ياهو

من پری کوچک غمگينی را می‌شناسم که...

       «دليل نوشتنم اين است كه من هنوز اين عادت احمقانه را دارم كه بگويم هر آنچه را كه احساس می‌كنم.»<?xml:namespace prefix = o ns = "urn:schemas-microsoft-com:office:office" />

                                                                                                         رزا لوگزامبورگ

Roza Luxemburg

    شروع به حرف زدن كه می‌‌كردم سيگارش را در جاسيگاری‌ خاموش می‌‌كرد و می‌‌گفت:«خب حالا ببينيم رزا لوگزامبورگ نظرش چيه!» اعتراض می‌‌كردم كه:« من برای‌ رزا احترام قائلم، گنجشك‌ها رو هم دوست دارم؛ اما خودم‌ام. نه هيچكس ديگه»

 

     «عزيزم! به من لطف كن و زير مطالبت در نامه‌ها خط نكش؛ اعصابم خرد می‌‌شود وقتی‌ كه اين خطوط سركش را می‌‌بينم. تصور نكن كه همه‌ی‌ دنيا از ابلهانی‌ تشكيل می‌‌شود كه اهميت نوشته را درك نمی‌‌كنند مگر آن زمان كه كلمات را به زور خطوط درشت قلم در كله‌شان فرو نمايند!»

   از نامه‌ی‌ رزا به لئو معشوق و بعدها همسرش

 

   او را تحسين می‌‌كردم، اين لهستانی‌ يهودی‌تبار را كه بيش از هرچيز يك زن بود:

     «مگر زنان زيبا، ازآن رو كه لذت ديدگان‌اند، تا همينجا هديه‌ايی‌ از آسمان نيستند؟ پس چه اهميتی‌ دارد كه از جنبه‌ی‌ اجتماعی‌ و سياسی‌ مفيد نباشند!»

     «گاه اين احساس را دارم كه نه يك موجود انسانی‌، بلكه يك پرنده هستم... چون به درون خويش می‌نگرم٬ احساس می‌‌كنم كه در يك گوشه‌ی‌ دنج باغ، يا در ييلاق، بر روی‌ علف، در محاصره‌ی‌ زنبورها، بيشتر در خانه‌ی‌ خود هستم تا... در يك كنگره‌ی‌ حزب[منظور حزب كمونيست است.] اين را هم می‌‌توانم به شما بگويم: بی‌‌درنگ به من گمان خيانت به سوسياليسم نبريد. می‌دانيد كه با اين وجود اميدوارم كه در قرارگاه خود، در يك نبرد خيابانی‌، يا در اردوگاه كار اجباری‌ جان بسپارم. اما من در اعماق ضمير خويش، بيشتر به گنجشك‌های‌ سرسياه تعلق دارم تا به رفقا.»

 

   سيگار ديگری‌ روشن می‌‌كرد و می‌‌گفت:«... به خاطر همين چيزاستكه می‌‌گم آدمو ياد اون می‌ندازي...»  به ياد سرنوشت غم‌انگيز رزا می‌‌افتم:

     «15 ژانويه 1919/ ضربات تفنگ سرباز بر سرش فرود می‌آيد، و سپس پيكر بی‌جان او به درون ماشينی‌ انداخته می‌شود. يك گلوله در شقيقه‌ی‌ او شليك می‌گردد، تا «پتياره پير» را تمام كش كند. جنازه‌ی رزا سنگين شده با سنگ در لندوهر كانال انداخته خواهد شد... او برای‌ آخرين بار اين درختان تی‌‌ير گارتن را كه تا اين حد دوستشان می‌‌داشت نديد...»

 

   اما شايد تنها شباهت من به او، عشق و تعهد عميق به زندگی‌ باشد:

      «پس بكوش تا يك موجود انسانی‌ بمانی‌. به حقيقت اصل كار همين است. و اين بدان معناست كه محكم، روشن‌بين و سرزنده باشی‌، آری‌ سرزنده به‌رغم هرچه جز اين است... يك موجود انسانی‌ ماندن، يعنی‌ اگر نياز باشد تمام زندگی‌ خود را شادمانه ”بر ترازوی‌ بزرگ سرنوشت افكندن“ اما، در همان حال از هر روز آفتابی‌٬ از هر ابر زيبا به وجد آمدن... دنيا به‌رغم دهشت‌هايش چنين زيباست و باز هم زيباتر می‌‌توانست باشد اگر بر روی‌ زمين موجودات زبون و سست‌عنصر وجود نمی‌‌داشتند...»

