ياهو

من زنده‌ام هنوز! ...

  ... مهربانم! بگذار هر چه هست در این میانه بماند. مگذار پرده برافتد. یاریم کن که از تنگی غربت رها شوم تا لیاقت سهم غربتی دگر بیابم...

<?xml:namespace prefix = o ns = "urn:schemas-microsoft-com:office:office" />

    حميدرضا

***

  ـــ نوشته‌بودم: شايد بايد بميری تا از تو سراغی بگيرد ـــ من؟ آره ديگه شايد بايد بميرم ـــ تو رو نگفتم! خودم رو می‌گم که شايد بايد بميرم تا... . دستم را می‌کشد و نگاهم می‌کند؛ تاب نگاهش را ندارم که... در آن رنجيدگی٬ خشم٬ محبت و خيلی چيزهای ديگر به هم‌ گره‌خورده است. با لحنی آزرده می‌گويد: ديگه اين حرفو نزن!... ديگه اين حرفو نزن!...

                                                                                                            ۲۱/۱۰/...

   ياد جمله‌ای در فيلمنامه‌ی «اتاق سبز» می‌افتم:... من دوستتان دارم آقا! اما انگار برای بودن با شما٬ تنها بايد مرده باشم...

***

    ... اين روزها دارم شرح الاسری الی مقام‌الاسری شيخ ِاکبر رو ميخونم:

   ... گفت: تو حجاب خورشيد خود هستی٬ نخست حقيقت خود را بشناس٬ سخن من را کسی فهمد که در جای من قرار گيرد و جز من کسی او را در آن مقام نمی‌نشاند؛ چگونه می‌خواهی حقيقت اسم‌های مرا بشناسی‌٬ که تو را تا آسمان من بالا می‌برد؟...

   حالا پيدا کن رابطه‌ی بين ابن‌عربی رو با هابرماس و مارکس و گيدنز و ساختارگرايی و رگرسيون چند متغيره و گرامر انگليسی و... تا بدونی چرا گاهی احساس می‌کنم يه دود غليظ داره از بالای سرم بلند می‌شه! از همون‌جايی که پروانه می‌گفت قراره اون نيلوفر هزار گلبرگ کذايی دربياد!!!... باور کن! ديگه نه تذکرة‌الاولياء می‌خونم٬ نه فکر می‌کنم به اين که رابعه‌بنت کعب عاشق‌تر بود يا رابعه‌ی عدويه ولی هی شب‌ها خواب‌هايی می‌بينم شبيه اين  ------->

  مثل اون موقع‌ها که يه شب خواب گابريل گارسيا مارکز رو ديده‌بودم و اون تا صبح داستان زندگی‌ش رو برام تعريف کرده‌بود! در حالی‌که تا اون موقع يک خط هم ازش نخونده بودم... خب ربطی هم نداره‌ ها! که فرداش هايده صدسال تنهايی رو کوبيد روی ميز که:«چقدر بهت بگم اینو بخون؟!» و آخرش هم نخوندم.

***

 ... با اين‌همه هنوز می‌تونم صبح به نرگس‌های تازه بازشده سلام کنم٬ سرم رو توی شاخه‌های گل‌يخ فرو کنم و عطرشون رو با همه‌ی وجودم سربکشم؛ می‌تونم از ريشه‌دادن اين ساقه‌ی باقی‌مونده‌ از گلدون حسن‌يوسف٬ که فقط به اندازه‌ی دو بند انگشت منه٬ ذوق‌زده بشم؛ هنوز می‌تونم از خريدن يه جفت جوراب صورتی خوشحال بشم٬ روی پيتزام اونقدر فلفل بريزم که لب‌هام پوسته‌پوسته بشه٬ می‌تونم دو ساعت به مکس بخندم و آفرين بگم به تيزهوشی قاسم‌خانی و هنرمندی فرهاد آئيش( يادش بخير! وقتی که آئيش بعد از برگشتن به ايران اولين نمايشش رو بازی کرد با نصيريان٬ تئاتری بود به اسم« هفت شب با ميهمان ناخوانده»٬ يه چيزی توی مايه‌های همون هفت شهر عشق خودمون! درست ده سال پيش بود٬ دی‌ماه ۷۴)٬ می‌تونم دوشنبه شب‌ها ساعت ۱۰ منتظر پخش برنامه‌ی آوای ايرانی از شبکه چهار باشم٬ می‌تونم...

   ... هنوز هرشب که سرم رو روی بالش می‌ذارم [از پس گريه‌های بسيارم حتی]٬ نگاش کنم و بگم: خدا جونم! مهربونم! به خاطر همه‌چيز ازت ممنونم! به خاطر همه‌ی چيزهايی که به‌م دادی. اينم يه چشمک که بدونی چقدر دوستت دارم!...؛ و هرصبح فکرکنم که امروز روز آخر است٬ روز آخر سلام بر خورشيد٬ آخرين سلام بر ماه[سلام! صبحت بخير! روز خوبی داشته‌باشی!] روز آخری که منتظر شنيدن زنگ تلفن باشم به شوق شنيدن صدای تو... آخرين باری که بتونم به[تصوير] چشم‌های نجيب تو لبخند بزنم٬ روز آخری که بتونم تا بی‌نهايت عاشق باشم... که بتونم بهت بگم:دوستت دارم... دوستت دارم...

