ياهو

منم و شمع دل سوخته، يارب مددی

که دگرباره شب آشفته شد و باد گرفت

   سرم را تکان دادم که: چيه؟ لبخند زد: هيچی!... دارم تماشا می‌کنم. ــــ تماشايی‌ام مگه؟ ـــ‌ خيلی!...            .././..

      آن که مست آمد و دستی به دل ما زد و رفت             در اين خانه ندانم به چه سودا زد و رفت

     خواست تنهـــــــــــايی ما را به رخ ما بکشد             تنه‌ايی بر در اين خانه‌ی تنــها زد و رفت

     دل تنگ‌ش سر گل‌چيدن از اين باغ نداشت                قدمی چند به آهنگ تماشـــــا زد و رفت

    گله‌ايی نيست؛ روزی صدايم زدی ــ‌ که از روزگاران دور صدايت را می‌شناختم ــ... آمدم؛ خواستی... ماندم؛ خواستم٬ گفتم که هستم... و ايستادم. حالا... صدايم نمی‌کنی٬ به اسم کوچکم حتی٬ نمی‌خواهی... می‌روم. امروز که سکوتت هاله‌ی سرخی شده‌است روی صورتم... ترجمان نخواستن‌ تو... نتوانستن ‌من... مثل پنج حرف حقيقت... مثل ردّ سرانگشت‌های مهربانی‌ات روی گونه‌هايم... مثل عطر دست‌های تو که هرگز از دست‌هايم پاک نمی‌شود ــ شب‌ها که گاه دستم را به صورتم می‌چسبانم به هوای بوييدن‌شان ...

   باران که يکريز می‌باريد... و من پشت پنجره... با همه‌ی دلم آرزو می‌کردم که کاش بشويد همه‌ی دلتنگی‌هايت را٬ تا باز بخندی... و چه خوب بود که مرا نمی‌ديدی... بی‌ تو کسی اشک‌هايم را... چه غريب مانده‌ام در نبودن دست‌هايت... دست‌هايت...

*** 

 سرم را بالا می‌گيرم...می‌بيند آنچه را که گوشه‌ی چشمم برق‌می‌زند:گريه نکنی اين دم آخری!... بغضم را فرو می‌دهم: قول بده که ديگه... ـــ ... . اين شب‌ها... اين شب‌ها يادگارهای جنون و ديوانگی٬ عاشقی٬ سادگی...                  ./../..

   کوچه‌ی مهتاب...مه‌تاب... کوچه‌ايی که خاطره‌های من آن را از دل اين شهر بزرگ دزديده ‌است... از دل اين شهر بی‌باران (يادت هست؟) ...

 ***

   نوشته بود : اگر ننويسی چه می‌کنی با تشنگی‌ات؟ با اين همه کلمه که... با اين بغض متبرک... بگذار بودنت را نفس...

 می‌نويسم:«بودن‌م؟... بودنی که هوای کسی نباشد... به هوای کسی نباشد... به چه دردم می‌خورد؟! گيرم که ماندم. فرض کن نوشتم... من با اين‌همه کلمه‌ی سرگردان چه کنم؟ می‌شود يک‌نفر روزگاری هوای نفس کشيدن‌ت باشد٬ می‌نويسی به عشق چشم‌هايی که تو را از ورای اين کلمات می‌‌بيند... می‌خواند... حرف به حرف... واژه به واژه... و تشنگی‌ات را همين بس که محرم‌ توست نگاه‌هايی که می‌توانی بنوشی از زلالی و پاکی‌شان؛ و حالا اگر نخواهد که باشد... ديگر نخواهد که باشد... طوری که انگار نبوده هيچ‌وقت...»

  دخترک غمگين شده‌بود که ‌گفت:« بنويس! برای من بنويس٬ برای آنهايی که دوستت دارند بنويس...» و نگفتم که: شايد ننوشتم ديگر٬ برای خاطر اويی که دوستش دارم... که دوستش دارم... دوستش دارم...

  ***

    و باز همان حرف‌هايی که می‌گويی شنيده‌ايی قبلآ و لابد از خودت می‌پرسی که چرا تکرارشان می‌کنم باز٬ و می‌دانم خودت می‌دانی که چرا : 

  ... من غريب بودم اينجا٬ خيلی غريب بودم... و تو اينو می‌دونستی... خوب می‌دونستی تويی که چشمای منو ديده‌بودی... که چشمام محرم‌ت شده‌بود... محرم‌ت بود... اما حالا که غريبه شدم برات... ديگه دليلی نيست برای بودن و موندن؛ اگه تو نخوای٬ اگه بگی برو... می‌رم يه گوشه‌ايی گم و گور می‌شم٬ می‌رم و زندگی که... زندگی رو می‌گذرونم تا وقت رفتن برسه؛ مطمئن باش سرمو نمی‌کوبم به بلوک‌های سيمانی کنار خيابون٬ هرچند که شايد يه چيزی خودشو بکوبه به سرم!...می‌رم و با خودم می‌برم غزل‌هايی رو که می‌خواستم تو اولين خواننده‌ی اونها باشی... همه‌ی دلخوشی‌ام تو بودی وگرنه من که اميد به آرامش‌رسيدن توی اينجا رو نداشتم... بودن تو دليل بود و نبود من... من که غريب بودم و غريبه شدم برات...

