ياهو

عشق آموخت مرا شکل دگر خنديدن*

     در تمام يک ساعتی که آنجا نشسته‌بودم جرأت نمی‌کردم به صورتش نگاه‌کنم... به چشم‌های سبزش که از ظهر لحظه‌ايی از جلوی چشمم کنار نرفته‌بود... همکلاسی دوران دبستان و راهنمايی و دبيرستان‌م٬ دوستم٬ خويشاوندم... همه‌چيز در يک ساعت٬ نه در نيم‌ساعت اتفاق افتاده... آرام آرام اشک می‌ريختم... بايد می‌رفتم ولی... بايد می‌رفتم جلو... در آغوشش می‌گرفتم... تا ميان هق‌هق گريه‌هايش٬ گريه‌هايم... بگويد:« ... بگو! تو بهم بگو! چه‌جوری صبر کنم؟ تو صبر کردن رو خوب بلدی... بهم بگو!... يادته؟ می‌گفتم زن داداشم پدر نداره مبادا کسی بهش حرفی بزنه که دلش بشکنه٬ که عرش خدا به لرزه درمی‌آد٬ حالا دخترم... دخترم... خوش به حالت... خوش به حالت که نداری تا بدونی از دست دادن چيه؟... ديدی؟ چطور دلش اومد تنهام بذاره و بره؟ چطور تونست؟... کم دوستش داشتم؟... ( دلم که می‌لرزد و پابه‌پايش اشک می‌ريزم) بگو... بگو چه‌جوری تحمل‌کنم؟ ميگن خدا صبر می‌ده... می ده؟...» بغلش می‌کنم و زير گوشش می‌گويم:« صبر می‌ده... باور کن! اونی که مصيبت می‌ده صبرش رو زودتر داده... باور کن!» ... تمام آن شب را گريه می‌کردم... تمام آن شب را... مثل خيلی از شب‌های ديگر...

***

     تو بگو يک ماه٬ يک هفته٬ يک روز٬ يک ساعت٬ يک دقيقه٬ يک لحظه حتی؛ می‌خواهم همان يک لحظه را باشی... می‌خواهم همان يک لحظه را باشم... همان يک لحظه را حتی. که ما در پی فردای نيامده‌ی مرگ٬ امروز ِ زندگی را چه ساده از هم دريغ می‌کنيم... با فکر فردای نيامده‌ی رفتن٬ امروز ِ عشق را دريغ می‌کنيم از دل‌هايمان... و تاوان می‌دهيم... با رنج‌های‌مان. تو بگو يک لحظه حتی... می‌خواهم همان يک لحظه را با تو نفس بکشم... دريغ نکن اين لحظه را... من زنده‌ام هنوز!

***

   شب‌های بلند زمستان... شهرزاد دفترش را ورق زد:

   ... بی‌اختيار دستم را به طرفش می‌برم و باز پس می‌کشم و می‌گويم:« لبت ترک خورده٬ داره خون مياد. بيا از اين ويتامين آ بزن روش...»  و نمی‌داند شايد من بيشتر از آنکه نگران تَرک‌های لب‌ش باشم٬ نگران ترک‌های دل‌ش هستم... می‌گويم:« دلم نمی‌خواد ديگه از اين حرف‌ها بزنی. می‌خوام اين‌بار بيايی و بگی: جنگل هجوم توفان را تکذيب می‌کند.**» می‌‌گويد: مگه جنگل سخنگوی وزارت امور خارجه است؟! و می‌خندد. نگاهش می‌کنم و می‌خواهم بگويم:« بخند! بخند که حاضرم هرچه دارم بدهم و بدانم تو پشت آن چشم‌ها از ته دل خنديده‌ايی...» ...

                                                                                             از شب‌های دی‌ماه سال...

   ... می‌گويد: حالا بخند! بخند ديگه... نگاهش می‌کنم و لبخند می‌زنم. می‌گويد: حالا ديگه نمی‌تونی گريه کنی!... به چشم‌هايش نگاه می‌کنم و آرام می گويم: می‌تونم... . و می‌داند که می‌توانم که می‌گويد: دلم می‌خواد...

