ياهو

 

 حدّ تو رثا نيست، عزای تو حماسه است

<?xml:namespace prefix = o ns = "urn:schemas-microsoft-com:office:office" />

 

     ... بزرگتر كه شدم اما٬ حسين «وارث آدم» شد و «تحريفات عاشورا» و درك «حماسه‌ی حسينی» و فلسفه‌ی قيام دغدغه‌ام. انگار زمان آن رسيده بود كه علاوه بر صدای العطش طفلان٬ فريادهای او را هم بشنوم كه: «من برای اصلاح امت جدّم قيام كرده‌ام. مگر نمی‌بينيد كه حق و باطل درهم آميخته‌است و ظالمان بر مسند حكومت‌اند؟ مگر نمی‌بينيد كه به معروف عمل نمی‌شود و از منكر نهی نمی‌گردد؟ اين ناپاكان مرا به انتخاب بين زندگی با ذلت و مرگ با عزت مختار كرده‌اند و هيهات مِن الذّلة. »... هيهات من الذّلة... شهادت و رسالت و احساس مسئوليت٬ پيام عاشورا شد و زينب... زينب... شد زبان علی... زبان... علی... زبان ايمان و آزادگی و شجاعت و عشق؛... و بعدها همه‌ی آنچه كه می‌خواندم ــ و می‌خوانم ــ از تذكرة الاولياء و منطق‌الطّير و ديوان شمس و چه و چه و چه... برايم شرح و بسط همين يك كلام بود كه ما رايتُ الاّ جميلا... همين يك كلام...

    [به يادم می‌آيد... كنار در ايستادم... نگاه كردم و به سختی٬ زيرلب آهسته گفتم: السلامُ عليكِ يا بنت علی‌بن ابی‌طالب... و همانجا زانوهايم خم شد... نشستم... چشم دوختم به ضريح و... نمی‌دانم چقدر گذشت... چقدر حرف زده‌بودم...

  «... خاتون! كاش می‌دانستم برشما چه گذشت... كاش می‌گفتيد برايم شما چه ديديد؟ چه ديديد خاتون! از آن زيبايی؟... كاش می‌گفتيد دردانه‌ی رسول چه در گوش شما زمزمه كرد كه حجاب‌ها كنار رفت و ديديد؟ كاش می‌دانستم در آن ظهر خون‌آلود كنار پيكر برادر٬ وقتی با خدا شكوه كرديد از درد٬ آنوقت كه سر بر سينه‌ی حسين گذاشتيد كه جواب خدا را بشنويد... چه گفت؟ چه گفته‌بود به شما٬ كه آرام شديد؟ چه شنيديد؟... خاتون! ای كاش... ای كاش... ای كاش... می‌شود...؟ » و گفتم و گفتم و گفتم.]

    حالا هم عاشورا برايم همه‌ی آن‌هاست هنوز. حالا چند سالی می‌شود كه از خانه بيرون نمی‌روم در اين شب‌ها و روزها؛ از همان روزی كه آمدم٬ چادرم را پرت كردم گوشه‌ی اتاق و زدم زير گريه كه: آخه مگه آدم هم اينقدر مظلوم ميشه؟ اينقـــــــــدر مظلوم؟!... بعد از هزاروچهارصد سال مگه می‌شه... چرا نمی‌بينندش؟ چرا اينجا همه‌چيز هست جز صدای حسين؟... چرا كسی نمی‌شنوه؟... چرا...؟

     حالا عاشورا مادر است كه هيچ‌وقت كربلا را نديد و آن‌همه آرزوی آن را داشت... و كفنی كه _ به نيّت شفا_ نذر قمه‌زن‌هايی كرده بود كه هنوز هم پنهانی ظهر عاشورا سرشان را می‌شكافتند و در برابر اعتراض من می‌گفت:« تو نمی‌دونی٬ من خوابشون رو ديده‌ام...» و دين زيارت كربلای مادر روی دوشم مانده‌است٬ چقدر سفارش كرد. نمی‌دانم طاقتش را دارم يا نه؟...

***

                ای خون اصيلت به شتك‌ها ز غديران            افشانده شرف‌ها به بلندای دليران

               جاری شده از كرب و بلا و آمده آنگاه              آميخته با خون سيـــاووش در ايران

               تو اختر سرخی كه به انگيزه‌ی تكثير              تركيد بر آيينه‌ی خورشيـــــدضميران

                ای جوهر ســـرداری سرهای بريده!              وی اصل ِنميــــرندگی ِ نسل ِنميران

               خرگاه تو می‌سوخت در انديشه‌ی تاريخ         هربار كه آتش زده‌شد بيشه‌ی شيران

               آن شب چه شبی بود كه ديدند كواكب           نظم تو پراكنــــــده و اردوی تو ويران

               آن روز كه با بيرقی از يك سر بی‌تن                تا شام شدی قافله‌سالار اســيران

               تا باغ شقـــــايق بشوند و بشكوفند              بايد كه ز خون تو بنوشنــــد كويران

               تا اندكی از حق سخــــــن را بگزارند              بايد كه به خونت بنگــــــارند دبيران

               حدّ تو رثا نيست٬ عزای تو حماسه‌است         ای كاست ِ شأن تو از اين معركه‌گيران

  خودشان را بهتر و بالاتر می‌دانند از اين شاعر٬ که شعرها گفته‌اند در مدح و رثای اهل بيت٬ و زندگی‌شان هم لابد...! می‌گويند که: «خب... حسين منزوی با همين يک شعر مورد مغفرت قرارخواهد گرفت و...» . ای کاش ياد ‌می‌گرفتيم قضاوت‌نکردن را٬ و کنه ضمير بندگان را به خدايشان می‌سپرديم!

/ 3 نظر / 6 بازدید
پردیس

سلام، سهمِ کوچکِ من از وسعت سادگی! سايه‌نشينِ آب و همپياله‌ی تشنگی سلام، سلام، اولادِ اولين بوسه از شرمِ گُل و گونه‌های حلال، سلام، ستاره‌ی از شب گريخته‌ی همروز من، عزيزِ هميشه و هنوز من ... سلام!

پردیس

شعر از سید علی صالحی بود و سلام از من...