ياهو

...

در آغوشم می‌‌گيری‌... می‌‌سوزم... می‌سوزم... آتشی‌ كه جاری‌ می‌‌شود از چشم‌هايم... چقدر تكيه كردن به تو خوب است... رهايم نكن!...ديگر رهايم نكن...قول می‌دهم كه... قول می‌دهم... می‌خندی‌... می‌خواهم بگويم: يارب مگيرش آنكه دل چون كبوترم... لال می‌‌شوم... می‌گويی‌: من در ميان تو و قلبت حائلم، اسرارت را من می‌دانم...*از چه ميترسی‌؟ ...حد فاصل بين بودن و نبودن را گم می‌كنم... نفس گره خورده در گلويم... باز می‌‌خندی‌ و من مست می‌‌شوم كه می‌گويی‌: قلب تو و هرچه در آن است مال من است... مال من. اينطور كه آسمان را ورق می‌زنی‌ برايم و بی‌‌تابم می‌‌كنی‌... نگاه كن! طاقت نمی‌آورم اينطور. چقدر آرام گرفتن در آغوش تو خوب است... می‌خواهم بگويم:... انگشت بر لبم می‌‌گذاری‌ كه: صيد ما فردا تو خواهی‌ بود و بس/ لاجرم من صيد خود ندهم به كس**... فردا...فردا... فردايی‌ كه چرا نمی‌‌رسد پس؟ چرا نمی‌‌رسد؟...  سر كه فرود می‌آوری‌، می‌‌خواهم بگويم: دوستش دارم...دوستش دارم و تو می‌‌دانی‌ كه چرا... لب‌هايم را به بوسه می‌بندی‌... ديگرتنها صدای‌ توست و هستی‌ كوچك من... خندان می‌گويی‌: يادت نرود! اين من بودم كه بی‌قرارت كردم... اين من بودم كه بی‌‌قرارت كردم... من بودم...

<?xml:namespace prefix = o ns = "urn:schemas-microsoft-com:office:office" />

 

***

پنج‌شنبه‌ی‌ آخر سال... می‌خواستم بعد از غروب بيايم كه ديگر كمتر كسی‌ باشد؛ شايد كه آنجا بغضم باز شود، اما نشد. آنقدر آدم بود كه نتوانم چيزی‌ بگويم با تو. می‌دانی‌ كه تعلقی‌ به آن سنگ سياه ندارم؛ تو با منی‌، همينجا؛ می‌بينمت كه از كنارم رد می‌‌شوی‌، حتی‌ گاهی‌ شب‌ها وقتی‌ صدای‌ اين دكمه‌ها سكوت اتاقم را بر هم می‌زند، حضورت را حس می‌كنم كه انگار ايستاده‌ايی‌ پشت سرم و تماشايم می‌كنی‌. اما آنجا آمدن بهانه‌ای‌ است برای‌ اينكه آرام بگيرم؛ وقتی‌ آب می‌‌ريزم روی‌ سنگ و فكر می‌‌كنم چه خوب است كه اين قبرها دوطبقه دارند؛ می‌توانم به تو نزديكتر باشم، همسايه‌ات. دست روی‌ اين نوشته‌ها می‌‌كشم، به خيلی‌‌ها سر می‌‌زنم، به پيمان كه می‌‌خندد، به سيّد حبيب كه روی‌ قبرش هميشه پر از دانه‌های‌ گندم است و شمعی‌ روشن می‌‌كنم برايش، به قطعه‌ی‌ شهدا كه با چهره‌های‌ نجيب‌شان حرف می‌زنند، به شهيد گمنامی‌ كه اغلب بيشتر از بقيه كنارش می‌مانم... آرام می‌گيرم.

 

تو می‌دانی‌ كه اين روزها بيشتر از هميشه دلم تنگ آغوش سرد و سياه خاك است؛ اينجا كاری‌ ديگر نداشته باشم انگار. بگو چقدر  ِديگر؟ دوباره بيا بغلم كن و بگو. آن بار كه ماندم و ندانستم چرا، اين ‌بار ولی‌... كی‌ آرام می‌‌گيرم؟ تو می‌‌دانی‌، حالا ديگر تو خيلی‌ چيزها را می‌دانی‌.

