پرديس

هی دخترک... تو که می دونی دلتنگی يعنی چی... د ل ت ن گ م . . .

تسنيم

سوسن من تا به حال همه پيغامهات رو تاييد کردم٬ تا به حال هم فقط يکی از نوشته‌هاتو پارسال پاک کردم که خودت ميدونی چرا. اگه پيغامی گذاشتی که اینجا نمي‌بينی احتمالن اشکال از پرشين بلاگه و ربطی به شهامت و اين حرفها نداره!

بيتا

اين سوسن همه جا گندش رو می زنه .

مهدی

يا غريب الغربا دلم هوای دعای دوازده امام خواجه نصير الدين را کرد

فاطمه

خدا کند که دلم در دل تو خانه بگيرد کبوترانه به بام تو آشيانه بگيرد طواف می کند اين دل به دور کعبه چشمت که از دو دست کريم تو آب و دانه بگيرد گرفته شعله آهم تمام حجم قفس را دعا کن آتش آن دم به دم زبانه بگيرد از اين سبوی شکسته دگر نخواه صبوری چقدر اين دل تنگم تو را بهانه بگيرد . . . خدا کند که دلم محرم نگاه تو باشد خدا کند که دلم در دل تو خانه بگيرد

پرهام

خلاصه ش: در حق من لبت این لطف که می فرماید... سخت خوب است، ولیکن قدری بهتر از این... خواجه ی شیراز... سلام راستی

آرام

سلام رفيق وب زيبایی داری ، پر از مطالب خوندنی. موفق باشی