                                                                                                شبی ديگر از همان دی‌ماه

***

  می‌ترسم ...

  من قدر لحظات خوشبختی‌ام را خوب می‌دانم... حتی اگر آن قدر کم و کوتاه باشند که به ياد تو نمانند... من روزها و روزها نگاهِ  شيرين تو را گوشه‌ای از قلبم نگاه می‌دارم و هر روز ذره‌ای از آن می‌چِشم تا نکند شيرينی‌اش نرسد به ديدار بعدی... من صدای تو را در گوش خود زمزمه می‌کنم و مست آهنگ غريبش می‌شوم... من خيال تو را با خواب‌هايم هم حتی قسمت نمی‌کنم نکند که تو را بدزدند از بيداری‌م... من دلم برای تو شور می‌زند... دلم برای تو شور می‌زند... دلم برای تو شور می‌زند و فقط خدا می‌داند که چه شيرين... 

      من از کلمات می‌ترسم وقتی دلم را... تمام دلم را بی‌پرده آشکار می‌کنند... من از کلمات می‌ترسم وقتی تو را قسمت می‌کنند بين خودشان تا ديگران هم بخوانندت... من از کلمات می‌ترسم وقتی دلم را پنهان می‌کنند و تو را به بازی می‌گيرند... من از کلمات می‌ترسم وقتی دلت را پنهان می‌کنند و مرا به بازی می‌گيرند... من از کلمات می‌ترسم وقتی مرا قسمت می‌کنند بين خودشان تا ديگران هم بخوانندم... من از کلمات می‌ترسم وقتی دلت را... تمام دلت را بی‌پرده آشکار می کنند...

***

    گفته بودی ترانه‌ی زمستون افشين مقدم رو نشنيدی ــ‌شکر خدا راديو پيام اين روزها در راستای پاسداشت همان تز قديمی” هنرمند خوب هنرمند مرده است“ راه و بی‌راه آن را پخش می‌کند ــ مينويسم‌ش برای تو و برای اونايی که هی ازم می‌پرسند: چته؟!

    زمستون٬ تن عريون باغچه چون بيابون / درختها٬ با پاهای برهنه زير بارون...

   زمستون برای تو قشنگه پشت شيشه / بهاره زمستون‌ها برای تو هميشه

   تو مثل من زمستونی نداری/ که باشه لحظه‌ی چشم انتظاری

    گلدون خالی نديدی٬ نشستی زير بارون / گـُـلای کاغذی داری توُ گلدون

                                   ***

    چه تلخه٬ چه تلخه٬ بايد تنها بمونه قلب گلدون 

     مثه من٬ که بی تو ٬ نشستم زير بارون زمستون

    تو عاشق نبودی٬ ببينی تلخه روزای جدايی

   چه سخته٬ چه سخته٬ بشينم بی تو با چشمای گريون... بشينم بی تو با چشمای گريون...

***

   برف مياد... من دلواپس تو می‌شم... زمستون رو دوست ندارم... من دلم بهار می‌خواد...بهار...بهـــار...

  ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

  * مولانا٬ من اين غزل رو خيلی دوست دارم./ ** قيصر امين‌پور

/ 7 نظر / 2 بازدید
پردیس

چه تلخه٬ چه تلخه٬ بايد تنها بمونه قلب گلدون...

پردیس

نه اينکه نباشی... نه اينکه ننويسی... نه... ولی نمی دانم چرا اين روزها بدجوری دلتنگت هستم...

تك پيك

اين روزا وقتی روی سجاده نماز ميشينم و به راهی که اومدم فکر می کنم.. از خودم می پرسم : جز خدا کی حامی من تو اين سالها بوده..... حضورشو کاملا حس می کنم.... خدايا منو از پيش چشمات غايب مکن

rah

سلامممممم........صبر صبر صبر صبر تا همانجايی که خدا هست .....تا همانجايی که او هست ........يا عشق

hamidreza

يا پرده دار هست و راه نشانم نمی دهد

mina

راست گفتين اون شب. نمی شه گدايی کرد .... نمی شه ....