ياهو

ليلی بچرخ! ... ليلی بسوز!...

  خدا گفت:زمين سردش است. چه كسی ميتواند زمين را گرم كند؟ ليلی گفت: من.

ليلي...بسوز...بسوز...

  خدا شعله‌ای به او داد. ليلی شعله را توی سينه‌اش گذاشت. سينه اش آتش گرفت. خدا لبخند زد. ليلی هم. حدا گفت‌: شعله را خرج كن. زمينم را به آتش بكش. ليلی خودش را به آتش كشيد. خدا سوختنش را تماشا می‌كرد. ليلی گـُر می‌گرفت. خدا حظ می‌كرد.ليلی می‌ترسيد. می‌ترسيد آتشش تمام شود. ليلی چيزی از خدا خواست.خدا اجابت كرد.مجنون سر رسيد.مجنون هيزم آتش ليلی شد. آتش زبانه كشيد. آتش ماند. زمين خدا گرم شد. خدا گفت: اگر ليلی نبود٬ زمين من هميشه سردش بود.

***

  ليلی گفت: امانتی‌ت زيادی داغ است.زيادی تند است. خاكستر ليلی هم دارد می‌سوزد. امانتی‌ت را پس می‌گيری؟ خدا گفت:خاكسترت را دوست دارم. خاكسترت را پس می‌گيرم...خدا گفت: پايان قصه‌ت اشك است؛ اشك درياست؛ دريا تشنگی‌است و من تشنگی‌ام٬ تشنگی و آب. پايانی از اين قشنگتر بلدی؟ ليلی گريه كرد.ليلی تشنه‌تر شد. خدا خنديد.

***

  خدا مشتی خاك را برگرفت٬ می‌خواست ليلی را بسازد٬ از خود در او دميد. و ليلی پيش از آنكه باخبر شود٬ عاشق شد. ساليانی‌است كه ليلی عشق می‌ورزد.ليلی بايد عاشق باشد.زيرا خدا در او دميده است و هركه خدا در او بدمد٬ عاشق می‌شود.ليلی نام تمام دختران زمين است؛ نام ديگر انسان.

   خدا گفت: به دنيايتان می‌آورم تا عاشق شويد. آزمونتان تنها همين است: عشق .و هركه عاشقتر آمد٬ نزديكتر است. پس نزديكتر آييد٬ نزديكتر. عشق٬ كمند من است. كمندی كه شما را پيش من می‌آورد. كمندم را بگيريد و ليلی كمند خدا را گرفت. خدا گفت:عشق فرصت گفتگو است. گفتگو با من. با من گفتگو كنيد و ليلی تمام كلمه هايش را به خدا داد. ليلی همصحبت خدا شد. خدا گفت:عشق همان نام من است كه مشتی خاك را بدل به نور می‌كند. ليلی مشتی نور شد در دستان خداوند.

***

  خدا گفت: ليلی يك ماجراست٬ ماجرايی آكنده از من. ماجرايی كه بايد بسازيش. شيطان گفت: تنها يك اتفاق است. بنشين تا بيفتد. آنان كه حرف شيطان را باور كردند نشستند و ليلی هيچ گاه اتفاق نيفتاد...

***

  ...شيطان آدم را در زنجير می‌خواست. ليلی مجنون را بی‌زنجير می‌خواست. ليلی می‌دانست خدا چه می‌خواهد. ليلی كمك كرد تا مجنون زنجيرش را پاره كند. ليلی زنجير نبود. ليلی نمی‌خواست زنجير باشد.ليلی ماند. زيرا ليلی نام ديگر آزادی است.

***

   ... خدا گفت: شمعی بايد دور٬ شمعی كه نسوزد٬ شمعی كه بماند. پروانه‌ای كه به شمع ِ نزديك می‌سوزد٬ عاشق نيست.شب بود٬ خدا شمع روشن كرد. شمع خدا ماه بود. شمع خدا دور بود.شمع خدا پروانه می‌خواست. ليلی٬ پروانه‌اش شد. بال پروانه‌های كوچك زود می‌سوزد٬ زيرا شمع‌ها٬ زيادی نزديكند. بال ليلی هرگز نمی‌سوزد. ليلی پروانه‌ی شمع خداست. شمع خدا ماه است. ماه روشن است اما نمی‌سوزاند. ليلی تا ابد زير خنكای شمع خدا می‌رقصد.

***

 ... ليلی گفت: قلبم اسب سركش عربی‌ست. بی‌سوار و بی افسار. عنانش را خدا بريده٬ اين اسب را با خودت می‌بری؟ مجنون هيچ نگفت. ليلی نگاه كه كرد٬ مجنون ديگر نبود؛ تنها شيهه اسبی بود و رد پايی برشن. ليلی دست بر سينه‌اش گذاشت٬ صدای تاختن می‌آمد. اسب سركش اما در سينه‌ی ليلی نبود.