***

   و اين يعنی زنده‌ام هنوز٬ و ظاهرآ حالاحالاها هم قرار نيست بميرم!... زنده‌ام هنوز و زنده‌بودن‌م را دوست دارم... بودن‌م را دوست دارم... بودن‌ت را دوست دارم... دوست دارم...

***

    گفت آن زمان که مشتری و مه قران کنند... امشب ماه و مشتری باهم قرين می‌شوند بعد از اذان صبح می‌تونيد ببينيد... گفت اين دعا ملايک هفت آسمان کنند.

***

   ” گفت: احوالت چطور است؟ / گفتمش: عالی‌ است / مثل حال گل! / حال گل در چنگ چنگيز مغول! “ منم همين که قيصر گفت!

***

  زنده‌ام٬ می‌نويسم و زياد هم دارم می‌نويسم و شايد هم زيادی!... آخرين نوشته‌ها رو... می‌گه:حالا مگه مجبوری امشب بنويسی؟! فردا هم روز خداست. می‌گم: از کجا معلوم که... نمی‌دونم چرا؟... انگار دنبالم کرده باشند... فکر می‌کنم بايد اينا رو تندتند اينجا بنويسم. چی بود اون موقع‌ها بچه بوديم می‌نوشتيم برای هم؟ آها... اين نوشتم از برای روزگار/ من برفتم خط بماند يادگار!... همين بود ديگه؟! 

/ 18 نظر / 6 بازدید
نمایش نظرات قبلی
بی نشان

وجه غالب وبلاگ؛غم غم غم اما غمی مقدس؛ کلامش غم؛صدایش غم؛ندایش غم؛هوایش غم آری ای دوست؛این غم از زمان جدایی از نیستان؛باما در این دیر خراب آباد آمد و برای اهلش سرور است و هدیه آسمانی.قبشر الصابرین.

فاطمه

ميشه خواهش کنم ايميلتون رو چک کنيد

فاطمه

بودن را به‌سان آفتاب می‌خواهم زمان را چو باد و هر ساحل را به انتظار قدم‌هايی نرم!

باده فروش

((مادام که پروانه می سوزد شب زمستان تماشاييست)) زيادی نمی شود ،‌ من ضامن. باده فروشها هميشه شرب مدام را توصيه می کنند . مگر تسنيم هم زيادی می شود ؟ محتسب شديد ،‌ يا خسيس؟ ................... من هم کماکان هستم ( البته نه در قید حیات بیشتر در حیاط قید ؛ سرگردان ،‌ وسط باغ پیامبر ،‌ به یاد روزهای قدیمی و پی جبران ) امّا خسته تر از سنگينی ِ قلم. جور اين روزهايمان هم بی زحمت باشد گردن پروانه تا آب باريکه ی حياتمان گه گاه با خواندنی و تجرعی و تسنیمی دور از چشم محتسب قطع نشود . اگر هم نه پس نثار روح اموات گذشته و حال و آتی اجماعاْ‌ صلوات از بس که بی چاره ها جان ندارند ................................................. شربتان مدام. يا علی .

پردیس

و من هم هنوز زنده و دم جنبانم... و نگران تند تند نوشتنهای دوستی که يکباره می نويسد و يکباره نمی نويسد... بيا... با مرثيه ای برای مادران سرزمينم به روزم... يا شايد بهتر باشد بگويم به روز که نه... به شبم... به تاريکی...

پردیس

سلام حال همه ی پرنده ها خوب است/ فقط خیال کوچ پرستوها / گاهی / دستمالم را مرطوب می کند / حالا حتمن باید از چیزی بنویسم / مثلن خاطره ای ـ رویایی / ویا حتا گلا یه ای/ اما تا یادم نرفته بنویسم / زمین اینجا کنار من نشسته/ وپاهایش را به اندازه ی تمام گلیم های جهان / درازتر کرده ! / ومن چقدر نگرانم/ بگذریم/ حالا اگر قرار باشد/ همه ی چیزها را همان طوری که هست / بنویسم/ باید بنویسم / دریا تا بالای قوزک پای من دریاست / و آسمان/ درقیل وقال پرنده های مهاجر گیج می خورد / ومن چقدر نگرانم/ آه دریا موج / دریا موج / دریا . . . /این حرفها را تا همیشه تکرار کن / و اصلن فکر نکن که روزی من / روی ساحل شنی نوشته بودم / موج ها هیچ جایی نمی روند/ فقط همدیگر را هل می دهند ! / ودریا که حرف های مرا پاک کرده بود و / من که یاد گرفته بودم / دیگر نگران نباشم/ وشب خواب دیده بودم / دنیا/ به اندازه ی کفش های من کوچک بود ! / وبود

ard

همه جا ميشه رفت و از همه چيز ميشه در رفت ولی يک جا گرفتاری و پاسخگو / شب زيباييست و فردا جمعه و جمعه ای ديگر هميشه شاد باشی و برقرار

marde deltang

سلام...نمی دونم چرا هر بار ميگی اخرين نوشته هامه قلبم مياد تو دهنم...