ياهو

بزرگراه شهيدهمّت مسدود شده...

    عرض کرد:پروردگارا! پس مهلتم ده تا روز قيامت زنده بمانم(۷۹) فرمود: از مهلت‌يافتگانت قرار داديم(۸۰)تا روز معين و وقت معلوم(۸۱)گفت به عزت و جلال تو قسم که خلق را تمام گمراه خواهم‌کرد(۸۲)مگر آن بندگانی که خالص شدند(۸۳) / سوره ص.

     ـــ تجريش... سمند زردرنگ کمی جلوتر می‌ايستد و دنده‌عقب می‌آيد. سوار می‌شوم. مسافری که روی صندلی عقب نشسته نگاهی می‌کند و انگار که دنباله‌ی حرفش را گرفته‌باشد می‌گويد:بعله آقا! آدم که ماشينش رو بده يکی ديگه ببره کارواش٬ نتيجه‌اش اين ميشه که بی‌وسيله بمونه. راننده گفت:چی هست ماشنتون؟ ـــ يه تويوتا کمه‌ری سفيد... وسيله ‌است ديگه٬ کار ما رو راه ميندازه. همينطور حرف می‌زند و هر از گاهی به طرف من برمی‌گردد؛ اين را از جهت صدايش تشخيص می‌دهم. چشم از خيابان برنمی‌دارم٬ احساس خوبی ندارم٬ فکر می‌کنم کاش سوار يک تاکسی ديگر شده‌بودم.

    ـــ همينطوره خانوم؟ ـــ بله؟! ـــ عرض کردم٬ ميگن تصادف شده٬ همّت بسته است.شما از اون سمت تشريف آورديد؟. چادرم را جمع‌و‌جورتر می‌کنم٬ نگاهم از سنجاق کراوات ياقوتی‌رنگش که با آن زمينه‌ی دودی بسيار هماهنگ است بالاتر نمی‌رود. می‌گويم: بله٬ بزرگراه شهيد همّت مسدود شده...؛ صدايم در گوش خودم می‌پيچد. دوباره رويم را به طرف پنجره برمی‌گردانم؛ احساس بدی دارم٬ چيزی آزارم می‌دهد٬حس می‌کنم هوای ماشين خيلی سنگين است.

   نرسيده به چهارراه پارک‌وی يکباره می‌گويم: آقا! لطفآ نگه‌داريد. راننده از توی آينه نگاه می‌کند و می‌گويد:مگه تجريش نمی‌رفتيد؟ ـــ نخير... پياده می‌شم. دستم را برای دادن کرايه جلو می‌برم. می‌گويد:بفرماييد! ـــ خيلی ممنون. می‌بينم که در آينه به مرد مسافر نگاه‌می‌کند و باز می‌گويد:بفرماييد خانوم... ماشين دربست بود!. حال خيلی بدی دارم. می‌گويم:شما کرايه‌تون رو بگيريد آقا!... ؛ که مردک مسافر دستش را به طرف دستم دراز‌می‌کند. با وحشت دستم را پس‌می‌کشم. اين‌بار سرم را بلند می‌کنم و زل می‌زنم به صورتش؛ حدود چهل سال دارد٬ با لبخند معناداری که چهره‌اش را جذابتر کرده٬ با لحن بسيار مؤدبّانه‌ايی می‌گويد: اين چه حرفيه خانوم! بفرماييد... اين هم کارت ويزيت منه٬ خوشحال می‌شم تماس بگيريد!!!. به چشم‌های طوسی‌اش نگاه می‌کنم: شيطانِ مجسّم. پانصدتومانی را روی صندلی پرت‌می‌کنم و پياده می‌شوم. سرم دارد گيج می‌رود...حالم دارد به‌هم می‌خورد...دستم را به درخت کنار پياده‌رو ميگيرم...

   به حياط امامزاده صالح که می‌رسم...روی آن لبه‌ی سنگی که می‌نشينم...کنار آنها که می‌گويند گمنام‌اند... در گوشم می‌پيچد: مگر آن بندگانی که خالص شدند...خالص شدند... چادرم را روی صورتم می‌کشم و می‌زنم زير گريه...

