ياهو

....!

خدا يک شب تو را در سينه‌ی من زاد٬ باور کن!

يقينی در گمان پيچيد و دستم داد٬ باور کن!*

    ...و چقدر امشب و اين شبها ــ که نمی‌دانی چه دارد بر من می گذرد ــ خواسته بودم که باشی تا سنگينی اين بار را که دارد مرا می‌شکند٬ در دستهای تو گريه کنم...که دوباره وقتی می‌ترسم٬ وقتی نفس‌هايم به شماره می‌افتد٬ وقتی... دستت را روی سينه‌ام بگذاری و بگويی: آرام باش... آرام...

    و چقدر دلم...دل بينوايم... خواسته بود يک‌بار٬ شايد تنها يکبار سرت را برسينه‌ام بگذاری به گريه... و غسل تعميدم بدهی به اشک‌هايت...شايد سزاوار تو شوم...شايد...

    و چقدر اينطور که حرف می‌زنی غريبی می‌کنم و بغض گره‌خورده‌ی اين شبها باز می‌شود که: تو هم مرا نديدی...نديدی...نديدی... واين درد همه‌ی وجودم را پاره‌پاره ميکند و تو... نمی‌بينی که چطور سر بر زانوی بی‌کسی‌ام می گذارم به هق‌هق... و صدايش می‌زنم که:................................و باز لب به دندان می‌گيرم که.................................پاره‌ی روح من! من که رازهايم را با تو گفتم...رازهايم را...رازهايم را... به خدا بی‌چاره می‌شوم... نمی‌دانی...نمی دانی... نمی‌دانی ... اين درد با من چه ميکند...چطور ويرانم ميکند...که فرياد بکشم

                         خدااااااااااااااااااااااااااااااا!

  قالَ اِنمّا اَشکوا بَثّی وحُزنی اِلی الله و اَعلَمُ مِن اللهِ مالاتَعلَمون / يوسف ۸۶

     پس کو؟ کو؟...  تمام حجّت من... پس کو؟...

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

  *عبدالجبار کاکايی

/ 12 نظر / 8 بازدید
نمایش نظرات قبلی
فانی

گفتم که عطش می کشتم در تب صحرا ... گفتی که مجوی اب و عطش باش سرا پا....گفتم که نشانم بده گر چشمه ايی آنجاست....گفتی چو شدی تشنه ترين قلب تو درياست.....

مهدی دادخواه

در ضیافت شام ِ ارواح , سادگانی نشسته بر حضور ِ تاریک لبخند .مردانی ایستاده چون دژخیمانی تشنه بر خون , با دستانی قرص , شمشیر ها را برای دِروی بال ِ پروانه ها تیز می کنند .در این وادی ِ گنگ وبی روح ما در کجای عالمیم ؟ نگاهمان بر کدام نقطه خیره شده است؟ وبر کدا م سایه ها دست دوستی دراز می کنیم؟

پردیس

من که ميميرم از اين غم،چه بيايی...چه نيايی...

عقيق

سلام ...صبور باش. اگر قرار باشد نبینند ،نخواهند دید. اما صبوری آرامش است....

شکوفه یاس

سلام ... حس عجيبی دارد اين نوشته ها ... شايد تا زمانی که ادمی درکش نکرده باشد از حرف حرف نگارشت به عمق دلت ره نتواند يابد ... عزيز خدا دوستت دارد زياد هم دوستت دارد .... و تو در سکوت و فريادی در دل با ياد دوست دلت را آرام کن که او منتظر ندای توست ... کاش می توانستم چيزی بگويم که ... قدرت بيان ضعيفم را ببخش ... روزی خواهد آمد که آن روز وعده شده است ... روزی که از اين بی قراری ها به آرامش رسی ...

شکوفه یاس

اِن تَعُدُّوا نِعمَهَ اللهِ لا تُحصُوهَا اِنَّ اللهَ لَغَفُوُر رَّحِیم ...

پردیس

هوايم ابريست... طلوع نمی کنی تا روشن شوم؟

aashenaa

سلام:تنها جايی که لال مونی مفرط ميگيرم همينجاست... قلمت سبز

aashenaa

منو ببخش... ديرو زود داره و لی سوخت و سوز نداره...