ياهو

و بغض پنجره بشکن...

...دست های پر از گشایش تو،بانی فتح باب پنجره هاست/منزوی

نوشته :<?xml:namespace prefix = o ns = "urn:schemas-microsoft-com:office:office" />

 دلم گرفته برايت... بهار زندانی‌!

 چرا برای‌ دلم يك غزل نمی‌خوانی؟

 غزل بخوان كه بميرد ميان سينه من

 غم سكوت خيابان - غمی‌ كه می‌دانی‌-

 و بغض پنجره بشكن، ببين چه كرده غمت

 به اين دو وادی‌ وحشت، دو چشم بارانی‌

 بيا غزل به فدايت! درانتظار توام

 بيا صفای‌ تبستان! تب زمستانی‌!

 ببر مرا به نگاهي، ببر مرا گم كن

 نشان نمانده برايم... خودت كه می‌دانی‌

 بيا كه پر زند از دل به موج چشمانت

 كلاغ شب زده يعنی‌ غم پريشانی‌

 و باورت بكند بار ديگر اين دل من

 - دل شكسته‌ی‌ ساده، دل دبستانی‌-

***

دخترک خیلی وقت بود نیمه‌ی ماه که میشد کنار پنجره می‌آمد و می‌نشست و زمزمه می‌کرد... پشت شیشه باران می‌گرفت و... حالا خیلی‌ها میدانستند دلش که غزل می‌خواهد بخواند/ی و... نیمه‌ی ماه است...

.... ناتمام/پنجشنبه ۱۴/۱۰/۸۵

/ 8 نظر / 14 بازدید
mina

دخترک خيلی وقت بود هميشه می آمد و زمزمه می کرد ... خب دلش تنگ شده بود لابد ...دلش تنگ شده بود ... ت ن گ

م

و باز هم سلام.

فاطمه

و آخر دعوانا ان الحمدالله الذي جعلنا من المتمسكين بولايه علي بن ابيطالب اميرالمومنين عليه السلام .

مهدی

ولایت علی بن ابی طالب حصنی فمن دخل حصنی امن من عذابی همين! عيدت مبارک التماس دعا

يه مريم...

و... نیمه‌ی ماه است... . . . من دلتنگ شده ام به همين سادگی...

آشناي غريب؛آشناي غربت

بانو... غزل‌ها ناتمامند...اما صبر بايد... صبر سبز است و شايد هم آبي اما خاكستري نيست... ترديد ها پنجره‌ات را خاكستري كرده‌است ... پاكش كن... دلم گرفته برايت، زبان ساده‌ي عشق است سليس و ساده بگويم، دلم گرفته برايت

فاطمه

سلام... عيدت مبارک... ممنونم از لطفت... اون چيزی که نوشتم ترس يک چيزی تو مايه های حيا بود... آنقدر تو نظرم مقدس و بزرگی که روم نشد تو رو برای يک بازی بچگانه دعوت کنم... هرچند دوست دارم ژنچ گانه های تو رو هم بخونم... می نويسی؟

دردی کش

تمام نوشته هاتو خوندم.عالی بود.يه مريد ديگه به دريای عطش و حلقه آتشت اضافه شد..