 ببين که گم‌شده‌ام بی ‌تو٬ بی‌ خودم٬ بی‌عشق   ميان توده‌ی سرد و سياه انسان‌ها

نگاه‌شان به سر و پای بی‌خيال من است             هزار چشم گرسنه در اين خيابان‌ها

در اين هوای گرفتــــه به هر کجــــــا بروی            غريو و سايه و دود است و برق دندان‌ها...*   

                                                                                                      آذر۸۴

*** 

  حالم......خب٬ مهم نيست لابد! بعد از چند شب که از سرفه(فکر کنم!) نخوابيده‌ام...دلم می‌خواهد... اما کسی نبود... نيست... که بيايد و... مثلآ بخواند:                  

                    چشم‌وچراغ اين همه شهريور! چشمت كه باز از غم من تر شد

                    دنيای من بدون تو يعنی مرگ، حيف اين دقيقه نيز كه پرپر شد

                   آن روزها حوالی فروردين، دنيـــــــای من وسيع ترازاين بود

                  خاتون! كدام پنجره نفرين كرد، كاينگونه شادمانی‌ام آخر شد؟

                   هی ريشـــــه زد درخت تمنّايت، هی برگ و بارداد ندانستيم

                   اينگونه سايه برهمه چيزانداخت، اين گونه آن نهال تناور شد

                   آن قدرآفتــــــاب نگاه تو، بر دســــت‌های يخ‌زده‌ام باريد

                   تا دفترم كه مشتی رخوت بود، لبـريزاز جنــــــون مصور شد

                  ديروز ديدمت كه دلت تنگ‌است، با واژه‌ها مجاب نخواهی‌شد

                  زان روزهـــای بد كه نبودی تو، تنهايی‌ام هـــــــزار برابر شد

                  سرد است ای پرنده‌ی معصومم ! حالا ببند چشم قشنگت را

         شايد كه خواب مرهم دردی بود، شايد كه صبح حال تو بهتر شد...!!! **

    حالا نبود... نيست... که با کلماتش نوازشت کند...نيست که دلت غزل بخواهد و ... از اينهمه سرما و سکوت و تنهايی و غربت فشرده‌شود و ...دلت‌ شانه‌اش را بخواهد و......دلت شانه‌اش را بخواهد و ...دلت شا...

 ***

  گفت: نوشته‌هات رو دوست دارم ولی عصبی‌ام می‌کنه. گفتم: من نمی‌خوام نوشته‌هام کسی رو عصبی کنه اما...جز نوشتن ديگه چيزی برام نمونده...

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

 *محمدسعيد ميرزايی/**نميدونم شاعرش کيه٬ شايد بابک دولتی يا خود ِ فرهاد صفريان. به هرحال من از  اينجا نوشتم.

  

/ 12 نظر / 7 بازدید
نمایش نظرات قبلی
پردیس

سلام... خوبی خانم... تنهايی سينما رفتن هم حال و هوای خودش رو داره... توی تاريکيه سينما و محو جادوی فيلم خيلی چيزا رو ميشه از ياد برد...

marde deltang

آرزو می کنم که هميشه در کنف لطف الهی باشيد و زير سايه آقا امام زمان (عج)

ard

سلام دوست عزيز خوشحالم می کنی با حضور گرم و مهربانت/ شعرهايت باز زيبا بود و داستان کوتاهت با معنايی آشنا و متاسفانه درد برانگيز که شانه های همه بی خيالی را نيز به لرزه در می آورد/ممنون و موفق باشی/راستی عاشق که شدم هيچ عشق زمينی ام را کامل کردم

حميد

خاتون! كدام پنجره نفرين كرد ... ؟ - مرده‌شوی خاتون را ببرند که وقتی که قرار بود باشد، نبود/نيست ...

aashenaa

سلام:تسنيم گل خوبی خانم... بگم قشنگ مينويسی تکراريه... ولی ميدونی که...

بابك دولتي

سلام دوست عزیز از اینکه به شعر ما لطف داشتی ممنون سراغ ما بیا