ياهو

...

    ... مامان صدامو می‌شنوی؟... ببين! نصفه‌شب که نمی‌تونم بيام٬ وقتی که دلم تنگ می‌شه٬ وقتی که دلم داره از درد می‌ترکه... اون‌موقع که نمی‌تونم بيام٬ بشينم کنار اين سنگ٬ زل‌بزنم به چشمات و ... مجبورم اين‌موقع دم ظهر بيام؛ شايد کسی نباشه٬ شايد کسی نبينه... مامان! می‌شنوی؟... دلم خيلی گرفته...بگو چی‌ کار کنم با اين‌همه دردی که آوار شده روی اين دل صاحب‌مرده‌ام؟... دِ آخه يه چيزی بگو!... اين سنگ سياه ... سردتر از نوک انگشت‌های منه... ببين دخترت٬ همه‌ی اميدت٬ حاصل زندگی‌ات(يادته؟) داره صدات می‌زنه...جواب بده! بلندشو ديگه!... ببين! من داد نزدم٬ اون موقعی که آوردنت توی پارکينگ و صورتت رو باز کردند٬ داد نزدم... وقتی که دستم رو فروکردم توی اون خاک نمناک و ريختم روت داد نزدم٬ وقتی... فقط آروم گريه کردم٬ مثل خانوم‌ها!(همونجوری که هميشه می‌گفتی٬ هميشه می‌خواستی) خب! حالا ديگه تو هم می‌دونی که بهش قول داده‌بودم٬ قول داده‌بودم که... اما حالا... حالا ببين می‌خوام هوار بزنم و نميشه... نميشه... نميشه... مامان غريبی بد درديه... به خدا دارم می‌سوزم٬ از ذره‌ذره‌ی بودن‌م داره آتيش بلند می‌شه و اين چشم‌های لعنتی هم ديگه کاری ازشون برنمی‌آد... بودن‌م... آره٬ لعنت به اين بودن که به درد دنيا و آخرت هيچ کسی نمی‌خوره... پاشو بگو!... پاشو بگو برای چی هستم آخه؟!... تو که می‌دونی لابد... تو که از اون بالا داری اينجوری نگام می‌کنی... يه نفر به من جواب بده!... شما رو به خدا... يه چيزی بگيد!... مامان تو ديگه چرا؟ مگه نگفته‌بودی که می‌آم؟... مگه نگفته‌بودی؟... مگه نگفته‌بودی؟... تو هم دروغگو شدی؟ که نبودی... حالا بگو...اين بودن به چه دردی می‌خوره؟... چرا خاک چشمامو قبول نکرد؟... چرا دست‌هامو قبول نکرد؟... آخه اينا به چه دردی می‌خورند ديگه؟... می‌شنوی؟صدای اذون می‌آد٬ قسم بخورم به همين وقت عزيز؟... برای تو؟ برای خدا؟ برای کی قسم بخورم؟ آدم برای اونی قسم می‌خوره که نمی‌دونه٬ می‌خواد که باورش کنه... اما برای اونی که می‌دونه چی؟... برای اونی که می‌دونه چی؟... برای کی قسم بخورم؟...

    ايمان... ايمان رو شايد تو فقط توی چشمای من ديده بودی وقتی می‌گفتم:” می‌آد يه روز...“ و حالا شايد غير از خدا فقط تو می‌دونی که اين شونه‌ها رو برای خاک می‌خوام ديگه٬ اگه سرش رو روی اونا نذاره و دردش سبک نشه... مامان! کاش بودی و سرم رو روی زانوت ميذاشتم و می‌گفتم:” اگه بدونی چقدر دوستش دارم“ ... اما حالا... نيستی٬ ولی می‌دونی چقدر دوستش‌دارم... چقـــــــــــــــــــــدر دوستش دارم... آره فقط تو می‌دونی شايد؛ تويی که گاه نرم و بی‌صدا می‌آيی توی اتاق و من... می‌بينمت انگار... فقط تو ديدی... تو شنيدی که چه شب‌هايی تا سحر التماس کردم که: ”... نفس منو بگير... نفس منو بگير ولی... من با تو معامله کردم... با تو معامله می‌کنم... قبول!... همه‌ی دار و ندارم... جان‌م... ببخشيد که چيزی غير از اين ندارم... و... “

     مامان تو که می‌دونی... دخترت خودخواهی رو بلد نبود... يادش ندادی هيچوقت و خود ِ ديوونه‌اش هم هيچوقت يادنگرفت... حالا نگاه کن چقدر غريب موندم... بلند شو! بلند شو بگو! تو بگو!... من برای اين ادعا گواه‌ی ندارم... فقط يه روز... يه روز سر پل شاهدهام رو نشون می‌دم که صف کشيدند... اون روز دير نيست٬ اما تا اون موقع چی؟... بگو تکليف منو يه سره کنه؟... نگام می‌کنی؟ آره... نگام کن! مثل پيمان که داره اينجوری از توی اون قاب نگام می‌کنه و می‌خنده (يادته؟ اشک‌هاتو آروم آروم پاک می‌کردی و می‌گفتی: ديدی چه‌جوری پر کشيد بچه؟!)... پاشو! دوباره دست‌هاتو بگير بالا دعام کن! دارم می‌سوزم... يه چيزی بگو!... غريبی بد درديه...

     يه چيزی بگو! بگو که تو باورم می‌کنی؟... چی ‌کار کنم؟ ... بگو چی کار کنم آخه؟...

***

 ::هنوز هم اصرار داريد که لايکلّف نفس الّا وسعها ؟

   گفت: دارم ميرم مشهد چيزی نميخوای؟ گفت: دارم ميرم مشهد کاری نداری؟ گفتم: بهش بگيد آقا رضا! شما هم بعله؟! از کی تا حالا دل‌هايی رو که به پنجره‌تون گره می‌خورند اين‌جوری برمی‌گردونيد؟ من سپرده‌ بودم‌اش به شما...

***

  تلخی اين نوشته‌ها رو به دل نگيريد آقا! خدا منو بکشه اگه دل‌ نازک‌تون يه کوچولو حتی٬ لرزيده باشه... دلم خيلی گرفته بود... ببخشيد اگه اينا رو اينجا نوشتم... نه٬ خوب می‌شم تا آخر که بسوزم خوب می‌شم... پروانه‌شدم برای چی پس؟ برای همين ديگه!... حالا گوش‌تون رو بياريد جلو... خواهش می‌کنم... می‌خوام بگم که چقدر دو.... .... ولی شما به کسی نگيد! باشه؟

/ 7 نظر / 5 بازدید
پردیس

چی بگم من؟ آتيشم ميزنی دختر...

محمدرضا

گفته بودم که ما بزرگ می شویم، نگفته بودم...؟

سید محمد

کان لب خشکت گواهی می‌دهد / کو به آخر بر سرِ منبع رسد

tabassom

دوستم چرا اينقدر گرفته دلت؟؟؟؟ نگران چی هستی ؟؟؟؟ خدايی که همين نزديکی هاست هيچ وقت تنها مون نمی زاره

mina

سلام. من گريه م گرفت! گريه.گریــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ-ه. غريبی بد درديه. راست می گی. خيلی بد.

پردیس

من منتظرت می مونم و هر روز ميام اينجا تا روزی که دوباره بنويسی... دوباره از عشق بنويسی و از دوست داشتن... از رسيدن بنويسی نه از دوری و جدايی... از ساز وصل که کوکه کوک است... من هر روز ميام...

صحرا

سلام نازنين!..دلتنگی هايت را بسپار به باد ..دلت را به خدا ..جمله مال من نبود البته!..برات شادی آرزو ميکنم