ياهو

... ليلی هم بره به جهنـّـــم!

 در آيينه‌های جوان منعكس‌گشته دوشيزگی‌های يك جنگل جاودانی/ تو در خواب گسترده‌ی من٬ نشسته در آيينه‌هايی/ به من گوش‌كن! گر تو آنی كه از آينه‌ها شنيدن توانی/ نشسته تو در بارگاه فلق می‌توانی/ برويانی از شانه‌های بلند آفتابی/ تو بازآمدن نيز حتی توانی.

من باهارم تو زمين/ من زمينم تو درخت/ من درختم تو باهار...

  شبی خواب ديدم٬ نسيم شمال ازشب گيسوانت وزيدن گرفته‌است / نفس می‌كشد باغ با شاخه‌هايش به سوی جهان جنوبی / و ماه‌ی كه تبعيدی عصرها بود٬ به سوی جهان بازگشته است / درختان٬ پری‌های رقصان باغ‌اند و شادند/ صدايی نمی‌آمد اول٬ ولی بعد ديدم / تو انگشت باريك خود را گرفتی به سوی درختان/ شكفتند گل‌ها همه ناگهانی /... / و لب‌هايی آنگاه / به اطراف ما ساختند از صداها سرايی / چو بيدار گشتم٬ هنوز از نوازش تنم شعله‌ور بود / به زير لبم اين دعا غوطه‌ور بود: / تو باز آمدن نيز٬ حتی توانی٬ اگر اينهمه می‌توانی.

   از اين شهر تا شهر ديگر٬ مناره مناره٬ همه مشرق عارفان است / يگانه يگانه٬ تمام درختان ــ سرود بزرگ مجّسم ــ همه ايستاده / و خورشيد می‌تابد از پشت ديوارهاشان/ سپاهان روشن ــ نشان گياهان٬ همه نيزه افراشته در برابر / و عرفان پاك حماسی ــ خلود سپيده / و اشراق خورشيد از انديشه‌هامان ــ / تو چون جنگلی وحشی و استوايی / وزيدی به سوی تناورترين آفتابی كه می‌سوخت شب٬ روز می‌سوخت / و آن‌گاه من مركر فصل‌ها گشتم٬ آغاز گشتم / مرا جنگلی از عسل غرق كرد و فرو برد.

   من از شانه‌های تو آغاز كردم / كه شانه سراسر نشانه ز اشراق خورشيد از پشت كوه است /  كه شانه سراسر شكوه است / من از دست آغاز كردم كه سرتاسرش دوستانه است / چو باز آمدم از جلال دو بازوی آيينه‌سان‌ت / من از پا و از سجده‌كردن٬ من از خلسه آغازكردم كه خود منتهای خلوص است / در آن لحظه‌های شكفتن شنيدم كه با خويش گفتم: / تو باز آمدن نيز حتی توانی٬ اگر اينهمه می‌توانی. / ...

ناز انگشتاي بارون تو باغم ميكنه/ ميون جنگلا تاقم ميكنه...(خب اين شعر رو خيلي دوست دارم ديگه چي كا ركنم؟!)  اگر ديدگان تو رفتند از معبر عصمت ديدگانم / رها گشته از ديدگانت٬ هنوز آن نگاه مجرد٬ خيابان‌خيابان مرا می‌كشاند / اگر ياد ناب نگاه مجرد چو امواج آبی به درياچه‌های ضميرم / چو پرواز فوج هزاران پرنده٬ به ظهر بلند خيالم نباشد / اگر ياد ناب نگاه مجرد٬ چو مُهـــری مقدس٬ همه قبله‌گاهم نباشد / بيابان‌بيابان كشانم تنم را٬ جنازه‌جنازه به سوی پناهی / پناهی كه پايان آن نيست جز بی‌پناهی /  ولی آن سراب مقدس كه آن‌سوی هول بيابان نشسته‌ست / به من گفت روزی كه تو می‌توانی / تو باز آمدن٬ گر فروتن شوی٬ می‌توانی.