***

  ليلی می‌دانست كه مجنون نيامدنی‌ست. اما ماند. چشم به راه و منتظر. هزار سال. ليلی راه ها را آذين بست و دلش را چراغانی كرد. مجنون نيامد. مجنون نيامدنی‌ست. خدا از پس هزار سال ليلی ررا می‌نگريست. چراغانی دلش را. چشم به راهی‌ش را. خدا به مجنون می‌گفت نرود. مجنون حرف خدا را گوش می‌گرفت. خدا ثانيه‌ها را می‌شمرد. صبوری ليلی را.

    عشق درخت بود. ريشه می‌خواست. صبوری ليلی ريشه‌اش شد. خدادرخت ريشه‌دار را آب داد...

***

  ليلی گفت: بس است.ديگر٬ بس است و از قصه بيرون آمد. مجنون دور خودش می‌چرخيد. مجنون ليلی را نمی‌ديد رفتنش را هم. ليلی گفت: كاش مجنون اينهمه خودخواه نبود. كاش ليلی را می‌ديد. خدا گفت: ليلی بمان٬ قصه‌ی بی ليلی را كسی نخواهدخواند. ليلی گفت:اين قصه نيست. پايان ندارد. حكايت است. حكايت چرخيدن.خدا گفت: مثل حكايت زمين٬ مثل حكايت ماه. ليلی٬ بچرخ. ليلی گفت: كاش مجنون چرخيدنم را می‌ديد. مثل زمين كه چرخيدن ماه را می‌بيند.خدا گفت: چرخيدنت را من تماشا می‌كنم. ليلی بچرخ. ليلی چرخيد٬ چرخيد و چرخيد...

***

   قصه نبود٬ راه بود٬ خار بود و خون... ليلی زخم برمی‌داشت٬ اما شمشير را نمی‌ديد.شمشيرزن را نيز. حريفی نبود. ليلی تنها می‌باخت. زيرا كه قصه٬ قصه‌ی باختن بود. مجنون كلمه بود. ناپيدا و گم. قصه‌ی عشق اما همه از مجنون بود. مجنون نبود. ليلی قصه‌اش را تنها می‌نوشت...

***

  ... ليلی گريست و گفت: كاش اينگونه نبود. خدا گفت: هيچ كس جز تو قصه‌ات را تغيير نخواهد داد. ليلی! قصه‌ات را عوض كن. ليلی اما می‌ترسيد. ليلی به مردن عادت داشت. تاريخ به مردن ليلی خو كرده بود. خدا گفت: ليلی عشق می‌ورزد تا نميرد. دنيا ليلی زنده می‌خواهد... ليلی زندگی‌ست. ليلی! زندگی كن. ليلی قصه‌ات را دوباره بنويس.*

***

   حالا نمی‌دانم چرا! از ديشب دائم٬ ياد آن شبی می‌افتم كه گفتم:سخته يكی بهت بگه ستاره شو بچينمت/ بعدش يه روز بياد بگه:ديگه نيا ببينمت! گفتی: من همچين چيزی نميگم... فقط ميگم يه كمی صبر كن. ... حالم اصلآ خوب نيست. نمی‌خواهی كه دروغ بگويم؟ تمام ديشب را نخوابيده‌ام جز يك ساعتی كه آن هم به كابوس‌ گذشت. چشم‌هايم از گريه می‌سوزد هنوز... امروز هم كه حوالی ساعت ۱۱ بود انگار... بغضم در آغوش ديگری باز شد٬ نبودی كه ... حالم خوش نيست ... بيچاره ليلی... آنقدر چرخيده كه ديگر نايی برايش نمانده كه قصه‌اش را از نو بنويسد...همان بهتر است برود بميرد... ليلی مرده برای همه بهتر است...مجنون هم با خيال راحت می‌رود پی كارش... ليلی بمير!

 ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

 اين نوشته‌  از كتاب ” ليلی نام تمام دختران زمين است“ نوشته‌خانم عرفان نظرآهاری خلاصه‌شده است. من اين كتاب كوچيك رو خيلی دوست دارم. بخشهای ديگه و همينطور نوشته‌های زيبای ايشون رو ميتونيد  اينجا ببينيد و بخونيد.

/ 4 نظر / 7 بازدید
حميد

قصه که به آخر رسید، مجنون پیدا شد، لیلی مجنونش را دید. لیلی گفت: پس قصه ، قصه من و توست. پس مجنون تویی! خدا گفت: قصه نیست. راز است. این رازمن و توست. برملا نمی‌شود، الا به مرگ. لیلی! تو مرده‌ای." قصه لیلی را کسی تغییر نخواهد داد مگر خود لیلی ...

aashenaa

سلام: قصه لیلی را کسی تغییر نخواهد داد مگر خود لیلی ...

سيد مهدي موسوي

سلام دوست گرامي! با مطلبي تحت عنوان «آيا دريدا يك غذاي برره اي ست؟!!!!» بالاخره به روز شدم. منتظرم...

mina

ليلی.ليلی. چطور همه جا و همه چی رنگ و بوی ليلی رو داره اما خودش نيست .... مجنون نيست. ديگه نيست. ليلی هم. اما صداش ، اسمش .... /// چه اشکالی داره؟ من که کلی خوشحال شدم.