می‌دانی‌ كه چقدر دلم تنگ شده برای‌ آرام گرفتن در يك آغوش بی‌دغدغه‌ی‌ صميمی‌ و حقيقی‌، برای‌ يك عشق ناب صادقانه و ماندگار. می‌‌دانی‌ چقدر سخت است برايم كه ديگر بی‌‌تاب ديدنش نباشم،  كه ديگر نگويم« ديوونه ميدونی‌ چقدر دوستت دارم؟! چقدر دوستت دارم؟!»، ديگر صدايش نزنم، ديگر نامش را كه تكرار می‌كنند دلم هی‌ نريزد، ديگر... . مادر! تو كه دخترك ساده‌ات را می‌‌شناختی‌ كه خودخواه نبود و اهل دروغ، می‌دانی‌ برايش چقدر سخت است بداند  ديگر نمی‌شنود: خسته‌ام، حالم خوش نيست... و او بال‌بال بزند كه: بگو برات چی‌ كار كنم؟ من چی‌ كار كنم برات...؛ برای‌ او كه آسمان هم خسته شده از دستش، بس كه چشم‌هايش را بالا گرفته وهمه‌ی‌ بركات عالم را برای‌ دل شمعی‌ طلب كرده كه... سخت است پروانه باشد و نباشد؛ برايش سخت است در اندوه صدايی‌ جان دادن كه به او می‌‌گويد: دست‌هايت را دوست می‌‌دارم؛ سخت است كه ديگر منتظر پلك روی‌ هم گذاشتن و باز كردن او و درخشيدن آن يك جفت عقيق نباشد در جواب، وقتی‌ كه بی‌‌قرار مي‌پرسيد: توخوبی‌؟؛ سخت است كه ديگر منتظر لبخندهايش كه حاضر نبود با دنيا عوضشان كند، نباشد... سخت است كه ديگر نتواند بگويد: می‌‌خوام باشی‌، خوب باشی‌... برای‌ خودت خوب باشی‌... حتی‌ اگه نخوای‌ كه برای‌ من باشی‌... خوب باشی‌... خوب؛ سخت است كه...

 

با اين‌همه تو می‌‌دانی‌ كه می‌تواند؛ می‌‌تواند همه‌ی‌ سهمش از عشق را در چمدان كوچكی‌ جای‌ بدهد٬ به سينه‌اش بفشارد... و برود... برود و تا هميشه عاشق بماند... عاشقش بماند تا هميشه. برود چون او خواسته... او خواسته... او خواسته...؛ وگرنه همه‌ی‌ دلش همه‌ی‌ بودنش كه اينجا... جا می‌ماند... وگرنه...

***

آدما وقتی که خيلی خر ميشن٬ عاشق ميشن.

روزنامه شرق/ پنجشنبه/ ويژه نامه نوروز/ شعر طنز/ناصر فيض. بخوانيد که غفلت سخت موجب پشيمانی است.

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

* انفال/۲۴   ** عطّار

/ 27 نظر / 5 بازدید
نمایش نظرات قبلی
mina

چمدونتو جمع کن و برو. اگه اينطوری هميشه عاشق می مونی .....

mina

چمدونت رو جمع کن و برو اگه اينطوری هميشه عاشق می مونی. عاشق واقعی که ..........

هیس!

گفتم دل و دین بر سر کارت کردم، هرچیز که داشتم نثارت کردم، گفتا تو که باشی که کنی یا نکنی،‌آن من بودم که بیقرارت کردم ....

هیس!

آدما وقتی که خیلی خر میشن عاشق میشن / عاشقایی که میخوان آدم بشن خیلی خرن / خرایی که خیلی عاشق نمیشن آدم تَرن / خیلیا عاشق آدمایی میشن که خرن / ... / ویژه نامه ی نوروز شرق ،‌ رفت کمک رایت برای شفاف سازی شیشه های سکوریت خانه مان برای عید ... / خوش باشی تسنیم جان.

ye nafar

ديگران هم راست ميگويند ، من ديوانه ام! من مغز خر دارم! بلا نسبت شما البته!

ye nafar

اما آقای بی نشانی عزيز! از شرق گيلان! من درست متوجه نشدم راستش ، يعنی چی که شما شب و روز تو سايت تسنيم هستي و من بايد جواب بدم! من چی کاره بيدم؟؟

پردیس

می‌‌خوام باشی‌، خوب باشی‌... برای‌ خودت خوب باشی‌... حتی‌ اگه نخوای‌ كه برای‌ من باشی‌... خوب باشی‌... خوب؛ سخت است كه...

عبدا... مقدمی

واقعا خرها و آدمها ، نسبت خیلی نزدیکی با هم دارند . ملتفتی که ...

صوفي

سلام ... هيچی نميتونم بگم جز اين که فوق العاده بود