ياهو

         اَينَ بقيةالله...<?xml:namespace prefix = o ns = "urn:schemas-microsoft-com:office:office" />

     زل زده‌ام به تلويزيون و ناخن انگشتم را فشارداده‌ام به كف دستم. نگاه می‌كند و می‌گويد: حالا چرا اين قيافه رو به خودت گرفتی؟ بازغيرت شيعی‌ات جوشيده...؟ _ چرا متوجه نيستی؟... مسئله‌ی چهارتا خشت و آجر و گنبدطلا نيست... حريم خداست كه شكسته می‌شه...

 

***

     من از شب‌های بی‌مهتاب و بی‌فانوس مي‌آيم           من از تكرار بی‌پايان يك كابوس می‌آيم

     جهنـــم می‌شود خاك گلويم...  باز می‌پرسی           چرا دنبال ردپای اقيــــــــانوس می‌آيم؟!

     مرا انكار كرد اين شهر ناباور...تو هم...؟ آری؟             مگر افسانه‌ام؟ از عهد دقيانوس می‌آيم؟!

     من اينجا بس دلم تنگ است و هرسازی...*بگو! با تو

     - پر از آواز رقص آتش ققنـــــــوس- می‌آيم

     تويی سهمی كه من از هفت شهر آسمان دارم         پی‌ات از خاك تا تفسير«ياقدوس» می‌آيم

***

      اگر در وادی وحشت بگيری دست چشمم را            رها از عالم محسوس و نامحسوس... می‌آيم

 

    شاعر كه نبودم و اين كلمات... آنِ تو هستند؛ كم‌اند اگر برای سرودن چشم‌هايت، تو با دل‌ت بخوان‌شان... آن‌وقت می‌بينی كه چطور تكثير می‌شوند، به وسعت و سخاوت آسمان.

 

  ***

    ... و يادش نمی‌رود كه چقدر دلش گريه خواسته‌بود اين شب‌ها... و سرش را تكيه‌داده به اين ديوار... اين ديوار لعنتی كه چقدر سرد بوده و بی‌طپش... و به يادش آمده موهای تو باهمه‌ی خواهش نوازشی كه در آنها ريخته و دست‌هايش... دست‌های كوچك ناتوانش كه چقدر كم بوده برايت... و دلش... دل وامانده‌ی بی‌قرارش، دست‌هايت را خواسته... دست‌هايت را خواسته... دست‌هايت را... تا صورتش را در آنها پنهان كند كه ديگر اينطوربا آن چشم‌هايت نگاهش نكنی... و حرف‌هايش بغض شده در گلو، تا نگويد و نشنوی كه قول داده آرام باشد و صبور، و دلتنگت نكند ــ كه هيچوقت اينچنين‌ات نخواسته بوده ــ ... چشم‌هايش را بسته و صورت تب‌دارش را چسبانده به خنكای شيشه‌ی پنجره و دلش خواسته بدانی حتی اگر نوازشش نكنی به صدازدن اسم كوچك كوچكش، هرجور و با هر لفظی كه خطابش كنی، باشی يا نباشی... بمانی يا بروی... هنوز و هميشه همان گنجشك كوچكی است كه...

                                                                                             چهارشنبه3/12/84 ـ ۲ صبح

 ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

 * من اينجا بس دلم تنگ است و/ هرسازی كه می‌بينم بدآهنگ است و... اخوان ثالث

/ 17 نظر / 6 بازدید
نمایش نظرات قبلی
پردیس

من از شب‌های بی‌مهتاب و بی‌فانوس مي‌آيم / من از تكرار بی‌پايان يك كابوس می‌آيم / جهنـــم می‌شود خاك گلويم... باز می‌پرسی / چرا دنبال ردپای اقيــــــــانوس می‌آيم؟! / مرا انكار كرد اين شهر ناباور...تو هم...؟ آری؟ / مگر افسانه‌ام؟ از عهد دقيانوس می‌آيم

پردیس

و شعر می شود نفست... اگر که... اگر که... اگر که...

ard

سلام دوست عزيز به من ديگه سر نمي زني البته اين موضوع مهمي نيست اومدم بهت تسليت عرض كنم بابت خرابي دلهاي ميليونها مسلمان براي زخمي كردن تنه هاي و پايه هاي وجودي هر مسلم و خرابي ديوارهايي كه با خاكش مرثيه سروديم و اشك ريختيم تسليت تسليت

ye nafar

شما با قرائتی چه ارتباطی دارين؟ هووم؟ شفاف سازی کن!

marde deltang

حرف زياده...اما همين که غيرت شيعيت به جوش اومده خودش خيليه...

ابوذر

وقتی شنيدم با خودم گفتم چرا اينطوره چرا همه نميشينن مث آدم دين خودشون رو بپرستند چرا اينقد جنگ ترور ... چرا تحمل همو نداريم مگه نمی شه...چرا اينقد تماميت خواهيم؟

هیس!

من از شب‌های بی‌مهتاب و بی‌فانوس مي‌آيم / من از تكرار بی‌پايان يك كابوس می‌آيم / جهنـــم می‌شود خاك گلويم... باز می‌پرسی / چرا دنبال ردپای اقيــــــــانوس می‌آيم؟! / مرا انكار كرد اين شهر ناباور...تو هم...؟ آری؟ / مگر افسانه‌ام؟ از عهد دقيانوس می‌آيم //// و من افسانه ام ، آری، بخوان این قصه را بامن / تو چون مرغ هما رفتی و من ققنوس میآیم / و من ققنوس، تنهایم و من ققنوس، میسوزم و من ققنوس، میمیرم و من ققنوس .. من ققنوس ... من خاکستر عشقم ، و استاد دلم سقراط! بریز آبی به رویم . سوختم بنگر! از آتش بازی ِ پایان سال پیش ِ جالینوس میآیم / چه تاریک است این شهر شما دلتان نمیگرید؟ / از امشب منتظر باشید ، با فانوس می آیم ...

nemidanam

بعونک يا لطيف ای فرياد ... ای فرياد... ميسوزدم اين اتش بيدادگر بنياد... ای فرياد...

پسرک فضول

سلام بر تسنیم عزيز حرمت خدا قابل شکستن نیست. مخصوصا زمانی که خودی بخواهد آن را بشکند!!!!! ارادتمند پسرک فضول