   ...تا وقتی که می‌گفتی: بنويس ٬ می‌نوشتم و حالامی‌رم از اينجا هم٬ که نوشتن من رنجت می‌ده. نقطه به نقطه‌ی اين خونه عطر و بوی تو رو داره٬ اگه برم دلم براش تنگ می‌شه... برای هر گوشه‌ی اينجا... برای از تو نوشتن... از تو... نوشتن...

    ***

    نه٬ اينها نبود آن حرف‌هايی که گفتم می‌خواهم بنويسم. آنها را اينطور نمی‌شود نوشت... تکه‌تکه؛ حرف درد را بايد مستمر نوشت٬ طوری که وقتی نگاهش می‌کنی آيينه‌ايی شود که هرکس خودش را در آن تماشا کند... نوشته‌ايی طولانی که رنج نامه‌ايست؛ نپرسيد چرا؟ که دردها قديمی‌است با زخم‌های تازه و اين حرف‌ها نه فقط مال من که مال خيلی‌‌های ديگر می‌شود باشد. نوشته‌های روی کاغذ را برای اينجا آوردن گاه بايد سبک سنگين کرد و برای اين کار هم... هنوز نمی‌توانم انگار.

             بخت اگر بيدار باشد خواب بردارد مرا                   يکسر از بستر در آغـــــوش تو بگذارد مرا

            از چه دريا آمدم با ابر بی‌پايان غــــم؟                   کآسمان عمری‌است تا يکريز می‌بارد مرا

            آخرين پيمانه‌ی شبگير اين خمخانه‌ام                 تا کدامين مست دردآشام بگســــارد مرا...

            سينه‌ی صافی گرفتم پيش چشم روزگار             تا در اين آيينه هرکس خود چه انگارد مرا...

           ياد آن فرزانه‌ی آزرده‌خاطر خوش که گفت              خامشی جستم که حاسد مرده پندارد مرا*

 ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

 * اشعار از سايه است و مصرع آخر از ملک‌الشعرای بهار.

/ 10 نظر / 5 بازدید
mina

من گفتم. هنوزم هم حرفم همون است. تمام دلتنگی های اينچند شب که هيچ کس بجز تو نشنيد. همون حس قديمی تعلق داشتن وقتی گفتی خواهر کوچولو. می دونی چند وقت بود کسی خواهر کوچولو صدام نزده بود؟ // گفتم. هنوزم می گم.بنويس. به بهونه اينکه اين چند روز ازم خواستی زنده بمونم و حالا من ازت می خوام که بمونی. بمونی.

سیذ محمد

حرفی نيست. هیچ، به جز یک ای کاش! نه، بیشتر از یکی. بسیار بیشتر.

پردیس

باران که يکريز می‌باريد... و من پشت پنجره... با همه‌ی دلم آرزو می‌کردم که کاش بشويد همه‌ی دلتنگی‌هايت را٬ تا باز بخندی... و چه خوب بود که مرا نمی‌ديدی... بی‌ تو کسی اشک‌هايم را... چه غريب مانده‌ام در نبودن دست‌هايت... دست‌هايت...

نگاه

سلام ... چقدر اينجا خوشگل شده ... کيا جان خودم و کشتم وارد بلاگت نميتونستم بشم ... يه دفعه دقت کردم الان ديدم ادرسش رو يکم اشتباه نوشتی ... گفتم يه وقت برای ديگران هم اين اتفاق نيفته ........ نوشتت هم مثل هميشه ..... الان يه حس عجيبی دارم ...

صحرا

"بودن‌م؟... بودنی که هوای کسی نباشد... به هوای کسی نباشد... به چه دردم می‌خورد؟! ..."مي گويد: به هواي خودت باش ..نمي خواهد عاشق باشي زنده باش !

طاهره خانمم

سلام اول فقط به خاطر اينکه اسم وبلاگتون دقيقا اسم وبلاگ من بود امدم البته من توی بلگفا عزيز عالی بود موفق باشی ياعلی

سيما

فکر نمی کنم منو يادت بياد ... فکر کنم هفت هشت ماه پيش بود که يه بار اومدی وبلاگم و گفتی حالا زوده که نظر بدم ... شايد ديگه نيومدی ... من می اومدم .. اينجا رو می خوندم ... تقريبا هميشه ... حالا می گم : تسنيم ، بنويس

محبوبه

سلام .. زيبا نوشته بودی مثل گذشته ... برات آرزوی موفقيت ميکنم ..

hamidreza

تا طبيبش به سر آريم و دوايی بکنيم.