ياهو

هرشب چو ماهتاب به بالين من بتاب*

ماه و چشمه ...

                چشمه ‌به ماه گفت: دوستت دارم<?xml:namespace prefix = o ns = "urn:schemas-microsoft-com:office:office" />

                                          زيرا تنها تو راز مرا می‌دانی‌.

                 تنها تو ديده‌ايی‌ كه يك‌شب

                                          تكّه‌ايی‌ از آسمان

                                                       لب‌های‌ گرمش را

                                                                             بر لب‌هايم گذاشت...

 

... و تو خوب می‌دانی‌ كه چشمه بودم و هستی‌‌ام لاجرم جاری‌ شدن و نوشاندن؛ اما نه هرزه رودی‌ ريخته‌ به پای‌ هركس و ناكس، به فرونشاندن اندك تشنگی‌‌يی‌ از سر هوس؛ چشمه‌ بودم اما... به غايت دور از دسترس...

***

نوشته است:

ممکن است دست مرا بگيريد؟ جوری که انگار ديگر رهايش نمی‌کنيد؟ ممکن است آنقدر دستانم را فشاردهيد که انگشتانم يکی يکی خورد شوند و من با اشک و لبخندی دردناک به حضورتان ايمان بياورم... و به بيداری خودم؟ ممکن است نگاهم کنيد؟ آنقدر که عادتم شود چشمان‌تان... آنقدر که آشنايم شويد... آنقدر که دنيا را غريبه کنيد برايم با حضورتان که تنها آشنايم است... ممکن است نفستان آنقدر رو به من بيايد و برود که باورم شود هم‌نفستان شده ام؟

 

نوشته بودم:

... می‌‌شود دست‌هايم را طوری‌ بگيريد كه فكر كنم استخوان‌هايم در آستانه‌ی‌ شكستن است؟ می‌‌شود سرم را روی‌ شانه‌هایتان بگذارم و فقط در سكوت... تماشايتان كنم؟ من سردم است... من سردم است و دلم گريه می‌‌خواهد... گريه می‌‌خواهد... می‌‌شود آقا!... مي‌شود در آغوشتان گريه كنم؟ يادتان هست؟ كه نوشته بودم:  نگاهم كه می‌‌كنی٬‌كودكی می‌شوم/ كه دلم می‌خواهد/ اين دو تكّه ابر بارانی‌ را بر سينه‌ات بگذارم/ و بر آن دشت فراخ  ببارم/ تا ديگرمرا شما صدا نزنی‌.../ می‌‌شود چشم‌هايم را ببندم و برايم غزل بخوانيد... بخوانيد...؟ می‌‌شود صدايم بزنيد؟ يادتان كه نرفته: صدايم كن!/ نام من كوتاه است/ آنقدر كه لب‌هايت را جمع كنی‌/ به اندازه‌ي يك بوسه. می‌شود دست‌هايم را كه سرد مانده‌اند٬ در آتش دست‌هايتان بسوزانيد؟... من بدون شما گم می‌شوم٬ می‌شود ديگر دست‌هايم را رها نكنيد؟ آقا!... می‌شود چشم‌هايتان را از شب من نگيريد؟ می‌شود ماه من باشيد؟...ماه من... ماه من!... می‌شود؟...

 

می‌گويم: تعبير خواب‌هايت مثل من نباشد٬ اينقدر كه شبيه من گريه می‌كنی!

 

***

            ماه و شب و آتش... بيابان‌های خالی     اينجا كسی در حسرت ليلا شدن بود...[مُرد!]

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

*هر شب چو ماهتاب به بالين من بتاب   ای آفتاب دلکش و ماه پريوشم / شهريار

/ 15 نظر / 8 بازدید
نمایش نظرات قبلی
بادکنک مشرقی

سلام . خيلی ببخشيد که اينقدر دير به دير بهتون سر ميزنم . راستی اين نظر اوليه خيلی قشنگ بود . مخصوصا تيکه اوا خواهرم ! خوش باشی . سال خوبی هم داشته باشی .

سید محمد

به غايت دور از دسترس ... در انتهای نزديکی

سید محمد

دلم ز آه شود ساكن و ازو خجلم/ اگر چه آه ز ماه تو شرمسار بود ....به از صبوري اندر زمانه چيزي نيست/ ولي نه از تو كه صبر از تو سخت عار بود

aashenaa

سلام:عيد شما هم پيشاپيش مبارک تر... اميدوارم روزهای شاد تو ام با سلامتی و موفقيت پيش رو داشته باشی... خبرهای خوب خوب بشنوی... خبر های خوب خوب بشنويم... قلمت سبز ولی شبا بخواب... خيلی مخلصيم...

aashenaa

دست سردمو بگيرين که دلم گريه مي خواد/ نميدونين دل عاشقم باهام را نمياد/ نميدونين شونه های گرمتو نو کم دارم/ تا تواين غربت تلخ رو ململش سر بزارم/ هق هق غمو بگيرين از دل ترانه هام/ عطر رازقی بپیچه تو زمستون صدام/ شب داره باز سرشو رو زانوی من ميذاره/ بی شما بهو نه ای برای موندن نداره/ زلف مشکی شو دارم دوباره شونه ميکنم/ گله از عشقو و صداقت و زمونه ميکنم/ باز بهار جون ميگيره رو شاخه های خشک سيب/ من ميمونم و هزار ويک شب و بغض نجيب/ من مي مونم و شب و يه قاب خالی از شما/ قصه ميشم رو لبای بسته ی قاصدکا/من نباشم چه کسی رو سينه تون سرميذاره/ چرا آسمون بايد تا دنيا دنياس بباره

aashenaa

از هيس خبری نبود... با اجازه من جورشو کشيدم... دی:

aashenaa

اين شعره دستپخت همين الان بود... بسکه وصف حال مينويسی اخوی...

ye nafar

ساقيا يک جرعه ای زان آب آتشگون! که من ....

هیس!

آشنا لطف نمودی، غزلت شیوا باد! / اجاازه ی ما دست شماس. دست هرکی که بتونه داغ داغ شعر بگه، با همه ایراداش به دل میشینه شعر بداهه. دم همه شما گرم. اخوی؟

بينوای نينوای دشت عشق

خاطراتم را به شيرينی غمگين تر کردم و به غمگينی شيرين تر.