ياهو

يه شب مهتاب... ماه می‌آد توُ خواب... می‌آد؟!

               دريغ می‌کنی از من نگاه را حتّی     

                                                          و نيز زمزمــــــــه‌ی گاه گاه را حتّی

               تو اشتباه بزرگ منی٬ ببخشايم!      

                                                           به ديده می‌کِشم اين اشتباه را حتّی

               اگرچه تشنه‌ی بوسيدن توأم٬ ای چشم!

                                                       بخواه! می‌کُشم اين بوسه‌خواه را حتّی

ماه من باش و ماه را بگذار/گل من شو گياه را بگذار/ماه من شو ولي هميشه بتاب/قصه‌ي  ابرو ماه را بگذار.../منزوي

                    بيا! تلألو شعرم بر آب‌ها امشب      

                                                           تراش می‌دهــد الماس ماه را حتّی*

***

     غزل از آن من است٬ آری

     ولی واژه‌ها رام توأند

     وقتی که ” فراسوی مرزهای تنم“*

            کلام عشق را

                                می‌نگاری.

     روياها از آن من‌اند٬ اما

      چشم‌های توست

             که ترجمانِ ناديده‌ترين خواب‌های جهان است.

      تو را حس می‌کنم

       وقتی که ــ در عبور از روی استخوان ــ

             زير پوست نازکم

                             جريان داری.

      چقدر به من نزديکی

                            و چقـــــــــــــــــــدر دور!                     خرداد ۸۳

     * فراسوی مرزهای تنم دوستت دارم.../شاملو

 ... نگاهم می‌کنی٬ چشم‌هايم را از نگاهت می‌دزدم... می‌گويی:...اينجوری که حرف می‌زنی دلم می‌خواد بزنم زير گوش‌ت!... می‌گويم: بزن! ولی تو با کلمات همون کاری رو می‌کنی که ديگران با تازيانه!... ـــ فعلآ که کلماتم هم نمی‌تونه تو رو به حرف بياره...يک ساعته اينجا نشستم و ازت می‌خوام که بگی...بگی اون پايين... چی شد؟ اون چی بود توی چشمات؟... به اسم صدايم می‌زنی:... نمی‌گی؟...دريغ می‌کنی؟ ...سرم را بالا می‌گيرم٬به چشم‌هايت نگاه‌می‌کنم...لب‌ها‌يم می‌لرزد٬ آهسته می‌گويم: می‌تونم؟... من که همه‌ی زندگيم مال توئه...می‌تونم ازت دريغ کنم؟...

***

    از دی‌شب دارد می‌خواند:

   يه شب مهتاب٬ ماه میاد توُ خواب/ منو می‌بره کوچه به کوچه٬ باغ انگوری باغ آلوچه...

    دلم می‌خواهد دوباره بيايی٬ بنشينی روبروی من...بخندی... تو حرف بزنی...شعر بخوانی... و من٬ با سرانگشتم مسير رگ‌های دستت را طی‌کنم...دوباره.

*** 

     خب٬ ببين! من هنوز وقتی دفترچه‌ام رو باز می‌کنم٬ اون بليط سينما فرهنگ رو که تاريخ آذر ماه رو داره می‌بينم و دلم هی تنگ می‌شه. حالا هم يک بوس کوچولو رو ميشه ديد؟ ميشه باشی؟ ميشه؟؟؟؟

   ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

  راستی٬ جمعه شب ساعت ۳۰/۱۰ شبکه سوم ناپرهيزی کرده! فيلم سينمايی«انجمن شاعران مرده» را پخش ميکنه. فکر کنم دو سه سال پيش بود که توی سالن حوزه هنری ديدمش. صحنه‌ی آخرش از اون صحنه‌هاست که فراموش نميشه . هرچند که احتمالا با کمی تا قسمتی سانسور پخش ميشه٬ اما ديدنش رو از دست نديد. بازی «رابين ويليامز» و موسيقی فيلم ارزش وقت گذاشتن داره. و صد البته که کمی فکرکردن در مورد ويژگی‌های مثبت فرهنگ آمريکايی برای همه‌مون بد نباشه!

  *محمدعلی بهمنی

/ 11 نظر / 6 بازدید
نمایش نظرات قبلی
دیگری

سلام دوست عزیز.بعد از مدتها دوباره اومدم سرغ وبلاگ نویسی و وبلاگ خوانی . تازه یادم اومده که چقدر دلم برای هر دوی اینا تنگ شده بود.مثل همیشه از مطالبت لذت برم.خوش باشی.

من

نمیشناسمت...نمیدونم از کجا اومدم اینجا...ناب مینویسی دختر (؟) ... دلم رو بردی ظهر جمعه ... خوش به احوال خوشت ... تقریبا همه صفحه ت رو خوندم... یه کم (؟) نه .. خیلی حسودیم شد ... دیشب گفت تو از حکومت دل هیچی نمی دونی نمی دونی نمی دونی .. حالا هی برو تو وبلاگت بنویس...

پردیس

تو چرا اينقدر دل منو می لرزونی؟چرا؟چرا هر وقت ميام اينجا بغض می کنم؟حتی وقتايی که اينجا خبری از بغض نيست؟چرا اينقدر آشنايی؟چرا غريبه نيستی؟

sogoli

دريغ می‌کنی از من نگاه را حتّی/ و نيز زمزمــــــــه‌ی گاه گاه را حتّی/ تو اشتباه بزرگ منی٬ ببخشايم! /به ديده می‌کِشم اين اشتباه را حتّی/ اگرچه تشنه‌ی بوسيدن توأم٬ ای چشم! / بخواه! می‌کُشم اين بوسه‌خواه را حتّی.... سلام همسایه . من خوبم و هستم و خوبم که هستم .... و ....

ریحون بنفش

مياد تو خواب... و ما به همان خواب هم راضی هستيم!

hamidreza

معشوق چون نقاب ز رخ در نمی کشد/هر کس حکايتی بتصور چرا کند/حالی درون پرده بسی فتنه می رود/تا آنزمان که پرده بر افتد چه ها کنند

پردیس

سلام!!!من پيش دستی کردم!!!امروز يه بوس کوچولو رو ديدم...تو همون سينما فرهنگی که گفتی!پر از قاب های جادويی و ديالوگ های محشر بود...

تك پيك

سلام تسنيم جان خوبی؟؟....اگه بتونيم هميشه يک بوس کوچولو روی هر تکه از خاطراتمون پيدا کنيم؛ شايد ديگه اينقدر راحت از هم دلگير نشيم.... داستان داره به جاهای باحالش می رسه؛ نميای؟؟؟.... البته می دونم؛ شما که وقت نداريد(چشمک)

soofi

يه شب مهتاب٬ ماه میاد توُ خواب... منو می‌بره کوچه به کوچه٬ ...باغ انگوری ...باغ آلوچه