ياهو

گل هميشه بهـــارم!

تقديم تو باد...

«... ديشب خواب می‌ديدم توی‌ حياط دوتا باغچه‌ی‌ بزرگ هست. يكی‌‌ش پر از برف و يكی‌ ديگه خالی‌. ديدم با دست‌های‌ سرخ شده از سرما، بوته‌های‌ هميشه‌بهاری‌ رو كه از توی‌ برف‌ها بيرون زده‌بودند درمی‌‌آوردم و می‌‌بردم توی‌ اون يكی‌ باغچه كه برف نداشت می‌كاشتم...»<?xml:namespace prefix = o ns = "urn:schemas-microsoft-com:office:office" />

                                                                                            شنبه 24/10/84

***

... زندگی‌ را دوست داشته‌ام كه شايد همان شوق شمردن  گلبرگ‌هاي تك‌تك شمعدانی‌‌هاست كه هر صبح باز می‌‌شوند... زندگی‌ چيدن هر روزه‌ی‌ هميشه‌بهارها است و گذاشتن‌شان با دقت در گلدان كوچك بلور... زندگی‌ را دوست داشته‌ام، هر لحظه‌اش را نفس كشيده‌ام به اشتياق؛ شايد بدون آنكه فكر كرده‌باشم سهم اندكی‌ داشته‌ يا نداشته‌ام... زندگی‌ شايد همان شور خواندنی‌ باشد كه ديشب كنار پنجره سر به هوايم كرده‌بود، تا صدايم به هفت آسمان برسد كه خجالت بكشد از ماه و خورشيدش... و نمی‌شد كه گفتم چرا.

 

زندگی‌ شايد صدای‌ دخترك بازيگوشی‌ باشد كه امروز با آن چشم‌های‌ آبي‌‌ش نگاهم كرد و گفت: خانوم! شما تمام اين مدت جلوی‌ پنجره ايستاده بوديد؟ ــ مگه نگفتی‌ آفتاب می‌‌ا‌فته توی‌ چشمت و نمی‌تونی‌ بنويسی‌؟ ــ خيلی‌ دوستتون دارم خانوم! به خدا خيلی‌ دوستتون دارم!... زندگی‌ شايد آن لحظه‌هايی‌ باشد كه دستم را آرام پايين آورده‌ و به صورتم كشيده‌ام و دانسته‌ام چيزی‌ از ته دلم، آن‌طرفتر از هرچه آسمان است جامانده. زندگی‌ شايد همان دمی‌ است كه  فرو می‌رفت و بالا نمی‌‌آمد آن شب، مگر دستی‌ بر سينه‌ام بگذارد و به گوشم بگويد انگار كه: آرام باش! نترس من هنوز اينجا هستم... هنوز هستم...؛ زندگی‌ لمعات عراقی‌ يا ديوان شمس است شايد، با عطر مربای‌ هويج. زندگی‌ شايد...

 

زندگی‌ را دوست داشته‌ام... دارم؛ ذره‌ذره‌ی‌ بودن‌م را... با عشق نوشيده‌ام لحظه‌لحظه‌ی‌ بودن‌ت را؛ يادت هست؟« دستت را كه روی‌ گردنت بگذاری‌... همان‌جاست، می‌‌طپد... گرم... زنده، همان جاست... صدايت می‌‌كند... نمی‌‌شنوی‌؟...»... زندگی‌ شايد همان لحظه‌هايی‌ است كه حرام نكرده‌باشم‌شان به گمانم: ... آرام باش گلم! آرام... نفس بكش... ـــ نفس...

 

گل هميشه بهار من!

زندگی‌ درخشيدن نگاه توست به لبخند كه وان يكاد بخوانم برايت و تو باز بخندی‌ و ديوانه‌ام كنی‌ به افسون آن يك جفت عقيق... زندگی‌ يعنی‌ اينكه دنيا آنقدر كوچك است كه در جيب تو جا می‌‌شود، وقتی‌ كه انگشت‌های‌ قشنگ‌ت به انگشت‌های‌ كوچك من می‌‌پيچد؛ و حجم دل‌های‌ ما آنقدر وسيع است كه دنيا تنها كنجی‌ از آن را آيا پر كند يا نكند؟...

 زندگی‌... همه‌ی‌ اين ها هست و نيست... زندگی‌ يعنی‌ اين كه انگار هزار سال است هستی‌ و من تو را دوست دارم... دوست دارم... دوستت دارم... همين!

/ 12 نظر / 5 بازدید
نمایش نظرات قبلی
محمدرضا

خوابم می آید اینجا صدای خون می پیچد نفس نمی کشم

کبوتر

زندگی ... خوردن یه هندونه خنک زیر باد کولر ... دارم از دید شما به زندگی نگاه میکنم بدون اغراق بهترین دیدی که توی این مدت از زندگی ( واژه ای که داریم نفسهامون رو خرجش میکنم )خوندم ... خیلی دوستتون دارم خانوم

سوسن جعفري

هاي از آن چشم هاي آبي ... آبي ... آبي ...

راه

عشق مارا تا کنار کوه برد ....عشق مارا تا لب اندوه برد......

ابوالفضل

با عرض سلام و احترام : بی تعارف عرض می کنم ، هنر نمايی زيبای قلمت جايی برای اظهار نظر من حقير باقی نگذاشته است... ايام به کام و موفق باشيد.

من حقير هم همينطور.ساحر است دختره.ماهر هست دختره.واااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااای دلم. مروت نبوده و نيست که ميهمان همه باشی و جز آنکس که بيشترين ارادت معنوی را برای تو به نمايش گذاشت. و ما را چه نوميدانه از نزدت راندی!!!!!! مسلمانی را تعريف کن دختر.از نو تعريف کن.برای خودت تعريف کن. گر مسلمانی از این است................

صحرا

سلام ...زندگی را دوست دارم ... زيباست زندگی با همه اين ها که هست و نيست !شاد باشی نازنين

آ شنايان ره عشق گرم خون بخورند ناکسم گر به شکايت سوی بيگانه روم (( سلام. در پناه حق باشيد )).همان ب. ....