  گرفتم جهان را كه قهر است٬ بيماری و ناتوانی / گرفتم كه آفاق تسخير گرديده با آهنين ابرهايی / تو آيا نه آنی كه باز آمدن می‌توانی؟ نه آنی؟ *

***

     نه... لطفآ كسی نگران نشه ( انگار كه چقدر آدم نگرانم بوده‌اند!!!) حالم خوبه٬ نباشه هم می‌شه بالاخره٬ گيرم كه بعد از صدوبيست‌ سال!... اصلآ هم مهم نيست كه دل‌ صاحب‌مرده‌م امشب هم بهونه گرفته باز و از من غزل می‌خواد هی!... اگر هم دلم تنگ‌شده مشكل خودمه لابد! برم به جهنم... كه چه معنی داره آدم دلش برای كسی تنگ بشه؟!... اصلآ چه معنی داره آدم اينقدر كسی رو دوست داشته‌باشه كه بعد دلش تنگ بشه و بعدش بهش بگن: ... ؟!... اساسآ من گفتم كه ليلی بره بميره بهتره تا اينكه چشمش سرگردون بيابون‌های بی‌مجنون بشه٬ كسی باور نكرد... خب اينجوری همه راحت‌ترند و خيال‌شون جمع ميشه ديگه!... يكی نيست بگه با اينهمه صورتك كه مفت و مجانی توی خيابون ريخته٬ ديگه كسی ليلی بی‌نقاب نمی‌خواد... نمی‌خواد... اصلآ می‌دونی چيه؟ ليلی بره به جهنم بهتره... لااقل اونجا...  خب... نه٬ من حالم خوبه كه! فقط خسته‌ام... خيلی خسته‌ام... كاش امشب بتونم بخوابم... بخوابم... اصلآ هم مهم نيست كه امشب شب عيده... شب عيد... و من چقدر دلم گرفته كه می‌خوام ...

***

  به قول شماها! پی‌نوشت:

  ببخشيد! من اصلآ نمی‌خواستم  امشب اينجوری بنويسم ولی ...

عيدتون مبارك!

  از اين سيّد عيدی بگيريد!

  ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

  * رضا براهنی/ اين شعر رو دوست دارم به خاطر موسيقی روان و يك‌دستش٬ به خاطر تصويرهای ناب و قشنگش ــ كه همين خلاصه‌كردنش رو سخت ميكنه ــ ؛ به خاطر كلمات٬ مفاهيم و تعبيرهای زيباش كه هركسی از ظّن خودش می‌تونه يارش بشه! ؛ به خاطر... هيچی اصلآ٬ دوست دارم ديگه!

/ 9 نظر / 2 بازدید
سارا

خيلی خيلی خيلی عالی مينويسی....بدون اغراق ميگم....خيلی لذت بردم...موفق باشی....

سید محمد

به من مفلس بیچاره کمک کنید. عیدیم کجا بوده :D

سید محمد

تو باز آمدن٬ گر فروتن شوی٬ می‌توانی: ... عاقبت افغان کرد که اين شتر بلاي من است از اشتر فروجست و روان شد

پونه

بيچاره ليلی ازعشق مجنون که داره می سوزه و زندگيش جهنمه ديگه تو نفرستش

محمدرضا

زندگی/ حرکتی تدریجی ست/ نرم و آهسته/ به سوی نیستی/ عشق/ مثال کوچکی ست/ برای بهتر فهمیدنش/

marde deltang

عيدت مبارک...اگر چه حال و هوای دل تو هم مثل دل من ابريه...ابرهای بارونی...

marde deltang

وقتي ميان چشم هايت رغبتي نيست... ديگر براي دل سپردن همتی(؟) نيست ... بگذار تا عاشق ترين مردم بدانند ... بين من ودستان گرمت نسبتي نيست... تا انتهاي ماجراهم پي نبرديم... از مشرق چشم تو مارا نسبتي نيست... چنديست مي گيرد دلم باور كن اي دوست... درحجم دستان تو ديگر وسعتي نيست... معذورم از عشقت ببخشايم پريزاد... ديگر براي دل سپردن فرصتي نيست...می دونم که کار قوی و خوبی نيست..اما دلم خواست که واسن بنويسمش!

ye nafar

حالا - بدون ِ تو!- رو به روي آينه مي ايستم! مي گويم: زنبور ِ گزنده ي اين همه انتظار، كلاغ ِ سق سياه اين همه غصه! و كسي در جواب ِ گفته هاي من «پر!» نمي گويد! تكرار ِ آن بازي، بدون ِ دست و صداي تو ممكن نيست!