ياهو

همه‌ی با تو نبودن‌ها...

همه چيز می‌توانست از همان سلام ساده‌ی‌ بی‌‌مقدمه در راهرو شروع شود؛ و جوابی‌ كه ندادم و سريع رد شدم كه به نظرم بی‌دليل آمده‌بود. می‌‌شناختمش كه اغلب وقتی‌ با ش سلام و احوالپرسی‌ می‌كردم با او بود و من، چشم می‌‌دزديدم از نگاه‌هاش كه پرسشگر بود و در جستجوی‌ چشم‌هايم ؛ در پی‌ چيزی‌ كه نمی‌‌دانستم يا نمی‌‌‌خواستم كه بدانم. اين را فهميده بودم‌٬ گاه كه به اتفاق می‌ديدمش؛ از دور ايستاده به تماشا... و لبخندی‌ كه در آستانه‌ی‌ شروع شدن٬ رو برمی‌گرداندم از آن به دادن اين اطمينان كه: اشتباه نكن! تنها يك اتفاق بود، نه بيشتر.<?xml:namespace prefix = o ns = "urn:schemas-microsoft-com:office:office" />

روزها می‌گذشت و من، دانشجوی‌ ترم آخر و او هنوز ماندنی‌ بود... تا آن روز كه از روی‌ وقت‌گذرانی‌ شايد٬ با ن مرور تاريخ می‌‌كرديم! بعد از كلاس؛ و من تمرين خط تحريری‌ می‌كردم روی‌ تخته به نوشتن:

باغ ِ بی‌‌ گل٬ كوه ِ بی‌ بابك مباد    جنگل ِ بی‌ ميرزا كوچك مباد

دلم که پيشش نبود تا مثلآ يادم مانده‌باشد بعد ازما آنجا كلاس دارد٬ و زودتر از بقيه می‌‌آيد قبل از آن كه فرصت پاك كردن نوشته‌هايم را پيدا كنم؛ تا فردايی‌ كه مانند سايه‌ايی‌ بلند و كشيده، آرام از پشت سرم رد شود و بخواند: نام ما رفته‌است روزی‌ بر لب جانان به سهو...

... تا آن روزی‌ كه ش ــ‌كه بی‌دليل! نوشته‌های‌ مرا دوست داشت ــ خواست بخوانم و می‌ديدم ــ‌بدون اينكه نگاه كنم ــ چشم‌های‌ منتظر و مشتاقش را كه انگار فهميده باشد حرفی‌ برای‌ گفتن به او دارم، بی‌‌آنكه دانسته باشم آن روز ميهمان جلسه است؛ و خواندم:

... گفتم: سوال شبيه ابتدای‌ سوختن است

و سيلی‌ دستی‌ سنگين

كه رويای‌ ترانه‌های‌ ناسروده را

در اولين كلمات، آشفته می‌‌كند.

سوال‌هايت را از باد بپرس!

من از سايه‌ی‌ هر دستی‌

گونه‌ام می‌‌سوزد.

و سخت بود به ش نگاه نكنم وقتی‌ كه در مورد نوشته‌ام حرف می‌‌زد، تا از چشم‌های‌ او فرار كرده‌باشم كه از زير موهای‌ بلند سياهش كه دوطرف صورتش ريخته‌بود آنطور نگاهم می‌‌كرد. خواستند كه چيزی بخواند و گفت:«من كه مثل شماها شاعر نيستم!» ــ«اهل نوشتن كه هستيد...». با لبخندی‌ كه گوشه‌ی‌ لبش بود و نمی‌‌شد فهميد نشانه‌ی‌ چيست، گفت:«تنها يك جمله از نوشته‌ايی‌ بلند... يك سال ديرتر به دنيا آمدن كه تاثيری‌ در طپش‌های‌ قلب آدمی‌ ندارد، دارد؟!...» ... و سكوت. و اين‌بار بايد چشم‌هايم را از ش پنهان می‌‌كردم كه زل زده بود به صورت من.

