ياهو

پيک اميد باش و پيام‌آور بهار

تو بهار روشن دل مني/ من براي تو جوانه مي‌كنم...

عزيز هنوز و هميشه‌ی‌ من! <?xml:namespace prefix = o ns = "urn:schemas-microsoft-com:office:office" />

... همه‌ی‌ امروز را با من بوده‌ايی‌... در عطر مست‌كننده‌ی‌ شكوفه‌های‌ سيب، در سخاوت سبز بی‌دريغ زمين، در بی‌‌كرانه‌‌ی‌ آبی‌ آسمان... در سبكی‌ و نرمای‌ ابرهای‌ سفيد سفيد تن سپرده به نسيم... با من بوده‌ايی‌ و من... خيره به اين‌همه مهربانی‌، لبخندهای‌ تو را مرور كرده‌ام در دلم و خواسته‌ام... خواسته‌ام...

ای‌ دوست شاد باش كه شادی‌ سزاي توست     اين گنج، مزد طاقت رنج‌آزمای‌ توست

خوش مي‌‌‌برد تو را به سرچشــــــمه‌ی‌ مراد         اين جست‌وجو كه در قدم رهگشای‌ توست

از آفتاب، گرمی‌ دست تو می‌‌چشـــــم               برخيز كاين بهار گل‌افشان برای‌ توست...

و امشب كه دلم  باز غزل خواسته... باز... در خلوت و سكوت خودم بخوانم

پای‌‌بند قفــــس‌ام باز و پر بازم نيست          سر گل دارم و پروانه‌ی‌ پروازم نيست

گل به لبخند و مرا گريه گرفته است گلو       چون دلم تنگ نباشد كه پر بازم نيست؟...

دلم از مهر تو در تاب شد اي ماه! ولی‌        چه كنم؟ شيوه‌ی‌ آيينه‌ی‌ غمّازم نيست...

نه چيزی‌ نيست... فقط هوای‌ غزل‌خواندنم بود امشب

چه غم دارد زخاموشی‌ درون شعـــله‌پروردم        كه صد خورشيد، آتش برده از خاكستر سردم

به بادم دادی‌ و شادی‌، بيا ای‌ شب تماشا كن!    كه دشت آسمان دريای‌ آتش گشته از گردم

شرارانگيز و طوفانی‌، هوايی‌ در من افتاده‌است    كه همچون حلقه‌ی‌ آتش در اين گرداب می‌‌گردم...

در آن شب‌های‌ طوفانی‌ كه عالم زيرورو می‌‌شد   نهانی‌ شبچــــــراغ عشق را در سينه پروردم

برآر اي بذر پنهانی‌  سر از خواب زمستانی‌          كه از هر ذره‌ی‌ دل آفتابی‌ بر تو گستردم...

حالم خوب است؛ آنقدر كه اگر بودی‌ می‌‌توانستم باز به شوخی‌ بگويم

ای‌ فرستاده سلامم! به سلامت باشی‌              غمم آن نيست كه قادر به غرامت باشی‌!

يا : حسن و هنر به هيچ، ز عشق بهشتی‌‌ام      شرمی‌ نيامدت كه ز چشمم فكنده‌ايی‌؟!

يا : دوش‌ات به خواب ديدم و گفتم: خوش‌آمدی‌!   ای‌ خوش‌ترين خوش‌آمده، بار دگر بيا!

يا آرام، آنطور كه هيچ‌كس نشنود زمزمه كنم

    هوای‌ روی‌ تو دارم، نمی‌‌گذارندم          مگر به كوی‌ تو اين ابرها ببارندم

    مرا كه مست توام اين خمار خواهد كشت... و بدانم كه بقيه‌اش را می‌دانی؛ و نخوانم كه

 چو شب به راه تو ماندم كه ماه من باشی‌   چراغ خلوت اين عاشق كهن باشی‌

تا مبادا بگويی‌ باز: .......؛ و من دلم بگيرد و بدانم كه لابد

دلم زنازكی‌ خود شكستدر غم عشق      وگرنه از تو نيايد كه دل‌شكن باشی‌!

نه... حالم خوب می‌‌شود...دلم گرفته كمی‌... تنها دلم تنگ شده باشد كه...

    تير غم دنيـــــــا به دل ما نرسد           زخم دل عاشق از كمانی‌ دگر است

    اين ره تو به زهد و علم نتوانی‌يافت     گنج غم عشق را نشانی‌ دگر است

   ای‌ دوست حديث وصل و هجران بگذار   كاين عشق من و تو داستانی‌ دگر است

از قول و غزل سايه چه خواهی‌ دانست    خاموش! كه عشق را زبانی‌ دگر است

 حرفی هم نيست انگار... يادم نمی‌‌رود كه

عشق شادی‌است، عشق آزادی است    عشق آغاز آدميزادی است

دلم غزل خواسته بود فقط، كه بخوانم/ی‌... همين!

ما قصه‌ی دل جز به بر يار نبرديم     وز يار شكايت سوی اغيار نبرديم

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

*پيك اميد باش و پيام‌آور بهار  همراه بوی گل چو نسيم سحر بيا. اشعار از هوشنگ ابتهاج(سايه) است.

/ 6 نظر / 4 بازدید
پردیس

سلام... ما قصه‌ی دل جز به بر يار نبرديم...

hamidreza

دل بيمار شد از دست رقيبان مددی/تا طبيبش به سر آريم و دو.ايی بکنيم

صحرا

سلام .. ...كه صد خورشيد، آتش برده از خاكستر سردم ...سال خوبی داشته باشی عزيز!

راه

سلامممممممم عاشق می بينم که همه را به رقص و پايکوبی وادار کرده ای . حاشا به نيروی عاشقيت ........ قيامتهای پر آتش به راه انداخته ای يعنی چه؟؟؟؟؟؟؟؟در مورد چشم انداز اصولی ....... متوجه هستی که در عاشقی هم چه اصولی را رعايت می کنی ؟ و انتظار داری که چه چيزها برايت بر آورده شود؟ تمام موارد از يک چيزهای قانونمندی تشکيل می شوند آن چيزها را حقير با درک اندکش اصول می نامند و دورنمای رسيدن به آنها را چشم انداز اصولی

ye nafar

واقعا چرا اين يک کليک از ما دريغ است؟!