ياهو

هميشگی‌ترين من!...

همان خيابان دوست‌داشتنی‌ هميشگی‌... همان كافی‌‌شاپ هميشگی‌... همان آقا با همان لبخند و منوی‌ هميشگی‌... چشم‌های‌ تو ــ كه هميشگی‌ نيست و بيت به بيت تازه می‌‌شود ــ آرنج‌های‌ تو روی‌ ميز و صورتت كه نزديك می‌‌آوری‌: تو انتخاب كن... ؛و چشم‌های‌ من همان صيدهای‌ بی‌پناه هميشگی‌٬‌ كه عاقبت از نفس می‌‌افتند در دام نگاه‌های‌ تو به همان پرسش هميشگی‌: چرا حرف نمی‌‌زنی‌؟... چرا...؟ و انگار كه نمی‌‌دانی

 

<?xml:namespace prefix = o ns = "urn:schemas-microsoft-com:office:office" />

رشك از آن افزونتر است اندر تنم             كز خودش خواهـــم كه پنهانش‌كنم

ز آتش رشــك گران آهنـــــگ من             با دو چشم و گوش خود در جنگ، من

چون چنين رشكيست‌ات ای‌ جان و دل    پس دهان بربنــــــد و گفتن را بهل

ترسم ار خامش كنم  آن آفتــاب             از سوی‌ ديگر بدراند حجــــــــاب

در خوشی‌ گفت ما اظهـــر شود             كه ز منع آن ميل افزونتـــــر شود

گر بغرد بحـــــــر  غرش كف شود             جوش احببت بان اعرف* شود

حرف گفتن بستن آن روزن است            عين اظهار سخن پوشيدن ‌است

بلبلانه نعــــــــــــــره زن بر روی‌ گل           تا كنی‌ مشغولشان از بوی‌ گل

تا به قل مشغول گردد گوششان             سوی‌ روی‌ گل نپرد هوششان!

پيش آن خورشيد كو بس روشن‌است      در حقيقت هر دليلی‌ رهزن است

مثنوی‌. دفتر ششم

* حديث قدسی  کنت کنزآ مخفيآ فاحببت ان اعرف... من گنج پنهانی بودم که دوست داشتم شناخته شوم...

***

 

حالا شما اجاره نشين شديد دوباره، من چی‌ كاركنم؟! من استكبار جهانی‌ و انرژی‌ هسته‌ايی‌ و اينا نمی‌‌دونم، دلم  برای‌ قالب خودم تنگ شده.

***

 

من هم فوتبال نگاه می‌‌كنم ( فقط فيگو!) ولی‌ با پس‌زمينه‌ی‌ ضجه‌های‌ هدی‌ دخترك فلسطينی‌ كنار دريا... نعش پدر، مادر، برادر... آتش‌باران غزه... جنازه... خون... اشك...  و نمی‌دانم چرا ياد پروتكل‌های‌ صهيونيسم می‌‌افتم... فوتبال، سينما و... وسيله‌هايی‌ برای‌ سرگرم ساختن مردم جهان است تا ما به آرامی‌ و به طور  پنهان اهدافمان را دنبال کنيم ...

***

 

غرور بی‌‌دليل و ... اين حرف‌ها نيست. غيرت ع ش ق ... و تمام! حالا هم در خانه اگر كس است يك حرف بس است! اگر نيست هم كه...

***

 

برای‌ مطلب«خاتون آب‌های‌ جهان» بعدآ عكس گذاشتم چون اون روزها پرشين بلاگ دوباره حالش بد بود. ديگه؟!!! سوالی‌ نبود؟؟؟

/ 7 نظر / 6 بازدید
راه

همان پابلو نرودای شيليايی.....همان صد عشق ،نثر زيبای اين مرد وهمان صندوق جواهرات گوش و چشمت که هميشه مراقب آنهايی ....... ببين برايت چه سروده اين شاعر قدر .....اينک، عشق من،به آشیان باز می گردیم........جایی که تاک از داربست ها بالا می خزد : در خوابگاهت ،لحظه ای پیش از آمدنت ،تابستان آمد ،لخت با نوک پای پیچک مانندش .....تو دختر دریایی و دختر عموی گلپر ...... تو شناگری تنت به آب پاک می ماند ......ای الهه چشمه ی ((نایاده ))،تن ات فیروزه می شکافد ......بنا به عادت خاص ات که همه چیز را پذبرا می شوی ........رستاخیز را در آشپزخانه به گل می نشانی .......(گل به ضمه)

فاطمه

يه خورده اخمو شدی اين روزا بهت نمی ياد...

پرهام

از پروتکل صهيونيسم... بيشتر می گيد، به خصوص همين قسمتي كه اشاره كرديد؟

کبوتر

دلم تنگ شده .... سلام

سوبان

منم استکبار جهانی و انرژيه هسته‌ای و فوتبال و قالب و اينا!! به علاوه‌ی سلام!

کبوتر

سلام .... ديگه بنده نوازی نميکنين