ياهو

من امشب...

سفر سفر است به قول تو؛ حتی‌ اگر دو روزه و از سر اجبار باشد. جاده‌ی‌ چالوس كه اگر هزار بار هم از آن رد شوی‌ تكراری‌ نمی‌‌شود برايت، دوستش داری‌ با همه‌ی‌ دلهره‌ايی‌ كه گذشتن از آن دارد. و ياد مادر می‌افتی‌ كه روز يا شب اگر بود چشم از جاده برنمی‌‌داشت؛ و خودت كه خيلی‌ وقت‌ها می‌‌خوابی‌ به اطمينان پدر٬ كه حواسش به همه‌چيز هست حتی‌ وقتی‌ كه داری ليوان چای‌ را دستش می‌‌دهی‌.

مهر هشتاد و پنج

  چشم‌هايت را پر می‌‌كنی‌ از اين‌همه زرد و نارنجی‌ و قرمز و قهوه‌ايی‌... جنگل و پاييز هزار رنگ... می‌‌دانی‌ مثل زمان بچگی‌ به تونل كندوان كه برسی‌ پدر می‌‌گويد: شيشه‌ها رو بكشين بالا؛ و تو چشم‌هايت را می‌‌بندی‌ تا آن طرف تونل بازشان كنی‌ كه می‌داني چشم‌اندازی‌ از هرچه سبزی‌ است در انتظار توست و باز هم طاقت نمی‌آوری و زودتر باز می‌كنی. هنوز هم پيچ‌های هزار‌چم را می‌شماری و ...

مهر هشتاد و پنج

شب... آنقدر دلتنگی كه دريا هرچقدر هم كه حالش بد باشد، باز با مهربانی بوسه ميزند به ساق‌هايت و آسمان ماه‌ تقريبا كاملش را پشت هرچه مي‌توانسته ابر پنهان كرده كه مثلا با تو همدردی كرده باشد [ بهش گفتم:منّت‌‌كشی قبول نمي‌كنم ! يادت رفته اون شب‌ها كه ماه‌ت رو به رخ‌م مي‌كشيدی؟! حالا چون كنار دريا نشستم مي‌خوای سفارش‌ت رو بكنم برای پس‌فردا شب؟!...] و صبح فردا مي‌توانی درخشيدن نگين عقيق‌ت را در تلالو نور خورشيد زير آب ببينی.

سفر سفر است و موقع برگشتن... غروب... جگر خوردن در سياه‌بيشه با انگشت‌های يخ كرده از سرما در مه‌ی كه پايين آمده است. شب... ماه كه كامل شده انگار، از لابه‌لای كوه ها بيرون مي‌آيد و تو يكباره ذوق‌زده مي‌گويی: «بابا نگاه كن! ماهو ببين... ببين!...» و پدر كه مي‌گويد:«بچه بذار حواسم به رانندگي‌م باشه... ديدم!» و تو مي‌خندی و او نمي‌داند كه برای چه! نور ماه كه پخش مي‌شود و زير لب مي‌گويی ماه بالای سر تنهايی است... و آقای راديو پيام همان موقع مي‌گويد:« امروز پانزدهم مهرماه هفتاد و هشتمين سالگرد تولد سهراب سپهری بود... »

مهر امسال هم دوباره دريا و ... مثل مهر پارسال... مثل مهر سال قبلش. يادتان هست آقا!؟ گفتم: اين عكس رو ببين! اين‌ها با مدّ اومدند و از دريا جا موندن... . گفتيد:............. . رمضان بود.

مهر هشتاد و سه

***

روی شن‌ها كه نشسته بودم به خواهر كوچيكه گفتم:«خوبه كه اگه خواستی از كلاس فرار كنی مي‌تونی بيايی اينجا كنار دريا و مثل من مجبور نيستی بری پارك شريعتی!» با همان صورت جدی و مغرورش نگاهم مي‌كند و سرش را تكان مي‌دهد!

***

امشب شب نيمه‌ی رمضان است... شب... نيمه‌ی... رمضان... ماه... ماه... ماه!...

مهر هشتادو پنج

/ 13 نظر / 6 بازدید
نمایش نظرات قبلی
يه نفر

سر زده ماه ٍ فاطمه .....

خواننده ی حرف های شما...

مدت ها بود که با اين حس فاصله داشتی. خوشحالم که برگشت.

...

از کی تا به حال سانسور! من اصلا نمی شناسمتون. از طريق وبلاگ دوستان با شما آشنا شدم.ايران نيستم و دلم برای جاده ای که وصف کردید یک ذره شده. این متن فقط برای شما نوشته شده.

مرد دلتنگ

نمی دونم چرا هر بار خواستم واسه مطلب قبليت کامنت بذارم نشد...خيلی دلم می خواست بهت ارامش بدم...با گفتن اينکه :آروم باش و ذکر بگو...بسپار به دست خدا...

مرد دلتنگ

نوشته اين بارت منو برد به شمال...به بهشت شمال... اون عکس که مه اومده پايين منو ياد ماسوله انداخت...

مرد دلتنگ

حس خوبی در نوشته ات بود...يه حس خوب و رويايی...الهی که هميشه مهمون خونه دلت باشه...

مهدی

پس آب و هوا عوظ کردين

سارا

سلام.وای که چقدر هوس شمال کردم.لب دريا؛تو پيچ و خم های هزار چم....جای ما رو هم خالی ميکردی.قلمت خيلی زيبا و قوی است.شاد باشی.به من هم سر بزن.خوشحال ميشوم