... تا آن روز كه سرم را بالا گرفتم و برای‌ لحظه‌ايی‌ كوتاه به چشم‌های‌ سياهش نگاه كردم و گفتم: نه... پلك‌هايش پايين افتاد، انگشت‌های‌ باريک و كشيده‌اش را لای‌ موهايش فرو برد و گفت:«آخه چرا؟ چرا؟... به من فرصت بده!... ». خواستم بگويم:«تو خوبی‌... اما من... ». نگفتم.

***

تا همين چند روز پيش كه در ميدان ونك(ميدان ونك!...ونك...)... اگر سرم را بلند نكرده‌بودم و نمی‌‌ديدمش با آن قامت لاغر و موهای‌ سياهی‌ كه بلندتر شده بود و از همان فاصله هم می‌شد تارهای‌ سفيدش را ديد، با گيتاری‌ كه روی‌ شانه‌اش بود؛ اگر نگاهش را بالانگرفته بود و مرا نمی‌‌ديد... اگر چند قدمی‌ پشت سرم نمی‌‌آمد و من... خودم را بين ماشين‌ها گم نمی‌كردم... اگر... اگر...

 

همه‌چيز می‌توانست از يک سلام ساده شروع شود...

 

*** 

 

قشنگ بود:

خوش به حال خود مستت من که اين طرف خمارم     آسمون ابريه اما٬ من دارم براش می‌بارم

همه‌چی خوبه٬ قشنگه٬ يه کوچولو دله تنگه!   تا حالش خوب بشه من اعصاب و حس و حال ندارم 

سر سجده‌های شکر بعد هر نماز مغرب           دعا می‌کنم خدا جون! نکنه که کم بيارم

نکنه که کم بياره بگه که دوسم نداره     آخه من کم بيارم هم نمی‌گم دوست ندارم

البته فکر کنم آن‌لاين و فی‌البداهه شعر گفتن! باعث ميشه که ابيات کمی دچار بی‌وزنی يا کم‌وزنی و کلآ عدم تعادل وزنی! بشن. مثلآ فکر کنم اگه بگی سجده‌های شکرم صحيح‌تر باشه. يا همين مصرع آخر که فکر کنم بهتر بود اگه مثلآ می‌گفتی: من اگه کمم بيارم نمی‌گم دوست ندارم.

بعد هم... هيچی!... فقط يه ترانه‌ايی هست که من زیاد زمزمه‌اش می‌کنم

می‌نويسم می‌نويسم از تو    تا تن کاغذ من جا دارد

                  با تو از حادثه‌ها خواهم گفت    گريه اين گريه اگر بگذارد...

                                                               می‌نويسم همه‌ی با تو نبودن‌ها را...

/ 14 نظر / 7 بازدید
نمایش نظرات قبلی
ایمان

.... ببين هميشه خراشی است روی صورت احساس

سید محمد

و گونه‌ی من، سایه‌ی هر دستی را می‌سوزاند! سوال‌هایت را از باد بپرس ...

marde deltang

تمام نوشته هاتو خوندم... خيلی عقب افتاده بودم...اما خيلی هم کم وقت دارم... اما می دونی که نوشته های تو رو جور ديگه می خونم....ممنون که افتخار دادی سر زدی....راستش باورم نميشد ...

صحرا

سلام ..همه چيز ميتونه با يه سلام ساده شروع بشه ..شروع بشه ..شروع ..اگه به آخر نرسيده باشی هميشه فرصت شروع هست ..شاد باشی نازنين !

هیس!

سر ِ‌سجده های ِ ‌شکر ِ ‌بعدِ ‌هر نماز ِ ‌مغرب ... // اینطور متصل بخون درست میشه! آره قبول دارم که پر اشکاله... مصرع آخر هم دقیقاً‌ همینی بود که برام نوشتی،‌ ولی عوضش کردم خیال کردم ملت بخوان بخونن نمیتونن درست تلفظ کنن! // چه خوب که ملت مخاطب تو ،‌ میتونن! // .... بابا !‌ خراب نکن این نوشته های نابِ تو با این چرندیات من،‌ دست خودم نیست که دست دلمه، دلم هم که دست خودشه، دست و دلم میلرزه،‌ دست رو دلم نذار تسنیـــــــــــــــــــــــم! // .. بعد هم ... هیچی!

ye nafar

دست مريزادکم! بی نشانی جان!