ياهو

هذا مِن فضل ربّی

حرف‌های‌ ديگری‌ داشتم برای‌ نوشتن اما بهانه‌ايی‌* پيش آمد تا متنی‌ را اينجا بگذارم كه بيش از شش ماه پيش نوشته‌شده بود، در همان روزهاو شب‌هايی‌ كه...؛ هربار به دليلی‌ نشد بگذارم‌ و حالا انگار وقتش رسيده‌است. هرچند كه ديگر تمام آن متن نيست! برای‌ نوشتن همين‌ها هم اجازه گرفتم<?xml:namespace prefix = o ns = "urn:schemas-microsoft-com:office:office" />

و تَري الملائكة حافينَ مِن حَول العَرش يُسَبِّحون بحَمد رَبهّم و قُضيَ بَينَهُم بالحَقّ و قيل الحَمدُلله رب العالَمين. الزّمر/75

مشاهده كنی‌ فرشتگان را كه گرداگرد عرش درآمده به تسبيح خدا مشغولند و ميان اهل بهشت و دوزخ به حق حكم شود و گويند ستايش خاص خدای‌ هردو جهان است.

 

«... پروايی‌ نكرده‌ام از نوشتن اين‌ها كه حمل بر غرور و ريا و... شود؛ كه خوانندگانش دو دسته‌اند: آنها كه مرا نمی‌‌شناسند ــ كه چه سعادتی‌ نصيب‌شان شده!ــ و آن‌ها  كه مرا می‌شناسند و دو دسته‌اند، يا عابران مسير عقل‌اند كه بر پايه‌ی‌ رفتار مي‌شناسند نه گفتار، و بر اساس منطق‌شان استدلال می‌كنند؛ يا سالكان طريق معرفت كه از دل‌شان می‌‌پرسند، و در هر دو صورت نوشته‌های‌ من تاثيری‌ بر قضاوت‌شان – اگر قضاوتی‌ در كار باشد! – نخواهد داشت. حالا انگار آيينه شده‌باشم كه نگاهی‌ در آن می‌كنند و رد می‌‌شوند... يا تامل می‌‌كنند به نظاره‌ی‌ ديگری‌ يا خود... يا پنجه‌ايی‌ بر آينه و كدر شدنش... يا سنگی‌ به شكستن... و ای‌ ‌كاش كه...

 

... همان روز كه صدايم بر سر كسی‌ بلند شد كه « هنوز اونقدر بدبختنشدم كه بتونم توی‌ چشمای‌ آدما نگاه كنم و دروغ بگم...» می‌‌دانستم كه خدا را دوبار بر كار بندگانش خنده می‌‌آيد. يكی‌ وقتی‌ كه می‌خواهد بنده‌ايی‌ را بزرگی‌ و جلال ببخشد و ديگران می‌‌خواهند او را پست و حقير كنند؛ و ديگر وقتی‌ كه می‌‌خواهد بنده‌ايی‌ را خوار و خفيف كند و بندگان ديگر سعی‌ مي‌‌كنند او را بزرگ جلوه دهند.

 

... دروغ نمی‌‌گفتم٬ كه ايمان به پيامبری‌ داشتم كه هر صبح به يارانش هَل مِن مباشِر؟ می‌‌گفت، چه كسی‌ را بشارت داده‌اند ديشب؟ چه كسی‌ رويای‌ نيكويی‌ ديده است؟ و باز هم او بود كه می‌‌فرمود: دروغگو خواب راست نمی‌‌‌بيند؛ و من خواب‌هايم را دوست داشتم... به روياهايم عاشق بودم.

 

نه اينكه دروغ نگفته‌باشم هيچوقت، كداممان می‌‌توانيم ادعای‌ معصوميت كنيم؟ من هم دروغ گفته‌ام [و اغلب هم به خودم، آن زمانی‌ كه نخواستم ديده‌ها و شنيده‌هايم را باور كنم!] به شوخی‌ گاه دروغ‌های‌ كوچك و بی‌ضرر! اما به گمانم فرق باشد بين اين‌ها و دروغ‌هايی‌ كه با آن چه ساده می‌توان حيثيت و هويت ديگری‌ را به بازی‌ گرفت، رازهای‌ ديگری‌ را آشكار كرد و حقايق را وارونه جلوه داد.

 ای‌ كاش مرده باشم آن روزی‌ كه گفتن يا نوشتن كلامی‌ به دروغ، چگونه بودن ديگری‌ را مخدوش كند، مرده باشم روزی‌ كه خودم را پشت واژه‌های‌ فاخر پنهان كنم و ديگری‌ را آماج تهمت و افترا؛ روزی‌ كه دروغ من آبرو و شرافت انسان ديگری‌ را لگدكوب كه نه، حتی‌ كدر كند... ای‌ كاش مرده‌باشم.

 

... من هم نه اينكه خيلی‌ خوب باشم... نه! به اين خاطر است كه آدم ترسويی‌ هستم... من می‌‌ترسم، می‌‌ترسم از روزی‌ كه فرصتي برای‌ انكار نيست... روزی‌ كه بهترين و ماهرترين‌مان هم نمي‌‌توانيم به جادوی‌ كلمات از پاسخگويی‌ طفره برويم.

