ياهو

و من آنقدر مرده بودم كه ديگر مرا به ياد نمی‌‌آوردی‌<?xml:namespace prefix = o ns = "urn:schemas-microsoft-com:office:office" />

 

 ـــ ... خيلی‌ وقته حرف تو شده... اون از همه نظر با تو هماهنگه... خب برو ببينش، بعد بگو نه!... اين دفعه رو هم به خاطر من... . ــــ‌ اين دفعه به خاطر تو، اون دفعه به خاطر... هردفعه به خاطر يكی‌!. لحن آزرده‌ام را متوجه نمي‌‌شود.  .... ــــ لازم نكرده! فقط ضد آفتاب، مثه هميشه. همين‌ام كه هستم.

 

 سرم پايين است تمام مدت؛ ياد آن دفعه می‌‌افتم: ـــ ... ولی‌‌‌ شما حتی‌ به من نگاه هم نكرديد!.  خنده‌ام گرفته ‌بود؛ دلم می‌‌‌خواست بگويم: مگر حراجی‌ باز كرده‌ام؟! نمی‌‌دانيد اين نگاه‌ها حرمت دارند؟ نمی‌‌دانيد اين چشم‌ها حريم دارند؟ نگفتم ولی‌. به ميز نگاه می‌‌كنم. ميز... چقدر بيزار بوده‌ام از اين ميزها كه هميشه فاصله‌ی‌ كاذبی‌ بود ميان دست‌های‌ تو و گيسوان من و حالا، دلم می‌‌خواست اين ميز بزرگ شود... آنقدر بزرگ كه مرا از همه‌ی‌ آدم‌های‌ دنيا جدا كند. حرف می‌‌زند و حرف می‌‌‌‌‌‌زند و من... گوش نمی‌‌كنم. دلم جای‌ ديگری‌ گرم گفتگوست

 

ـــ چون من دوستت دارم...  ـــ خب منم دوستت دارم... دوستت دارم...

ـــ سخته يكی‌ بهت بگه ستاره شو بچينمت/ بعدش يه روز بياد بگه ديگه نيا ببينمت ــ من همچين چيزی‌ نمی‌‌گم. فقط می‌‌گم...

ـــ من تا ته جهنم هم با تو هستم  ـــ (با خنده) من ولی‌ فقط تا در جهنم هستم!

ـــ دلم نمی‌خواد زندگيتو به من گره بزنی‌، نمی‌خوام كه... ـــ زندگی‌ خودمه، اختيارشو دارم...

 

زل زده‌ام به عقيقی‌ كه در ميان انگشتم می‌درخشد. آرنج‌هايش را به ميز تكيه می‌دهد. چادرم را جمع و جورتر می‌کنم. تا منتهی‌اليه‌ی‌ كه می‌‌توانسته‌ام عقب رفته‌ام.

 صورتت را نزديك می‌‌آوری‌ تا بشنوی‌ وقتی‌ كه زمزمه می‌كنم: گر بركنم دل از تو و بردارم از تو مهر، اين مهر بر كه افكنم اين دل كجا برم؟... . سرت را بالا می‌‌گيری‌، چشم در چشمم می‌گويی‌: دلم نمی‌خواد... گريه كنی‌.

 ــ ببخشيد! درس دادن توی‌ دانشگاه ما رو پرحرف می‌كنه. حالا شما بگيد. من خيلی‌ مشتاق شنيدن هستم.  ــ چی‌ بايد بگم؟! ــ از خودتون، علايقتون، خواسته‌هاتون، اعتقاداتتون... از هرچی‌ كه دوست داريد. وسوسه می‌شوم بگويم: خب من پيتزای‌ تند دوست دارم، دلم می‌خواد يه پاجرو داشته باشم و باهاش ايران رو بگردم، دوست دارم توی‌ خيابون بستنی‌ مگنوم گاز بزنم، از جيپسی‌ كينگ خوشم مياد، گاهی‌ هوس ميكنم شبای‌‌ باروني توی‌ كوچه آواز بخونم، من... و همين حالا، درست همين حالا كه جنابعالی‌ داريد هراز گاهی‌ محتاطانه  وراندازم می‌كنيد، دلم يه نفر رو می‌خواد كه توی‌ بغلش گريه كنم... دلم می‌خواد گريه كنم... حالا فكرمي‌كنيد چقدر با هم تفاهم داريم؟!!!. اما تنها می‌گويم: خب من حرف زيادی‌ برای‌ گفتن ندارم. ـــ .... پس لااقل بگيد توی‌ زندگی‌ مشترك چه چيزی‌ براتون مهمه، اصله؟. ذره ذره‌ی‌ بودنم انعكاس صدايی‌ می‌‌شود: ع ش ق. گوشه‌ی‌ لب به حرمت می‌‌گزم؛ سكوت می‌كنم. ــ نگفتيد؟ آهسته می‌گويم: صداقت. ـــ احسنت! دلم می‌خواست همينو بشنوم. من هم... . حرف می‌‌زند و حرف می‌زند و من... گوش نمی‌‌كنم. ...

