ياهو

به آقای خوبِ پشت پنجره ...

يك پنجره براي ديدن، يك پنجره براي شنيدن...يك پنجره كه  دستهاي كوچك تنهايي را...

           آقای پشت پنجره سلام!

    حالتون چطوره؟... می‌خواستم براتون نامه بنويسم، كاغذ هم برداشتم حتی، روش نوشتم: .... عزيزم! سلام... بعد نوك روان‌نويسم همينجوری موند روی كاغذ... اونوقت شما اومديد، نشستيد روبروم اون طرف ميز...با همون چشم‌ها، با همون دست‌ها، با همون صدا، با همون لبخند... نگام كرديد و من حرف زدم... نمی‌دونم چقدر طول كشيد كه ديدم روی كاغذ مونده يه لكّه بزرگ سبز و من... چقدر باهاتون حرف زده بودم...چقدر چشمام ‌رو بسته بودم و سرم ‌رو گذاشته بودم روی شونه‌‌ی مهربونتون و باز اشك‌هام چكيده بود روی همون پيرهن سفيد رنگ...ببخشيد ديگه!

   ميخواستم بگم گاهی كه دلم تنگ ميشه ميام اين پنجره رو باز می‌كنم كه...بعد يه‌هو يه عالمه سياهی سرريز ميشه توی اتاقم... سردم ميشه...اتاق ميشه عينهو زمهريری كه ماه هم نداره و اونوقت... بگذريم! نگفته بودم بهتون كه نرگس‌های باغچه باز شدند؟ داوودی‌ها هنوز تموم نشدند، اما من نميدونم اين نرگس‌ها به شوق ديدن چی يا كی اينقدر برای چشم باز كردن عجله دارند! فكر كنم عاشق شدند طفلكی‌ها! ... می‌دونيد كه پاييز رو خيلی دوست دارم و زمستون رو... خب٬ دوستش ندارم خيلی؛ دست‌هام يخ می‌كنند، هرچقدر هم كه ها شون می‌كنم گرم نميشن ديگه... فكر كنم شما بدونيد چرا٬ نه؟!...از روز اول دی می‌شمرم تا تموم بشه...تموم بشه و بهار بياد...بهــــــــار...دست‌هام سردشونه...خيلی سردشونه...

     ميدونيد آقا! بعضی شب‌ها فكر می‌كنم اون غروب تابستون وقتی نشسته بوديد و توی سكوت تماشام می‌كرديد، اگه اون دستمال كاغذی رو كه از زير دست‌تون كشيدم، نگه‌داشته بودم...آره! همون كه روش نوشته بوديد چشم٬ چشم٬ دو ابرو ... ٬ حالا وقتی گريه‌ام می‌گيره می‌تونستم بذارمش روی چشمام...با عطر دست‌های شما چشمام حالشون خوب ميشد حتمآ٬ مگه نه؟!... كاش روش قهوه نريخته بوديد!

    آقای خوب و مهربون پشت پنجره! گاهی فكر می‌كنم شما يادتون ميره كه تقصير من نيست كه يادم نمياد از كی عاشق اون يه جفت عقيق ِتوی صورت شما شدم؛ همونا كه عين شمع آب ميشن و من رو می‌سوزونند...تقصير من نيست كه دلم براشون تنگ‌ميشه...خيلی تنگ‌ميشه، حتی وقتی اينجوری اخم می‌كنيد...آره٬ همينجوری مثل الان!!!...

     خب ديگه مزاحمتون نميشم... فقط... بگم؟... من دلم خيلی تنگ‌شده خب!...خيلی...خيلی... تنگ‌شده.

   سايه‌ی شما بر سر روياهای من تا هميشه مستدام!

***

             با اضطــــــــراب و دلهـــــره اما دوان‌دوان            آمد دلم به ديدن تو٬خوب مهــــــربان!

            در دست باد يك چمدان شعر و دلخوشی         از سمت تو قشنگ‌ترين خنده‌ی جهان

            همســــــايه‌ها دوباره مرا با تو ديده‌اند             حالا كه ديده‌اند كمی بيشــــــتر بمان!...