   عشق و تعهد عميق به زندگی‌... تا لحظه‌ی‌ زنده بودن؛ مانند زنی‌ كه می‌‌خواست «زندگی‌ را به سرعت بنوشد.»*

***

 

    هشتم مارس روز جهانی‌ زن است؛ هرچند كه من نمی‌‌فهمم اين اسم گذاری‌ چه معنی‌ دارد و... به هرحال بهانه‌ايی‌ است تا تبريك بشنوم. پيغامش( همان اس ام اس سابق!) آخرين دقيقه‌های‌ همين شب می‌‌رسد:

من پری‌ كوچك غمگينی‌ را می‌‌شناسم كه... بقيه‌اش رو تو بگو!

     می‌‌نويسم:كه در اقيانوسی‌ مسكن دارد و دلش را... دلش می‌خواد كههزار بارسحرگاه از يك بوسه به دنيابياد خب!

     می‌‌نويسد: ... [عبارتی‌ كه گاه مرا با آن صدا می‌زند و ظاهرا از سهيل محمودی‌ است.] تو حالت خوبه؟

     می‌‌نويسم: حال همه‌ی‌ ما خوب است/ اما تو...

 

  ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

  * زن شورشی‌، زندگی‌ و مرگ رزا لوگزامبورگ/ ماكس گالو/ ترجمه: مجيد شريف

/ 12 نظر / 5 بازدید
نمایش نظرات قبلی
ميلاد

آخه عزيز من...رفيق من...اين خانوما رو كه اگه 365 روز سال رو به نامشون كني بازم دوقورت و نيمشون باقيه...!!1يا حق!

مجنون

سلام.خوبين؟يادمه چند باری خدمتو رسيدم اما هنوز لياقت زيارت شما رو نداشتم.به هر حال...لب هایم آنقدر آب آب کرده بودند که بال و پر فرشتگان را هم سوزانده بود پر کشیدم و پرواز را آغاز کردم بر بال و پر فرشتگان پا گذاشتم رفتم و رفتم و همه جیز به خاکستر تبدیل شد آری! خاکستری گداخته....

هیس!

من پری‌ كوچك غمگينی‌ را می‌‌شناسم كه ... البته او مرا نمیشناسد،‌یعنی خیال می کند که میشناسد،‌... من پری کوچک غمگینی را میشناسم که ... آنقدر کوچک است که جوی آب حکم دریا دارد برایش و آنقدر بزرگ که دلش میگیرد از تنگی ِ‌ اقیانوس حتی آرام... من پری کوچک غمگینی را میشناسم که ... که غمش تنها برای خودش است و لاغیر ... دیگران نمیدانند غمگین است، فقط من میدانم،‌ من ... من پری کوچک غمگینی هستم که ... که دلش می‌خواهد هزار بار سحرگاه سر از آب بیرون آورد و به خورشیدی که هنوز نیامده،‌سلام کند. .... سلام.... دروغ می گویم که حالم هیچ خوب نیست اما تو باور کن!

پردیس

رزا... برايم عزيز بود... زندگيش عجيب بغض به گلويم می آورد... پای لنگش لنگی پايم را به يادم می آورد... او با آن پا در آسمانها بود و من با اين پا در گل!!!

پردیس

در انزوا چه کسی خواب آفتاب ديد / تا من به انتظار بمانم / کنار دريچه / و در خيال بال کبوتر / سقوط کنم ميان سياهی... / تنهايی عظيم نشسته برابرم، / اينک / کجای جهان حرف می زنی / آيا همين آفتاب خستهء شهرم / اجاق تو را / گرم می کند؟ / و با هر اشارهء دستت، / دريا ميان رگم خواب می رود... / ای مخملی که سرو / گلبوته های حرف تو را سبز می کند...

پردیس

خواستم با تو تقسيمش کنم... از گل سرخ شعر است... خسروی شاعر...

عبدا... مقدمی

ايولکم الله ! مطلب جانداری بود . راستی ۸ مارستون هم مبارک !

سیامک

به علت شعور اندکم چیزه زیادی نفهمیدم .... کلا یادگرفتم زیاد اصرار نکنم که همه چیز را بفهمم !

ye nafar

سکوت بود و عطش بود و... . تموم نشد اين چله کشی مهر بر دهان و اين صوبتا؟ هی....