 

يادش ميايد پانزده يا شانزده ساله بوده که با اولين زمزمه‌ها٬ در دفترش نوشته: هرگز تن به پيوند سست دو نام و ... اوراق دفتر کهنه و... نخواهم داد!. و بيست ساله بوده شايد که پدر پرسيده: فکر می‌کنی از بين چند هزارتا ازدواج يکی می‌شه سيمين دانشور و جلال آل احمد؟ و تو می‌خوای اون يکی باشی؟! و با اطمينانی که نمی‌دانسته از کجا آورده‌بوده گفته: بله!

پدر گفت: داری‌ بهانه مياری‌... اصلا بگو نمی‌خواهی‌ ازدواج كنی‌ و خيال همه رو راحت كن!.  بلند می‌شوم كه به اتاقم بروم زير لب می‌‌گويم: خيال همه راحته... راحت... [ جز خود شما كه از چشم‌های‌ نگرانتان می‌خوانم: آخه تو چه دردته دختر؟!]

 

... می‌دانستی‌ كه دختر چهارده ساله نبودم كه به گوشه‌ی‌ چشمی‌ و كلامی‌ دل از كف بدهم و فكر كنم شاهزاده‌ی‌ سوار بر اسب سفيد بخت منی‌!. خوب می‌دانی‌ كه تنها دوستت دارم با صدای‌ تو بود كه بی‌‌چاره و بی‌قرارم می‌كرد؛ وگرنه بسيار شنيده بودم و هنوز هم. .... می‌‌دانی‌ چقدر متنفرم از اين نگاه‌هايی‌ كه زن بودن و نه تمام  ِ بودن مرا محك می‌‌زنند: «... به‌به! چه دختر خوبی‌! چه قشنگه! چه خوب حرف می‌زنه! چه قشنگ می‌خنده! چه... چه... چه... چرا شوهر نمی‌‌كنه؟!!!» هه! ديگر حالم از اين حرفها به هم می‌خورد. ...

 

تا دست هيچ‌كس نرسد تا ابد به من    می‌خواستم گم بشوم در حصار تو*

 

گفته بودم كه ليلی‌ برود به جهنم؛ كه ليلی‌ مرده برای‌ همه بهتر است و مجنون هم می‌تواند با خيال راحت برود دنبال كار و زندگی‌ش. گفته‌بودی‌ كه: ليلی‌ بمير! و... سرنوشت... ؛ و من آنقدر مرده بودم كه ديگر مرا به ياد نمی‌‌آوردی‌. با اين‌همه نگذاشتی‌... نگذاشتی‌ بروم و... ليلی‌ ماند كه خواستی‌ بنويسد قصه‌ايی‌ را كه فراموش كرده‌بودی‌ قرار بود تو بگويی‌. قصه همان بود٬ اگر زمانی‌ از ميانه‌اش می‌‌خواندی‌، و حالا ديگر سطر به سطرش را از حفظ بودی‌ از ابتدا؛ حرف به حرف... تو می‌گفتي و او می‌نوشت... می‌نوشتم و حالا... ديگر مرا به ياد نمی‌‌آوری‌...  لعنت به من كه چه بيهوده زنده‌ام هنوز... بيهوده زنده‌ام هنوز...

 

... خدای‌ من مي‌شنيد، خدای‌ تو چرا نمی‌‌شنود؟... چرا نمی‌شنود؟... من كه لب‌هايم را می‌‌دوزم مبادا به شكايتی‌ بازشود... دارم از پا می‌افتم... چرا خدای‌ تو نمی‌‌بيند؟... چرا نمی‌‌بيند و راحتم نمی‌‌كند؟... چرا؟...

***

 

... دلم می‌‌خواد هوار بزنم، اما كدوم جهنمی‌ برم كه بشه توش داد زد؟ گفتن، نشنيدی‌ ... كور شو! كر شو! لال شو! كی‌ به تو حق داده دوست داشته باشی‌؟! كی‌ به تو اجازه داده عاشق بشی‌؟! كی‌ بهت حق داده كه بخواهی‌... بخواهی‌... خواستن تو خودخواهيه، نشنيدی‌؟ خودخواهی‌... اينو هيچوقت يادت نره... يادت نره دختر! اينو توی‌ اون گوشهات كه خيلی‌ وقته مخملی‌ و دراز شده فرو كن! هرشب بشين و توی‌ دفترت اين جمله‌ی‌ فروغ رو هزار بار بنويس... اما دريغ و درد كه زن بودم ... اما دريغ و درد... كه زن بودم... زن بودم.

 

... حالا امشب که باز دلم از دنيا گرفته... نيستی که بگم: بزن تار و بزن تار ...

***

 

برای من که تنها آقای توی خونه‌مون پدرم بوده٬ برای من که هميشه دنبال برادر می‌گشتم... لطفآ آقايون بی‌جنبه نخونند.

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

* محمدعلی بهمنی

/ 0 نظر / 5 بازدید