            يك استـــكان بريز از آن چای! وای نه!               امــــروز با هم‌ايم يكی نه٬ دو استكان

            از آن هميشه‌ها كه نمی‌ديدمت بگو!               از آن عبور تيــــره و تكـــــــــراری زمان

           دلگيـــر می‌رسد به نظر صبح چهره‌ات               ای اشك چشم‌های تو دريای بيكران

           تكيه‌بزن به سينه‌ی من٬خوب گريه كن!              بگذار تا سبك شود اندوه آســـــــمان

           دنيای آفتــــــــــــابی ما را گرفته‌اند                     اين ابرهای آمده از سمت ناگـــــهان

          اين ابرها كه باعث دلتنـگــــــــی‌ تواند                 با باد می‌روند از اين شهــر بی‌گمان

         چايی دوباره سرد شد و چشم‌های من               غرق‌اند در نگاه قشنگ تو همچنان

                                                                                                        محمد ويسی

/ 9 نظر / 8 بازدید
mina

بهار... بهار... اين روزا چند نفر دارن برای بهار لحظه شماری می کنن؟ /// منم دلم تنگ شده.اما اينجا نه پشت پنجره کسی هست نه هيچ جای ديگه. من دلم تنگ شده. ببينم٬ دلتنگی دوايی چيزی نداره؟

hamidreza

تفعل زدم در اين حال اين اومد:عاشقان زمره ارباب امانت باشند/لاجرم چشم گهر بار همانست که بود/از صبا پرس که ما را همه شب تا دم صبح/بوی زلف تو همان مونس جانست که بود

پردیس

ای اشک چشمهای تو دريای بيکران... من دلم می خواد بيای... بيای و بمونی... بيای و نگی از رفتن... بيای و دل بدی به دلداگی هام... بيای و بزرگ تر بشی از خيال... آقای خوب پشت پنجره... من دلم می خواد...

سوسن جعفري

تفعل از اوزان صرف عربی است اما تفال آن چيزی است که معمولا با کتاب شعر حافظ و گاهی مولوی و گاهی با قرآن و اصولا با هر چيزی حتی گلبرگ‌های گل می زنند! ... سلام!

یک گام تا آسمان

سلام / صبح بخیر / وبلاگ قشنگ و لذیذی دارین / دلان همچنان افتابی باد / به ما هم سری بزنین ممنونم/

ye nafar

بیا به آینه ها باز مهربانی کن / و کوه ابروی خود را کمی کمانی کن / بخند ماهک نازم پلنگ تو خسته است / بزن. برقص. برقصانم و جوانی کن / هزار شهر غزل مهر چشمهای سیات / به روی تخت خودت باش و حکمرانی کن / سکوت تیره این لحظه هایمان بس نیست؟ / دلم گرفته برایم سپیدخوانی کن / و یا سکوت. بغل کن مرا و تنگ ببوس / میان بیت لبم بازی زبانی کن / تنم کویر و شبیخون ز دست یاد تو باز / عروس بادیه امشب تو پاسبانی کن / و مدتی است دلم روز و شب مجاور توست / نگاه حضرتی انداز و میزبانی کن / دو ماه شد که دلم پا به ماه دیدن توست / به طفل روح بدم با خدا تبانی کن / ...

باده فروش

((صد بار تو را گفتم )) ...، صد بار تورا گفتم ...، صد بار تورا گفتم... ، عیب نداره بازم میگم : (( کم خور ، دو سه پیمانه. ))

باده فروش

حالا همه ی شما شاهد باشین من چند بار ِ دیگه باید بیام اینو بگم. ما نفهمیدیم باده فروشیم یا محتسب . بابا رعایت کنین دیگه.

سید علی ثاقب

سلام. آقای خوب پشت پنجره را دعوت کن به پشت در. آنوقت برو و در را برایش باز کن. اما قبل از آن باید درب دلت را به روی غیر او ببندی... یا حق