 

... در زمانه‌ايی‌ كه راحت می‌‌توان در چشم‌های‌ هم نگاه كرد و بزرگترين دروغ دنيا را گفت: من كه به تو دروغ نمی‌‌گم؛ چقدر از روبرو شدن با حقيقت خودمان هراس داريم! آنقدر كه اگر كسی‌ هم بخواهد حجاب‌هايمان را كنار بزند طوری‌ پنجه به صورتش می‌كشيم كه فراموشش نشود... چند وقت است به آينه نگاه نكرده‌ايم؟ اصلا آيينه‌هايمان را چه كرده‌ايم؟!...»

                                                                                   ادامه دارد انگار!

***

*خطاب به كسی‌ كه در بخش نظرات چيزهايی‌ نوشته‌بود كه تنم لرزيد:

آرزو می‌كنم با علم به اينكه مدت‌هاست اين‌ها را اول می‌‌خوانم و بعد تاييد می‌كنم،نوشته‌باشی‌؛ چون در غير اين صورت تو را نمی‌دانم! ولی‌ من بايد هزار بار خدا را شكر كنم كه فقط خودم ديدم. چرا كه اگر نمی‌‌دانستی‌، از خدا شرم نكردی‌ كه ممكن است اين‌ها را چند نفر ببينند و بخوانند؟ با آبروی مسلمان بازی کردن می‌دانی چه تاوانی دارد؟!...

 

نوشته‌ايی‌«... يكي نشناسدتون باورش می‌‌شه...» تو فكر می‌كنی‌ می‌‌شناسی‌؟!  اگر خواننده‌ی‌ اين نوشته‌ها هستی‌ چند پست پايين‌تر را هم ببين و فكر كن اگر ستّارالعيوب به هر مثل من و تويی‌ اجازه داده‌بود باطن بنده‌هايش را ببينيم، چقدر جنازه روی‌ زمين می‌‌ماند و بوی‌ تعفنش عالم را برمی‌داشت؟ فكر می‌‌كنی‌ چرا گفته‌اند كسی‌ دست به سنگ ببرد برای‌ سنگسار كه خودش گناه نكرده‌باشد؟... تو اصلا فكر هم می‌‌كنی‌؟!... من نمی‌شناسمت اما باور كن اگر فقط در مورد خودم نوشته‌بودی‌ تاييدش می‌كردم ولی‌...

 

به خداوندی‌ خدا رد شدن از آن پل ِنازكتر از مو و تيزتر از شمشير سخت است... باور كن سخت است!... بترس!... بترس از اين‌كه مصداق اين آيات باشی‌

خَتمَ الله علي قلوبهم و علي سَمعهم و علي اَبصارهم غِشاوة و خدا بر دل‌هايشان و گوش‌هايشان و چشم‌هايشان پرده كشيد و لَهم عذابٌ اليم و ايشان را عذابی‌ سخت خواهد‌بود. ...يُخادعون الله و الذين آمنوا و می‌‌‌خواهند خدا و اهل ايمان را فريب دهند و ما يَخدعون الاّ انفسهم و مايَشعرُون و حال آنكه جز خودشان را فريب نمی‌‌دهند و اين را نمی‌‌دانند. و اذا قيل لهم لاتُفسدوا في‌الارض و چون به آن‌ها گفته شود در زمين فساد نكنيد قالوا انمّا نحن مُصلحون گويند كه تنها ما كار به صلاح می‌كنيم. اَلا اِنّهُم هُم المُفسدون آگاه باشيد كه ايشان سخت مفسدند و لكِن لايَشعرُون وليكن خود نمی‌دانند. البقره/ 12-7

***

خسته‌شده‌ام آقای پشت پنجره! برايم دعا كنيد... می‌بينيد؟ به دعای‌ شما احتياج دارم...

/ 12 نظر / 4 بازدید
نمایش نظرات قبلی
مرد مرده

حس کردم مخاطب منم ... نيازی به انکار احساس من نيست بانو ... اگر غير از اين بود هراسان نمي شدم.

راه

نمی دانم در برابر اين همه ظلم بی خردان،چه بايدکرد. حتما خداوند بابت خلق اين بازيچه هايش دليلی داشته .

مينا

سخت هم می دونیم معنيش چيه مگه بعضی از ما؟ فکر هم مگه می کنيم که شايد کسی برنجد؟ ... فکر می کنيم؟

فاطمه

باران ما هم باريد ... همين ديروز ... بعضی وقتا نبايد چيزی گفت فقط دلم گرفت از اين همه آدمهای بی معرفت

مهدی

اينا همه حاله اينا همه التفاته اينا همه جدا شدنه اينه همه انتخاب شدنه ... ... ... دل قويدار ... ... ... مهمه اينه که اونی که بايد ببينه می بينه و اونی که بايد بدونه می دونه و لاغیر. التماس دعا

مهدی

نمی دونم شما هنوز به روز نشدين يا اينکه بازم واسه من چيزی نشون نميده

پرهام

لطفا برای ما دعا کنيد. به ما که پنجره هامان نمی خندد/ به قول مشيری شايد

فاطمه

يادتونه .... بر سرش چتر گرفتم او خودش باران بود .... رفت

فاطمه

عید مبارک بانو ... دلم هواتون کرد